ناشای فیلسوف

داشتم با ناشا سریال نگاه میکردم. یه جا نشون داد که عروس خانواده پولدار به دختر خدمتکار پیشنهاد میده یکی از لباسهاش رو برای مهمونی بپوشه. پوزخند زدم و گفتم: «خالی‌بندی… آخه اینا سایزشون یکیه؟ خدمتکاره به این لاغری.» ناشا سرشو تکون داد و گفت: «توی کمد هر زنی حداقل یه پیراهن هست که براش تنگ شده اما دلش نمیاد دورش بندازه… حتما همون رو بهش میده!»

پی‌نوشت:
کل این گفتگو به زبان شیرین فارسی صورت گرفته و من دخل و تصرفی در جمله سرکار خانم ناشا خاتون نکردم! 🙂
پی‌نوشت بعدی:
راست میگه… منم لباس تنگ توی کمدم زیاد دارم! شما چی؟

Advertisements

وظایف محوله بر دوش اعضای طایفه

چند روز پیش ناشا اومد کنارم و گفت: «مامان، سیما اسم زنه یا مرد؟» اول میخواستم جوابشو بدم اما جلوی خودمو گرفتم و گفتم: «چطور؟» فهمید دارم میرم سر اصل مطلب، مسیر صحبتشو عوض کرد و سرراست پرسید: «سیما کیه؟» کم نیاوردم که! دوباره پرسیدم: «چطور؟» فکر کنم دیگه طاقت نیاورد چون بدون مقدمه گفت: «آخه این سیما کیه این چند وقته هی باهاش تلفنی حرف میزنی بهش میگی سیما جون، عزیزم، می‌بینمت… خب میخوام بدونم مرده یا زن!؟»

 

پی‌نوشت:
من همه جا به شوخی میگم ناشا مادرشوهرمه!
چیه خب؟ خودمم چند سال دیگه مادرشوهر میشم. 🙂

مشتری‌مدار

قشنگ معلومه که چند روزه ناشا تحت تاثیر حرفای آلوشا قرار گرفته. بلاخره دل رو به دریا میزنه و میگه: «میگم بد نبود اگه منم وکیل میشدما.»

دارم هویج میجوم، میگم: «نه، تو به درد وکالت نمیخوری… زیادی رکی، انعطاف نداری، نمیتونی زبون مشترک پیدا کنی. وکالت زبون چرب میخواد، تو نداری. یا مشتری گیرت نمیاد یا آخرش با قاضی دعوات میشه از دادگاه اخراجت میکنن.»

میره توی فکر، مکث میکنه و میگه: «پس چی بخونم؟»

یه هویج دیگه از توی ظرف برمیدارم و میگم: «همون پزشکی خوبه دیگه. البته جراح بشی که دیگه بهتر، مریض رو قبل از اومدنت بیهوش میکنن، در نتیجه باهاش دعوات نمیشه و زیادم دنبال زبون مشترک نمیگردی!»

فکر کنم روش میشد بالش رو پرت میکرد توی صورتم. 🙂

آلوشمولان

آلوشا دستی به سرش میکشه و میگه: «موهام خیلی بلند شده، وقت بشه ببُرمشون*.»
تا میام عکس‌العمل نشون بدم ناشا پیشدستی میکنه و زیر لبی میگه: «فکر کرده مولانه!»
.
* میخواست بگه باید برم کوتاهشون کنم، اما از انگلیسی ترجمه کرد! (Haircut)

2efa4474ddda47f2230e22b4617334c0

سامورایی و مافیا

من همیشه وقتی می‌خوام روحیه بچه‌ها رو تشبیه کنم به شوخی میگم ناشا وقتی از دست یکی دلخور و عصبانی باشه مثل سامورایی‌های ژاپنی آروم می‌شینه و هیچی نمی‌گه، تکون هم نمی‌خوره. بعد یهو عصبانی شمشیر می‌کشه و جیغ‌زنان با یه ضربه طرف مقابل رو از وسط نصف می‌کنه. اما آلوشا عین ایتالیایی‌ها می‌مونه، اول طرف رو می‌بره بیرون شام و ناهار میده، کلی بگو بخند می‌کنه، سیگارشون رو هم با هم دود می‌کنن، بعد خونسرد دستشو می‌ذاره روی شونه طرف و میگه: «هی آلبرتو، خودت میدونی که من همیشه دوستت داشتم، اما گند زدی رفیق! چاره‌ای برام باقی نذاشتی. اون دنیا می‌بینمت.» و طرف رو به رگبار می‌بنده. :))

