پیامی از آلیسون آذر- به زبان فارسی

آلیسون آذر: «اگرچه قلبم سنگینی می کند اما امیدم بسیار قوی ست. خواهش می کنم کمکم کنید بچه هایم را پیدا کنم.»

azerkids-banner

روز جمعه 21 آگوست (30 مرداد 1394 شمسی) من متوجه شدم که 4 فرزند کانادایی من: شروان (دختر 11 ساله)، روژوان (دختر 9 ساله)، درمیس (پسر 7 ساله) و می تان (پسر 3 ساله) توسط پدرشان (همسر سابق من) به نام سارن آذر ربوده شده اند.

صبح 21 آگوست ساعت 4:30 پلیسی به درب خانه من مراجعه و این خبر وحشتناک را به من داد. از آن لحظه به بعد من در کابوس به سر می برم. وقتی روزها میگذرند و من خبری از فرزندانم نمی شنوم بیشتر دچار هراس می شوم.

سارن آذر (صلاح الدین محمودی آذر) یک کرد ایرانی است که از سال 1994 در کانادا زندگی می کرده است. او یک پزشک است که از سال 2007 هر ساله در نواحی کردستان عراق کار های بشر دوستانه انجام می داده است. من این تلاش سارن را در جهت تامین کمک های پزشکی برای پناهندگان تحسین و حمایت می کردم . برایم دانستن این نکته هراس آور است که سارن در کانادا و کردستان حامیانی داشته که به او این توانایی را داده اند تا بتواند این کودکان را از مادرشان جدا کند. به نظر می رسد سارن بچه هایم را به شمال عراق برده باشد، احتمال دارد به پایتخت آن منطقه –اربیل– پرواز کرده باشند. او این عمل را بر خلاف حکم دادگاه کانادا انجام داده و پلیس بین المللی دستور دستگیری او را صادر کرده است.

مراجع قضایی کانادا با دقت در حال پیگیری این موضوع هستند و تاکید دارند بهترین شرایط برای این بچه ها این است که در کانادا زندگی کنند. ولی اول بایستی آنها پیدا شوند.

سارن و بچه ها در فاصله روزهای 6-11 آگوست در پاریس -فرانسه- بوده اند. من متوجه شده ام که آنها بوسیله قطار به  ناحیه دوسلدورف / ترویسدورف آلمان مسافرت کرده اند. آنها آخرین بار در تاریخ 13 آگوست در شهر کلن آلمان دیده شده اند. .

لطفا عکس های بچه ها را ببینید و این ماجرا را به اشتراک بگذارید. زندگی، مدرسه، دوستان و روابط اجتماعی آنها اینجا در کاناداست. ضروریست آنها پیدا شوند و به کانادا برگردند، جایی که تنها وطن و خانه آنهاست.

لطفا هر گونه اطلاعاتی که بتواند کمک کند را به شماره   2930-218-250 اطلاع دهید و یا پیامک کنید. هرچه زودتر این بچه ها پیدا شوند برای همه از جمله سارن هم بهتر است.

سپاس از تمامی شما، مردم فوق العاده شریفی که احساسات قلبی تان را نثار من و بچه هایم کرده اید. از شما که با آغوش گرم، با غذا و با پیشنهاد کمک به خانه من آمدید، شما که از طریق فضای مجازی با کلام مهربانتان و حمایتهای سخاوتمندانه تان مرا دلگرم کردید، بسیار ممنونم. شما برای من همچون نوری در این لحظات تاریک هستید.

قدردانی میکنم از فامیلم – پدر و مادرم، خواهر و برادرهایم و برادر زاده هایم که بدون شما من نمیتوانستم کاری بکنم و از خواهر بزرگم که از روز جمعه 14 آگوست از آن سر کانادا به اینجا آمد تا درکنارم باشد. او به من اطمینان خاطر داده که تا زمانی که بچه ها به خانه برگردند مرا ترک نخواهد کرد.

من میخواهم از فامیل سارن تشکر کنم برای کمکشان در جستجو برای پیدا کردن بچه هایم. من میتوانم تصور کنم که این شرایط برای آنها هم بسیار آزار دهنده می باشد.

من از مراجع قضائی و قانونی در تمام سطوح که ابتکار عمل قابل توجهی را برای یافتن محل بچه ها در کانادا و خارج از کانادا به کار بسته اند، بسیارصمیمانه تشکر می کنم.

اگر چه قلبم سنگینی می کند اما امیدم بسیار قوی ست. خواهش می کنم کمکم کنید بچه هایم را پیدا کنم.

.

پی نوشت از نوشی: لطفا فایل پی دی اف در دومین کامنت رو هم دنبال کنین.

