هم-سایه

این چند روزه که همه ما با نگرانی اخبار طوفان تهران رو دنبال میکردیم برخوردم به واکنش عجیب همشهریهای خودم.
من از اون دسته آدمام که معتقدن وقتی خودت توی شرایطی زندگی نمیکنی اجازه نداری معلم اخلاق بقیه‌ای که دارن اون شرایط رو تحمل میکنن بشی و براشون باید و نباید و شاید تعیین کنی. حالا هم نمیخوام پیشنهادی بدم، فقط یه مثال میزنم و باقیش رو به خودتون میسپرم.

اون موقع که توی دادگاه داشتم بالا و پایین میپریدم، اگه میدیدم که یه مادر دیگه‌ای هم مشکل منو داره اما چون معروفتره یا پارتی بیشتری داره، بیشتر در موردش صحبت میشه و خبرش تیتر اول میشه، نمیگفتم مگه من چه فرقی دارم، منم الان چند ساله دارم توی این مصیبت دست و پا میزنم اما کسی نگفت مردی یا زنده‌ای. نمیگفتم حقشه، بذار این خانم هم با همه سرشناسی و معروف بودنش بکشه تا ببینه من چی میکشم… کاملا برعکس، میگفتم کاش این خانم بتونه برای اصلاح این وضع قدمی برداره، راه حلی، طرح چاره‌ای، توجه عمومی… این جوری اگه مشکل اون حل بشه منم میتونم از همون راه حل استفاده کنم.

من از بی تفاوتی دیگران نسبت به خوزستان حمایت نمیکنم، سفیدنمایی هم نمیکنم. فقط میخوام بگم حکایت «بز همسایه رو بکش*» رو یادتون میاد؟

.
*خلاصه جریان اینه که دو تا همسایه بودن و یه روز یه غول چراغ جادویی، پری دریایی چیزی سر راه یکی از اونا قرار میگیره و قرار میشه آرزوش رو برآورده کنه، اون بز میخواد… اما وقتی همین شرایط برای مرد همسایه پیش میاد اون بجای هر آرزوی دیگه‌ای میگه: «بز همسایه رو بکش»

Advertisements