 شما روحیه بچه‌تون رو چطوری تصور می‌کنین؟

اپرای نامها

چند وقت پیش همکارم که معلوم بود اون روز خیلی خسته شده ازم خواست یه کمی به جاش توی اطلاعات بشینم. بعد خیلی تند تند گفت: «نمیدونم بلدی یا نه، اما به هر حال این جوری تلفن وصل میکنن، این جوری جواب مراجعه‌کننده رو میدن، اگه کسی با فلان قسمت کار داشت این جوری میشه، اگه کسی در پارکینگ رو زد آیفون تصویری دستگاهش اینه…» و مسلسل‌وار ادامه داد.

میخواستم بهش بگم با همه چیز آشنام که یهو یه بی‌سیم هم از زیر میز کشید بیرون و گفت: «اگه مشکل خاصی پیش اومد با بچه‌های تاسیسات با این تماس بگیر. خیلی وقتا موبایلشون رو جواب نمیدن… بلدی دیگه؟» گفتم: «اگه در حد تاکی‌واکی اسباب‌بازی باشه آره!» خندید و گفت: «دقیقا تا همون حد باهاش کار داری.» و رفت.

کار خیلی راحت داشت پیش میرفت که مدیرم تماس گرفت و گفت: «به سایمن بگو بیاد دفتر من.» منم خیلی خونسرد بی‌سیم رو برداشتم و گفتم: «سایمن!» جواب نداد. دوباره گفتم: «ســایمـــن!» بازم جواب نداد. بعد از چند بار صدا کردنش، چند ثانیه صبر کردم و دوباره بی‌سیم رو برداشتم و این بار با دقت گفتم: «ســایـمــــن؟» بازم جواب نداد. مونده بودم باید چکار کنم. با دقت دکمه‌ها رو نگاه کردم و این بار با دقت بیشتری دکمه رو فشار دادم و گفتم: «ســـــــــــایمــــــــــــــــــــن؟» اما جوابم سکوت کامل بود. خلاصه داشتم از نگرانی پس می‌افتادم که به ذهنم رسید به موبایلش زنگ بزنم. خوشبختانه جواب داد و مشکل حل شد.

وقتی داشت برمیگشت، صداش کردم و با لبخند گفتم: «خیلی سعی کردم صدات کنم اما انگار دستگاه کار نمیکرد.» با تعجب نگاهم کرد و گفت: «صداتو میشنیدم، فقط منتظر بودم حرفات تمام بشه.» و سری تکون داد و رفت.

دوزاریم ده دقیقه بعد افتاد! من یادم رفته بود آخر جمله‌م بگم تمام. بیچاره ده دقیقه نشسته بود سایمن سایمن منو گوش کرده و حتما ته دلش گفته بوده این دیگه چه خلیه!

.

* وقتی با بی‌سیم کار میکنین آخر هر جمله باید بگین تمام، مثلا:
توی طبقه دوم مشکلی پیش اومده، تمام»
«الان میام، تمام»!
توی انگلیسی میگین Over! (الان شک کردم، باید بگیم تمام دیگه؟)

** از نظر من کاناداییا خیلی سرراست فکر میکنن. مغزشون مثل ما اونقدر پیچیدگی نداره که اون بی‌سیم لعنتی رو بردارن و بگن «چته، کشتی خودتو از بس صدام کردی! حرفتو بزن!» مودبانه منتظر میمونن تا جمله‌ت تمام بشه.

*** برای ناشا که تعریف کردم، غش کرده بود از خنده. میگفت لابد فکر کرده داری براش اپرا میخونی! 😀

هلندی سرگردان

ساعت سه و چهل دقیقه صبحه. همزمان هم روی پرونده‌های ویکی کار میکردم، هم ایمیلها رو میخوندم، هم داشتم به دایرکت دوستان جواب میدادم و هم میخواستم یه کاری انجام بدم که ناشا اومد بالای سرم (خواب بود، نمیدونم چطوری بیدار شد) و شروع کرد دم صبحی راجع به پروژه درسیش حرف زدن… اصلا یادم رفت چه غلطی میخواستم بکنم.