 

Advertisements

روز مادر به روایت فرنگی

من روز مادر کادو گرفتم؟ بله گرفتم. ناشا طبق روال با گوشواره و لاک ناخن و دستبند و خرس عروسکی و آلوشا هم با ساختن یه فیلم بامزه و متن بامزه تر و نشون دادن اتاق درهم برهمش و موسیقی متن پلنگ صورتی…. و این همه زحمت واسه چی؟ فقط واسه اینکه امسال ازشون خواسته بودم به جای هدیه، توی تمیز کردن خونه کمکم کنن.  🙂
حالا وقت تمیزکاری خونه کجان؟ توی اتاقاشون.
چرا؟ آخه خیلی خیلی درس دارن! 😀‎‏
.
از شوخی گذشته، لاک دقیقا به همون رنگی بود که نداشتم و فیلم جدا منو با صدای بلند خندوند.
آسمون دلتون آقتابی.

سیاه مشق

لطفا، خیلی از زنهای تنها به مردهایی که احساس امام علی بودن بهشون دست میده نیاز ندارن. به مردهایی که فقط دنبال زنی برای پرستاری بچه هاشون میگردن هم نیاز ندارن.
لطفا بساط خیریه تون رو یه جای دیگه پهن کنین و بفهمین که در وجود زن چیزی بیشتر از مادر بودن هم هست.
.
پی نوشت:
عصبانیم؟ نه نیستم. دارم مشق مینویسم که یادم باشه کجا نباید ایستاد، کی باید حرکت کرد.

آلو

جزئیاتش زیاد یادم نمونده، حتی شاید اگه دیگران بعدها بهش اشاره نکرده بودن منم به مرور زمان به کل فراموشش کرده بودم، اما با کم و زیاد، به هر حال آلو توی خاطرات من جا خوش کرده. بعد از اون دو تای دیگه هم اومدن که یه کمی با قصه‌سرایی‌های خودم همراه بودن. اما در مورد آلو وضعیت فرق داشت، همه چیز جدی و واقعی بود، بدون دخل و تصرف من. قصه‌سرایی نمیکردم، اون اونجا بود. حضور داشت.
آلو اولین دوست من بود، دوست خیالی. من تصوری از شکل و قیافه‌ش ندارم، یعنی یادم نمونده. نمیدونم دختر بود یا پسر، نمیدونم از کجا و چرا اومده بود، حتی نمیدونم کی اومد و تا کی موند، اما دوست خوب من بود. من هیچوقت حضورش رو پنهان نکردم.
واکنش خانواده‌م خصوصا مادرم با قضیه دوست خیالیم خوب بود. راحت پذیرفتش. هیچوقت نادیده‌ش نگرفت، بخاطر دوست خیالی داشتن نگرانم نشد، بهم نخندید، منو پیش دکتر نبرد، از دیگران مشورت نگرفت، سعی نکرد برام دوست واقعی پیدا کنه یا مسیر زندگیمو عوض کنه… کنار اومد و منتظر موند تا روزی که بهش گفتم آلو دیگه واسه همیشه رفته.
بچه‌های من به اون مفهومی که من دوست خیالی داشتم، اونقدر جدی، اونقدر دائمی و مهم، دوست خیالی نداشتن. شاید چون دو تا بچه پشت سر هم و همبازی هم بودن. شاید هم دلیل دیگه‌ای داشت. اما اگه داشتن هم مشکلی نبود. مطمننم با موضوع خوب کنار می اومدم.
شما چی، شما دوست خیالی داشتین؟
=
=
پی‎‌نوشت:
نه! خیلی ممنون، من اسکیزوفرنی ندارم! شوخی نمیکنم. برای من اسکیزوفرن بودن شوخی یا ناسزا نیست. یه واقعیته، یه بیماری مثل سینوزیت، فقط موضوع اینه که من واقعا مبتلا به اسکیزوفرنی نیستم، هیچوقت نبودم. 🙂

با برگ و ریشه و پیوند و خاک

بچه‌ها خیلی از کلمات رو اشتباه میگن. اوایل وبلاگ‌نویسیم کشف کردم که سخت‌ترین کلمه برای بچه‌هام تخم‌مرغه. بعد که توی وبلاگ نوشتمش کلی کامنت داشتم از دوستانی که از بچه‌ها و بچه‌های اطرافیانشون نوشته بودن. بیشترین رای رو تخم مرغ آورد. سخت‌ترین کلمه بود.
اما بیشتر از هر کلمه‌ای خانوباده* گفتن آلوشا توی ذهنم مونده. هر بار اصلاح میکردم و میگفتم خانواده، باز میشنیدم خانوباده. این وضع تا سالهای آخر دبستان ادامه داشت، حالا چه به شکل درخواست نوشابه خانوباده خریدن بروز میکرد، چه وقتی که صحبت از آرزوی همیشه در کنار هم موندن خانوباده بود… بعد درست شد. یه جایی خودبه‌خود درست شد.
امروز که نامه خانم محمدی رو خوندم و دیدم با کمی تفاوت بچه‌های ایشون هم با تلفظ کلمه خانواده مشکل دارن، ناخودآگاه پرت شدم به سالهای دور. وقتی ایران بودم و زجر میکشیدم و ترس جدایی از بچه‌هام زندگیم رو سیاه کرده بود. بعد قلبم پر شد از درد، نه برای خودم، برای زنی که شرایط مشابهی رو به جون خریده و تجربه میکنه و خدا میدونه چقدر این کار سخته، خدا میدونه این مادر چقدر درد میکشه… نه توی اون روزای سخت و نه حتی همین حالا من هیچوقت نتونستم بفهمم آدمهایی که با یه مادر این کار رو میکننن، آیا مهر و محبت مادرشون رو تجربه کردن یا همه بچگیشون با عقده و اندوه و خشم گذشته.
خانم محمدی، بدونین تنها نیستین. من رنج شما رو با تک تک سلولهام میفهمم. ترسهاتون رو تجربه کردم و میشناسم. دنیام به بزرگی دنیای شما نبوده، اما به قدرخودم برای رسیدن به چیزی که فکر میکردم حق منه جنگیدم، زخم خوردم، دوام آوردم. روزهای سخت میگذرن. دلتون گرم که خیلی زود بچه‌هاتون رو محکم در آعوش خواهید گرفت. تا اون روز سرتون بلند و گامهاتون استوار.
.
.
* Khanoo-badeh