حالا ده دقیقه‌ست دارم عین هلندی سرگردان بین صفحات ویکی و آرامگاه زنان رقصنده و نوشی و ایمیلهام بالا و پایین میرم بلکه یه نشونه‌ای پیدا کنم از کاری که باید انجام میدادم… پیداش نمیکنم!
.
ساعت سه و پنجاه دقیقه صبح… فهمیدم! باید یه متن رو میخوندم.

از اینجا و آنجا

چند تا کامنت توی فیس بوک گذاشته بودم که حیفم اومد به وبلاگ منتقل نشه. متاسفانه بساط کامنت نویسی اینجا خیلی هم برقرار نیست. اگه بود من استقبال بیشتری میکردم و ترجیح میدادم همه گفتگوها همین جا انجام بشه.

کامنتها رو بدون دستکاری منتقل میکنم. اگه به خودم باشه و بخوام مثل روایت داستانی بنویسمش، قطعا کمی دست به سر و روی جملاتش میکشم و کلماتش رو پس و پیش میکنم.

روایت اول:
چند روز پیش نمیدونم چی گفته بودم که یهو ناشا گفت اینی که گفتی یعنی چی، هر چی گفتم این، گفت نه یه کلمه دیگه بود، گفتم اون، بازم میگفت یه چیز دیگه بود، توش س داشت… اونقدر رفتیم جلو تا رسیدیم یه کلمه والسلام که من نمیدونم چرا ته یه جمله ای گفته بودم. مثلا نمیشه فلان کار رو بکنین. همین که گفتم، والسلام!
همین پیدا کردن کلمه خودش یه ربع طول کشید. خندیدن منم یه ربعی شد تا آخرش رسیدیم به معنی که گفتم: میشه «دیگه حرف نباشه!»

روایت دوم:
چند روز پیش به ناشا میگفتم از عروس که نمیشه انتظار داشت (قیافه این مادرشوهر بدجنسا) اما تو که دخترمی آخر هفته ها بچه هات رو بیار پیش من. بدجنس گفت من وقت ندارم بچه دار بشم، برو با عروست میونه ت رو خوب کن…. :)))
حالا انگار خودش شوهر کرده و داداشش زن گرفته و بچه دار شده.

سیاهی‌لشکر

نشستیم از سر بیکاری یه سریال ترکی نگاه می‌کنیم. هنوز ده دقیقه از سریال نگذشته که سری تکون میدم و میگم: «چقدر بد بازی میکنن.» ناشا کنارمه، میگه: «آره.» ادامه میدم و میگم: «انگار اصلا بازیگر حرفه‌ای انتخاب نکردن. خواستن ارزون تموم شه، رفتن سراغ سیاهی‌لشکرا و بهشون گفتن بیاین بازی کنین.» بازم ناشا میگه: «آره!»

میخوام بقیه سریال رو نگاه کنم که یه لحظه شک میکنم. رومو برمیگردونم سمت ناشا و ازش میپرسم: «تو میدونی سیاهی‌لشکر یعنی چی؟» میگه: «آره!»

میخندم و میگم: «این که همه‌ش شد آره. خب سیاهی‌لشکر یعنی چی؟» یه کمی مکث میکنه و با تردید میگه: «یعنی یه چیز بد، خراب شده، له شده… آره؟» سعی میکنم جلوی خنده‌مو بگیرم. میگم: «خب چطوری فهمیدی معنیش میشه این؟» میگه: «لشکر که منو یاد لاشخور انداخت، سیاهم خوب نیست دیگه، مثل میوه که سیاه و له میشه.» اینجا که میرسه دیگه میترکم از خنده.

خدا از سر تقصیراتم بگذره، یعنی انگلیسی منم این جوریه؟

پی‌نوشت:
دوستان نگران نباشن، وقتی براش گفتم سیاهی و لشکر یعنی چی و توی سینما معنی سیاهی‌لشکر چیه تا نیم ساعت هی بلند بلند میخندید، مکث میکرد، بعد انگار دوباره یادش می‌افتاد، بلند میزد زیر خنده.