زاد و رود

من دوره حاملگیم رو تنها گذروندم. سخت بود. حالا از ویار و تهوع که بگذریم، زن حامله دچار یه جور اضطراب عجیب و غریب هم میشه که توی حالت عادی اصلا براش مطرح نیست. من تنها بودم. منظورم تنهایی روحی فقط نیست، واقعا هیچکس نبود. هیچکس حضور فیزیکی هم حتی نداشت.
دوست نداشتم سزارین بشم. به نظرم احمقانه بود. به دکتر میگفتم حالا شما دوست دارین بهش بگین سزارین، اما به هر حال عمل جراحیه و عوارض بعد از عمل رو هم داره. از خودم که بگذریم همیشه فکر میکردم سزارین مثل اینه که یکی با لگد بزنه توی کمر بچه و از خواب عمیق بیدارش کنه. میگفتم زایمان طبیعی طول میکشه، بچه میفهمه، ذره ذره مثل مادر برای دنیای جدید آماده میشه.
دکتر میگفت نمیشه. آخرش هم کار به منطق و استدلال کشید و من متقاعد شدم که نمیتونم زایمان طبیعی داشته باشم. هر چند که تا صبح روز زایمان با عصبانیت زیر لب غرغر میکردم و میگفتم حتی مارمولکها هم طبیعی تخم میذارن.
من هیچی از مادری نمیدونستم. هیچکس رو هم نداشتم که بهم بگه چکار باید بکنم. گاهی تموم اون کتابایی هم که خونده بودم کارساز نبودن. من با آلوشا (و بعدها ناشا) بزرگ شدم. من از اونا یاد گرفتم چطوری مادری کنم.
امروز تولد آلوشای منه و من به جای یه آلوشای سه ساله که بزرگترین عشقش ماشین‌بازی بود و بعدا که بزرگتر شد محبوبترین برنامه تلوزیونیش Top Gear*، پسری رو میبینم که اولین برنامه‌ش در اولین روز ورودش به دنیای آزاد آدم بزرگا اینه که بره و امتحان آیین‌نامه رانندگی بده**.
امروز تولد آلوشای منه. شونزده سال گذشته و حالا من با پسر یک متر و هشتاد و پنج سانتیمتری طرفم و به سختی میتونم باور کنم یه روزی با دکتر سر زایمان طبیعیش چونه میزدم.
.
.
*فکر کنم توی ایران ترجمه شده تخته گاز
** شونزده سالگی میتونن امتحان آیین نامه بدن.

یادگار دوست

لبخندزنان ادامه دادم: «خلاصـه، حکایت میگه که خدا به آدم گفت چون یه بار اسیر وسوسه حوا شدی، جریمه‌ت اینه که تا آخر عمرت اسیرش باشی و حرف حرف حوا باشه.» آلوشا بدون معطلی گفت: «خب اونوقت این خدای مهربون واسه حوا هیچ جریمه‌ای نداشت؟» یه خورده صورتم توی هم رفت. گفتم: «چرا، داستان این جا تموم نمیشه. اتفاقا به نظرم به عکس جریمه بامزه آدم، جریمه حوا دردناک هم هست، چون خدا رو میکنه به حوا و میگه بهت دردی میدم که اگه مبتلا بشی هرگز دردی از اون بالاتر نکشی و اگه مبتلا نشی دنبال هزاران درمان بری که به درد مبتلا بشی.» و چون مطمئن نبودم معنی حرفم رو فهمیده باشن، به صورتشون با دقت نگاه کردم و گفتم: «میدونین کدوم درد رو میگفت؟» و میخواستم خودم جوابشو بدم که ناشا با صدای بلند گفت: «گاز معده؟»
.
.
آخه نفخ کجا، مادر شدن کجا؟
🙂
فکر کنم بهتره دوباره بساط چای نبات خونه رو راه بندازم.

برای بوئیدن بوی گل نسترن

ده سال پیش، قبل از اینکه قانون دادگاه خانواده اتمام دوره مادریم رو توی صورتم بکوبه، من از همه چیزایی که دوست داشتم دل کندم، دست بچه‌هام رو گرفتم و از ایران بیرون اومدم. من، از میون همه چیزایی که داشتم و دوستشون داشتم، فقط بچه‌ها و عزت نفسم رو همراهم داشتم و آرزو میکردم هرگز از دستشون ندم. دو هفته بعدش توی یه اتاق نمور یه هتل ارزون قیمت توی استانبول، من و جوجه‌ها غریبانه‌‌ترین تولد پسرم رو جشن گرفتیم.
ده سال پیش اول مهر… یا چند روز قبل یا بعدش… نمیدونم. فقط میدونم چهاردهم مهر، تولد ششسالگی آلوشا، من دیگه ایران نبودم.

انجمن شاعران مرده

یکی برام نوشته سه روزه رفته‌ای، سی روزه حالا! :)*
حق داره خب، من متن رو به دو دلیل منتشر نکردم هنوز، اول اینکه متن خشمگین نوشته شده و من سعی میکنم وقت نوشتن عصبانی نباشم. دوم بخاطر اینکه وقت کافی برای اصلاحش نداشتم که برای اونم دلیل دارم.
فردا، یعنی شش هفت ساعت دیگه، اولین روز مدرسه‌ست. ذهنم حسابی درگیره. آلوشا میره کلاس سوم دبیرستان اما به نظر میرسه در حال حاضر ورود ناشا به دبیرستان مهمتر از فکر نزدیکتر شدن آلوشا به لحظه ورود به دانشگاه باشه! ناشا چند روزه که مدام تکرار کرده خیلی دلخوره که باید حتما همون روز اول توی مدرسه عکس گرفته بشه. براش مفهوم نیست که چرا دیگه گردش علمی ندارن، از دبیرستانش زیاد خوشش نمیاد چون بیشتر دوستاش به یه دبیرستان دیگه رفتن. یه کمی دلهره داره، احساس بزرگ شدن و در عین حال سال اولی بودن میکنه، امسال هم میخواد با بهترین نمره‌ها کارنامه بگیره و از همین الان میگه دلش میخواد بره آکسفورد درس بخونه!
چند روز پیش ازم پرسید اگه من جاش بودم نویسنده میشدم یا دکتر. خنده‌م گرفت. گفتم اصل قضیه رو بگو. بعد گفت که نمیدونه بهتره بره پزشکی بخونه یا ادبیات انگلیسی. یه کمی فکر کردم و گفتم راستش بیشتر دکترای خوبی که میشناسم یا در موردشون خوندم سالها توی دانشگاه درس خوندن اما نویسنده‌های زیادی رو میشناسم که هیچکدوم دانشگاه نرفتن یا حداقل ادبیات نخوندن اما نویسنده‌های خوبی بودن.
ازم پرسید سن من بودی میخواستی چکاره بشی، گفتم یادم نیست اما دبستانی که بودم میخواستم یا فضانورد بشم یا خواننده! گفت چرا نشدی؟ بهونه داشتم. گفتم چون هنوز دبستانی بودم که انقلاب شد، فضانورد که هیچی، زنها خلبان هم نمیتونستن بشن. خواننده هم نشدم چون آزادانه خوندن برای خانوما مجاز نبود و حتی اون موقعها ساز زدن هم یه جورایی مشارکت در جرم محسوب میشد. سئوالهاش تمومی نداره، جوابای منم به دردش نمیخوره. درکشون نمیکنه. هنوز نمیتونه متوجه بشه حال و هوای چهارده سالگی اون چقدر با فضایی که چهارده سالگی من توش سپری شده متفاوته.

هر چقدر ناشا نگران مو و لباس و کفش و آراستگیشه، آلوشا انگار نه انگار. هر چقدر ناشا برای آینده مصمم به نظر میرسه، آلوشا انگار هنوز توی فضاست.
این چند شبه یه بار دیگه فیلم انجمن شاعران مرده رو نگاه کردم. ذهنم حسابی مشغوله. دارم سعی میکنم یه راهی بین اون چیزی که فکر میکنم درسته و اون چیزی که بچهها فکر میکنن درسته پیدا کنم.

نزدیک شونزده ساله که دارم دست تنها بچه بزرگ میکنم و توی تمام این مدت هیچوقت این قدر به نظرم سخت نیومده بود.

پی‌نوشت: اشاره به متنی که چند روز پیش توی فیس بوک نوشته بودم: «من یه متن در رابطه با پناهندگی، قاچاق انسان، آلان کردی و البته زندگی خودم نوشتم. باید مرتبش کنم… بی‌حس نیستم، هنوز نشدم، اما لعنت به من… تا چند ساعت دیگه برمیگردم و متن رو میگذارمش اینجا.»