عنصر منطقی

دیشب بازم همون خواب همیشگی رو دیدم. سنگین شدن نفس و تقلای کمک خواستن. چشمهامو به زور نیمه باز کردم دیدم آلوشا سمت راستم خوابیده و ناشا سمت چپم. گفتم: «کمک… نمیتونم نفس بکشم.» آلوشا که هیچ، اما ناشا چسبید بهم و دستاشو انداخت دور گردنم و با گریه گفت: «نترس مامان، خواب دیدی، الان بیداری.» با تعجب نگاهش کردم و گفتم: «اما من هنوزم نمیتونم راحت نفس بکشم.» محکمتر بغلم کرد و گفت: «نه این وزن دستای منه! تکون نخور، بخواب.» گفتم: «با این وضع بخوابم که میمیرم… حالا تو چرا داری گریه میکنی؟» گفت: «به خاطر این که دختر خوبی برات نبودم. یه چای ندادم دستت. هر وقت که خواستم چای دم کنم اونقدر کتری رو پر کردم که نصف آب توی کتری ریخت روی گاز.»
یه لحظه فکر کردم حرفهایی که میشنوم یه عنصر منطقی توش کمه. اونم اینه که ناشا اصلا چای درست نمیکنه که بخواد کتری رو پر آب کنه، و یه تکون به خودم دادم و گفتم: «این خوابه. تو هم اصلا دختر من نیستی!» و از خواب پریدم…
.
صبحی کم مونده بود برم دستبوس ناشا که چای دم نمیکنه، اگه نه من توی خواب باورش کرده بودم و خفه شده بودم! 😀

جوجه‌ها

داشتم دنبال یه کارت تبریک مناسب برای عید میگشتم که برخوردم به اینا که البته ربطی به عید ندارن اما کلی حال منو جا آوردن.
این کارتها رو بچه‌ها برای من درست کردن. از بس بهشون غر میزنم همیشه که هیچی برای من نخرین. البته نتیجه عالیه. من کلی کارت نقاشی شده و ویدئوی طنز و جدی ساخته شده دارم که واسه روز تولد و روز مادر گیرم اومده. کاردستی هم هست، البته بچه تر که بودن میساختن.
بنا به مستندات و تاریخی که پای کارت زده بودن میشه شیش سال پیش. البته شیش سال پیش من چهل ساله بودم و وروجکها سنم رو اشتباه نوشتن چهل و دو!
.
نقاشی روی کارت آلوشا منم. طبعا با عینک آفتابی گرد جان لنونی. والا من یه دونه عینک گرد بیشتر ندارم نمیدونم چرا این توی ذهن این بچه رفته، و البته حواسش هم بوده که بنویسه دارم به آهنگهای گروه محبوبم گوش میکنم: بی‌جیز
.
نقاشی روی کارت ناشا طرح فرش ماشینیه که توی اتاقش انداخته بودم. چیزی که توی کارت ناشا خیلی خودنمایی میکرد متنیه که به انگلیسی نوشته بود، برای ترجمه به گوگل ترانسلیت داده و بعد برای من فارسیش رو نوشته… ببخشید نقاشی کرده نوشته فارسی رو!
.
نوشته‌های روی کارت طولانی‌تر بود، طراحی پشت و رو داشت. من طرح اصلی روی کارت و متن اصلی توی کارت رو برداشتم و بقیه‌ش رو اضافه نکردم (کارت آلوشا ساده‌تر بود، کارت ناشا ورژن انگلیسی نوشته‌هاشو هم داشت، به اضافه‌ی طراحی پشت کارت.) ضمنا مجبور شدم امضا و اسم واقعی ناشا و اسم واقعی آلوشا رو حذف کنم.

Aloosha

 

Nasha

ضمیر ناخودآگاه

نشسته بودم روی مبل و داشتم قبضای ماه گذشته رو حساب و کتاب میکردم که ناشا یهو مدادشو گذاشت روی دفترش و گفت: «امروز معلمم گفت این آخرین درس بیولوژیه* و از هفته بعد فیزیک داریم. گفت یه امتحان بدین دیگه تمومه. من بهش گفتم ما که قبل از تعطیلات امتحان داده بودیم… یه کم هول کرده بودم. اما معلممون گفت درس تو که خوبه، اندیشه نکن….»