مثلث / Triangle

فیلم زیاد نگاه میکنم. خیلی وقتا صرفا برای گذروندن وقت اما بعضی وقتا با فیلمایی مواجه میشم که توی ذهنم موندگار میشن و بعضی از اونا تا چند وقت دست از سرم برنمیدارن و ذهنمو مشغول میکنن. مثلث یکی از این فیلماست.
من فیلمای زیادی دیدم که مستقیم و غیرمستقیم در مورد مادری بوده، اما مثلث از نظر من عاشقانه‌ترین تعریف از بیکرانگی مادریه. روایت ماجرا اونقدر آروم شما رو به مرز عشق میرسونه که وقتی فیلم به آخرش میرسه آرزو میکنین کاش اول راه بودین و میشد یه بار دیگه تماشاش کنین. انگار تازه آخر فیلمه که میفهمین درگیر چه عشقی بودین و خودتون نمیدونستین. آخر فیلم تازه میفهمین اون همه عاطفه و خشم و سردرگمی و مصمم بودن از کجا آب میخورده و اگه مادر باشین، یا اگه عمیقا با احساس مادری آشنا باشین خودتون رو بیاد میارین: توی همه لحظه‌هایی که از شدت سردرگمی سر به دیوار میکوبیدین اما همون قدر مصمم بلند شدین و کاری که لازم بوده انجام دادین، وقتایی که نفس برای کشیدن کم می آوردین اما دوباره و دوباره و دوباره شروع میکردین، سرشار از عشق بودین اما با خشم به عالم و آدم دندون نشون میدادین و جلو میرفتین… تازه آخر فیلمه که میفهمین چرا همه اون واکنشها رو توی همه اون لحظات نشون میدادین؛ مگه زندگی چاره دیگه‌ای براتون گذاشته بود؟
.
خیلی دوست دارم داستان فیلمو کامل بنویسم، نظراتتون رو بشنوم و نکته‌هایی که از دستم در رفته بوده رو پیدا کنم، اما دلم نمیخواد لذت دیدن فیلم رو ازتون بگیرم. اگه دیدینش و دوست داشتین در موردش صحبت کنیم توی کامنتها ادامه میدیم، اینجوری مزاحم دیگرانی که فیلم رو هنوز ندیدن هم نخواهیم شد.
.
پی‌نوشت: وقت دیدن فیلم صبور باشین. شما با یه داستان بی سر و ته طرف نیستین. صبور باشین و اجازه بدین فیلم خودش خودشو تعریف کنه.

یک قصه بیش نیست

آقای مهمون شصت ساله چشم توی چشمم دوخت و گفت: «چرا مامانا همه شون مثل همن؟» اول نفهمیدم چی میگه. سرمو یه کمی کج کردم و گفتم: «ببخشید، متوجه نشدم چی گفتین.» صداشو یه کمی بلندتر کرد و با لبخند گفت: «میگم منو یاد مادرم میندازی. رسیدگیت، جمع و جور کردنت، سئوال جواب کردنت، مهربونیت، اخمات، غرغرات… آخ آخ غرغراتون.»
.
پنجاه سال پیش مثلا؟

همه مامانا مثل هم هستن؟

ای بابا… یعنی من اینقدر غر میزنم؟

 

 

رادیو پویا

این مصاحبه آقای بدیعی با من در رادیو پویاست. اون روز من تب داشتم و صدام هم گرفته بود و اگه دقت کنین مدام سعی میکنم نفسم تا ته کلمه بکشه و بتونم کلمه رو کامل ادا کنم. چند بار وسط مصاحبه با یادآوری خاطرات گذشته بغض کردم اما سعی کردم معلوم نشه. چند بار هیجان‌زده شدم و چند بار هم صدام لرزیده، با این وجود فکر نمیکنم با شنیدن مصاحبه کسی احساس کنه این یه مصاحبه غم‌انگیزه، به نظر خودمم اصلا این طور نیست.
من سئوالها رو نمیدونستم و ترجیح میدادم که بدون اینکه بدونم چی پرسیده میشه همون موقع بهشون فکر کنم و جواب بدم. مصاحبه قطعا کوتاه شده و زمانش متناسب با زمانبندی برنامه.

این گفتگو رو بعدا توی فیس بوک و یوتوب هم پیاده میکنم و برای پخش اینجا میذارمش تا بتونم حفظش کنم. اما فعلا شما توی خود رادیو پویا بهش گوش کنین. شاید بهتر باشه واسه دوستایی که نمیتونن یه ساعت مصاحبه رو گوش کنن (یه ساعت کمتره اما با ترانه‌های وسطش تقریبا همین شده) متن رو بنویسم، الان نه، وقتی که مصاحبه رو توی فیس بوک میذارم متن گفتگو رو هم خواهم نوشت.

ویدئوی روز مادر

امروز اینجا روز مادره. راستش من میون روزای مادر گیج و گم شدم. نمیدونم بلاخره روز مادر کی هست و کی نیست. مهم هم نیست، مهم ویدئویی بود که جوجه‌ها برای من ساخته بودن و من آرزو میکردم کاش میتونستم اون رو به شما هم نشون بدم. مطمئنا شما هم مثل من از اول تا آخر ویدئو یه سره میخندیدین.

 

3849117

مبتلا به مادری

از میون نامه‌ها:  «سلام نوشی جان
امروز پست شما درباره‌ی خندیدنتون، اشک به چشمم آورد. شما من رو یاد مادرم می‌اندازید، مامان من هم برای نگه داشتن ما خیلی سختی کشید… تو بچگی ما همیشه افسرده بود، یادمه غروب‌هایی که تنهایی می‌نشست توی ایوون حیاط و تو خونه‌ی رو به غرب ما، پایین رفتن خورشید رو نگاه میکرد، بعدها که توی راهنمایی و دبیرستان من زندگی آروم‌تر و بهتر شده بود من برای اولین بار خندیدن از ته دلش رو بعد از سالها دیدم، یه ردیف دندون سفید و قشنگش با یه فاصله بین دوتا دندون پیش، و اون روزها بهترین روزهای زندگیم بود. من الان خارج از ایران درس میخونم و یک سال میشه که ندیدمش، اما برای هر کاری به مامانم فکر میکنم چون برام الگوی صبوری و مقاومت هست، میخواستم بگم که بچه‌های شما هم این رو میفهمند که شما چطور برای زندگیشون همه زندگی و جوونی‌تون رو گذاشتین‌، تو تنهایی ‌و سختی‌ها فکر کردن به آدم محکمی مثل مادرشون بهشون انرژی و قدرت میده و این خنده‌ها که شروع روزهای خوب و آروم زندگی هست رو همیشه یادشون میمونه.»

پی‌نوشت: حس خیلی خوبی دارم وقتی این نامه‌ها رو میگیرم.
فقط یه چیز، من بابت مادریم و مسیری که انتخاب کردم انتظاری از  کسی، خصوصا بچه‌هام ندارم. من ذاتم همینه، مادرم. اگه یه بار دیگه برمیگشتم به گذشته، بازم دلم میخواست مادر باشم، بازم همین قدر عاشق میشدم، و اگه پاش می‌افتاد و زندگی همین اندازه بیرحم میشد، بازم همین راهو انتخاب میکردم… بدون هیچ تاسفی.

در روشنای باران، در آفتاب پاک؛ ای کاش…

توی همچین روزی، بعد از سالها دوندگی بلاخره یه دادگاه خانواده توی کانادا حکم طلاق منو جاری کرد. انتخاب روزش دست من نبود. اما وقتی بهم خبر دادن و تاریخ صدور حکم رو دیدم، ناخودآگاه لبخند زدم… هشت مارس.

هشت مارس یادآور یه حس خوب دیگه هم هست. سازمان زنان هشت مارس، دوستانی که در ترکیه دست منو گرفتن، بهم امید دادن و حمایتم کردن.

و در نهایت  لعنت به قانونی که با گروکشی بچه‌ بخواد رنی رو از طلاق بترسونه.

 

هیولای واقعی

فکر کنم از هالووین بیزار باشم! یه هفته تمام غصه خوردم این بچه‌ها چرا اشتها ندارن، اونوقت امروز با کیسه خالی از شکلات و آب نبات زیر تختهاشون مواجه شدم.

کام تلخ

داشتم برای کسی مینوشتم: «من یه زن تنهام با دو تا بچه. تقریبا پونزده سال اخیر زندگیم همین بودم. یه زن تنهای حامله، یه زن تنها با یه بچه، یه زن تنهای حامله با یه بچه و یه زن تنها با دوتا بچه…»

کاش حرف به اینجا نمیکشید… از یادآوریش حالم گرفت.

دوستت دارم مامان

اولین بار اینو ناشا نشونم داد.  یکی از تبلیغایی بود که قبل از ویدئوی یوتوب پخش میشد. همون بار اول هم نم اشک به چشمهام نشست…
من مادرم رو وقتی که تقریبا پنجاه و دو سه ساله بود از دست دادم… کاش زنده بود
.
.
.

 

مادر وبلاگستان؟

امروز وبلاگ من دوساله شد.
دو سال پیش وقتی شروع کردم ترس جدایی از بچه هام زندگیمو سیاه کرده بود. حالا بعد از گذشت دو سال باز هم تو همون وضعیتم، بلکه هم بدتر. با تفاوتهای خیلی خیلی بزرگ. پدرم، بزرگترین حامی مو از دست دادم. که این باعث شد راهها برای آزار و اذیت من باز بشه و تقریبا همه اونایی که بخاطر پدرم حاضر بودن برای من کاری بکنن به این دلیل که تو مسائل خانوادگی (و خصوصا طلاق) پیشقدم نمیشن پا پس کشیدن. مهریه م رو هم از دست دادم. اونو قسط بندی کردن و تقریبا من بدون سلاح شدم.
چیزی که تا امروز منو نگه داشت عشق مادریم بود که اینو هم دارن زیر پا له میکنن. پشت این سطرهای به ظاهر شاد و سرمست از زندگی، اشکها و دردهای زنی هست که آخرین جز وجودیش رو هم به حراج گذاشتن: مادری… مادری… همونی که به واسطه ش بهشت قرار بود زیر پای من باشه الان شده ابزاری جهنمی برای از بین بردن و شکنجه من، شخصیتم، هویتم… زنی که میخواست زن باشه، آدم باشه، زنی که حاضر نشد با هر چیزی بسوزه… ساختن تو مرامش بود، اما مفهوم سوختن رو نمیفهمید…
این عاقبت مادریه که سعی کرد پناه باشه واسه بچه هاش. نقطه ضعفش رو دیدن، عذابش دادن، زجرش دادن، این کیفر دوست داشتنش بود. زخمی و ضعیف یه گوشه نشستم. دیگه نمیتونم حتی از خودم دفاع کنم، دیگه نمیتونم… یه مادر خسته و از پا افتاده. مادری که دستش به هیچ جا بند نیست. تنهاست. بچه هاش رو داره از دست میده.
گریه میکنم. ماههاست که گریه میکنم. الان هم گریه میکنم. اما انگار این گریه ها راه به جایی نداره. شاید وجودم هنوز اونقدر صاف نشده که صدای منو کسی بشنوه. شاید وقتش باشه که از همه عذر بخوام. شاید… اما باید بیشتر از هر چیز از بچه هام معذرت بخوام انگار. انگار این بزرگترین کار ناتمام من بوده. کوزه ای که به دوش کشیدم و نتونستم تا آخر مسیر ببرم.
بچه های من، چقدر الان دلم میخواست به اسم واقعی صداتون کنم. چقدر دلم میخواست که میتونستم لبخند بزنم و بگم خواب دیدیم مادر. تمام شد. دیگه نترسین، من اینجام. چقدر دلم میخواست که میتونستم قوی باشم و به شما هم دلداری بدم. بچه های نازنین من، ببخشین که به دنیا آوردمتون، ببخشین که وادارم کردن تنهاتون بذارم. ببخشین که نتونستم باقی بمونم. ببخشین که منو سایه کردن. سیاه کردن. ببخشین بچه های گلم. عروسکای من. ببخشین که فرصت بودن از من گرفته شد. من باید حدس میزدم دنیایی که فرداش معلوم نیست چی میشه اونقدر جای خوب و مطمئنی نیست که بچه هام رو بخوام توی هفت سالگی (یا حتی زودتر از اون) تنها بذارم. ببخشین که مطمئن نبودم و به دنیاتون آوردم. ببخشین که نتونستم حفظتون کنم. نه که نتونسته باشم. نذاشتن. نمیذارن مادر.*

یه کاری نمیشه واسه من کرد؟ مردم از بس غرور داشتم و چیزی نخواستم. نمیشه؟ نمیشه کاری کرد که بچه هام کنارم بمونن؟ نمیشه؟ خواهش میکنم…

* تا روزی که بچه ها با من زندگی میکنن این وبلاگ به روز میشه. من هنوز زمان دارم. هنوز با من هستن. هنوز مبارزه میکنم. هنوز…
هنوز وسعتش زیاده. نه؟

**یه آدم که احتمالا خیلی خیلی احساس خوشمزگی میکنه اخیرا با اسم من کامنت میذاره. تو شرایطی نیستم که این مسائل رو درک کنم. این کار رو یکی از کثیفترین کارهایی میدونم که ممکن بود در این دنیای مجازی انجام بشه. لطف میکنین در صورت امکان در مورد هر کامنت مشکوکی از طریق ایمیل با خودم در تماس باشید؟ لطف میکنین ایمیلهای ویروسی و غیر اخلاقی که (به ظاهر) از طرف من برای شما ارسال میشه بدون تامل دیلیت کنید؟ حتی اگه آی پی نشون بده که کامنت یا ایمیل از کرج پست شده؟ لطفا چرندیات رو به من نسبت ندین. کار من نیست. ممنونم.

بدون هیچ گلایه ای

احتمالا بیشتر از روی کنجکاوی دیدن بود تا خریدن. این شد که با صبوری ایستادم تا سر دختر فروشنده خلوت بشه و وقتی پرسید چی احتیاج دارم، با انگشت به ورقی که پشت ویترین چسبونده بودن اشاره کردم و گفتم: «اینجا نوشتین جاسوئیچی مادر و بچه رسید…» سرش رو تکون داد و گفت: «خب بله،… رسید!» خنده م گرفت. گفتم: «میدونم! میتونم ببینمش؟» بدون اینکه چیزی بگه از لابلای کلی خرت و پرت که پشت سرش به دیوار آویزون کرده بود جاسوئیچی عروسکی زنگوله داری رو که دلنگ دلنگ صدا میکرد داد دستم. فکر میکنین چی بود؟ یه خر* که دو تا کره خر کوچولوتر با زنجیر ازش آویزون بود!**

*حالا بلانسبت مادرا، اما مادر من یکی که میگفت آدم مار بشه مادر نشه. حیف. دیر شده. اما حالا دیگه من میفهمم چی میگه.
** همون خره که توی کارتون Pooh هست.

باز هم la femme rompue

من فوت خیلیا رو متحمل شدم. یکی از خواهرام، مادرم، مادربزرگم، یکی از بهترین دوستام…، خیلیا. اما راستش میون این همه آدم، فوت بابام بدجوری تا ته دلمو سوزونده.

فکر میکردم تازگیا کم حرف شدم. دقت کردم دیدم در تمام لحظه هایی که سکوت کردم تو سرم دارم با خودم کلنجار میرم. استدلال میکنم، بحث میکنم. بعد مثل همه اون وقتای دیگه ای که دارم حرف میزنم، بی نتیجه موضوع رو درز میگیرم و میرم سراغ یه موضوع دیگه نیمه تموم.

دیشب تو تاریکی اتاقم صدای ناشای کوچولو رو شنیدم که میگفت: «مامان خواب دیدم.» گوشه پتو رو بالا زدم. خزید کنارم و خیلی سریع خوابید. تا دم سحر اما من بیدار بودم: اگه بره پیش باباش… اگه شب خواب بد ببینه… خدایا، چی جای آغوش گرم مادرو واسه این بچه میگیره… تا صبح بخاطر همه بچه های دور از مادر گریه کردم. بخاطر همه مادرهای دور از بچه هم. دروغ نگفته باشم اول از همه بخاطر آینده ای که سر راه خودم و بچه هام نشسته.

من زیاد تلویزیون نگاه نمیکنم. اما هر شنبه میشینم پای سریال دید برتر. بابای توی فیلم رو که میبینم با خودم میگم اون که شخصیت محبوب و مورد علاقه منه هم، صلاحیت لازم رو واسه نگه داشتن بچه هاش نداره. سر کاره، گرفتاره، گیج و مشغوله. بچه مراقبت دائم میخواد. رسیدگی و توجه میخواد… این آقا تو سریال یه جایی به زن سابقش میگه: «اولین شرط بزرگ کردن بچه مون رو فراموش کردی؟ قرار بود بچه رو هیچوقت تو شرایطی قرار ندیم که ممکنه در اون شکست بخوره.» حرفاش تا بیست و چهار ساعت بعدش مغزم رو ول نمیکنه. فکر میکنم تو مملکتی که شانس مادر واسه نگه داشتن بچه هاش صفره، بهتره بچه رو از الان عادت بدم که قراره بره پیش باباش. این جوری اگه رفت، هیچوقت حس منو با خودش یدک نمیکشه… حس مادری که نتونست مادر بمونه. حس یه آدم نیمه تموم. ابتر.

بچه پیش مامانش بمونه راحتتره یا پیش باباش؟ من فقط یه قسمت کوچیک از حقیقتی رو میبینم که سالها پیش جلوی روی خودم خورد و هزار تیکه شد.

این اتفاقه یا خودخواهی؟ نمیدونم. اما صدای فرهاد تو خونه میپیچه که میخونه: «آینه میشکنه هزار تیکه میشه، اما باز تو هر تیکه ش عکس منه.»

بعد از تحریر: میخوام چکار کنم؟ فیلم تولد یک پروانه رو دیدین؟ کار مجتبی راعی؟ اپیزود سوم؟ میخوام همون کار رو بکنم.

مناسبتهای جهانی

سر جام تو اتاقم دراز کشیدم. دارم به آرومی گریه میکنم که با صدای مجری برنامه کودک شبکه تهران به خودم میام:امروز روز جهانی شیر مادره. هنوز جمله مجری تموم نشده که بچه هام با هیاهو و شادمانی میپرن تو اتاق و صورتمو غرق بوسه میکنن.
اونا از شیر مادر و روز جهانی چیزی نمیدونن. اما هر چیزی که توش تبریک باشه و اسم مامان همراش بیاد واسه اونا مجوزیه واسه هیاهو و بوسه … بوسه … و بوسه. اونا از خیلی چیزا چیزی نمیدونن اما شوری طعم اشک رو میشناسن. گونه هامو که میبوسن با کنجکاوی موهامو از روی سرم که تا جای ممکن تو بالش فرو رفته کنار میزنن و با دقت به چشمام نگاه میکنن: «مامان گریه میکنی؟» و بعد حدس همیشگی از فرط تکرار: «میترسی بابا ما رو از تو بگیره؟»
دیگه بعد از سه سال و خورده ای انکار ترس من غیر ممکنه. جواب نمیدم… سرهای کوچولوشون رو بغل میکنم و توی موهاشون گریه میکنم. بلند بلند. اشکهام روی سرهای کوچولو میریزه و قاطی موهاشون میشه. یه سر با موهای فرفری، یه سر با موهای لخت. گریه میکنم، زار میزنم، ضجه میکشم. با صدای پسرکم به خودم میام: «مامان یواش… همسایه ها میشنون، یه وقت فکر میکنن دعوا شده.» به خودم میام و اشکهامو پاک میکنم.
امروز روز جهانی شیر مادر بود. فردا من دادگاه دارم. ذهن خسته من هیچ رابطه ای بین این دو تا پیدا نمیکنه. مادری من با طلاق فسخ میشه.
مادر نصفه نیمه م… بازم گریه میکنم.