و اگه خنده بلند و ناگهانی من نبود احتمالا موضوعات بهتری برای نوشتن هم دستم می‌اومد… فکر نکنم از زمان مرحوم ابوالقاسم فردوسی دیگه کسی توی حرف زدن محاوره‌ای به جای نگران نباش گفته باشه اندیشه نکن!
.
.
پی‌نوشت: اول انداخت گردن من، گفت شما فارسی اینجوری حرف میزنین. من که از شدت خنده دلم درد گرفته بود بدون معطلی انداختمش گردن طغرل و سریالهای مهران مدیری، بعد خودش کشف کرد که ناخودآگاه کلمه رو از ترکی ترجمه کرده.  Endişe Etme

پی‌نوشت دوم: ما ترک نیستیم، روزی هم که ترکیه رفتیم حتی یک کلمه ترکی بلد نبودیم. اما سه سال و نیم ترکیه زندگی کردیم.
برای من ترکی زبان ناآشنایی بود که به خاطر تسلطم به فارسی و آشناییم به عربی خیلی زود برام به زبانی قابل فهم تبدیل شد. اولین راه حل من برای فهم ترکی، پیدا کردن ریشه کلمه بود. همین رو هم به بچه ها یاد دادم.
ناشا هنوز ترکی رو به خوبی میفهمه و صحبت میکنه.

بحران دل

روایت اول: گفتگوی صمیمانه
اومده با لبخند میگه: «شما دو تا دخترا چقدر با هم دلی‌دلی میکنین؟» میخوام تشکر کنم که منو هم همقد ناشا کرده و میگه دخترا، اما اون دلی دلی بدجوری کنجکاوم کرده.
همزمان با ناشا، هر دومون بلند میگیم: «چکار میکنیم؟»
میگه: «دلی دلی، از اینا که میشینن و با هم حرف میزنن…»
من و ناشا بدون معطلی میزنیم زیر خنده. ناشا تقریبا فریاد میزنه: «درددل بابا، دلی‌دلی چیه دیگه.» و از خنده به خودش میپیچه.
.
روایت دوم: وضعیت مزاجی
دستی به شکمش میکشه و میگه: «شکم-روده م بهم ریخته… نمیدونم چی خوردم.» من متوجه چیز خاصی نمیشم، اما بازم ناشا قهقهه میزنه و میگه: «دل و روده… تو فارسی این جور وقتا شکم-روده نمیگیم. بگو: دلـــــــــورووووووده» و عمدا کلمه‌ها رو میکشه. بعدم اونقدر میخنده که ما رو هم به خنده میندازه.
.
روایت سوم: دلدادگی
آلوشا میاد توی اتاق و با دقت به من و ناشا نگاه میکنه که داریم یه فیلم عاشقانه نگاه میکنیم. به نظر میرسه میخواد یه چیزی بگه اما به جاش زیر لب غرغر میکنه و میگه: «حالا حرفم بزنیم یا دل توش کم داره، یا دل زیادی میاره… خوش باشین دخترا.» و از اتاق میره بیرون.

نطق پیش از دستور

نمیدونم چی شد یهو رو به ناشا کردم و گفتم وقتی حامله بودم یکی پیشنهاد داده بوده اسمشو بذارم پریسا. صورتشو کج و کوله کرد و گفت: «اسم پریسا رو دوست ندارم.»
دلجویانه سری تکون دادم و گفتم: «نه مامان جان، خیلی هم بد نیست، اسم قشنگیه، معنیشم قشنگه، یعنی مثل پری… سا یعنی مثل. مثلا گلسا یعنی مثل گل. مهرسا یعنی مثل خورشید که خب تو معنی مهر رو نمیدونی، مهر یعنی خورشید… یا درسا که اسم دوستته یعنی مثل در که معنیش میشه مروارید. بعضی وقتا هم خلاصه میشه، مثل مهسا که میشه مثل ماه، اما ماه خلاصه شده و تبدیل شده به مه. اگه دقت کنی توی اسم مهتاب و مهشید هم ماه شده مه…»
و میخواستم ادامه بدم که با بی‌حوصلگی سرشو تکون داد و گفت: «خب باشه مامان، بسه، فهمیدم، فهمیدم… حتما بعدشم میخوای بگی پارسا یعنی چی، فهمیدم، خودم میدونم… اونم میشه پار – سا یعنی مثل پاره پوره!»

سامانه موقعیت‌یاب یخچالی»

میپرسن لواشکا کجان. بدون اینکه سرم رو بلند کنم میگم: «نمیدونم… توی یخچال نیست؟… طبقه دومشو نگاه کن، سمت چپ، پشت ظرف هندونه، بغل تخم مرغا. اول نونا رو از جلوش بردار…»
همون طور که سرشون توی یخچاله دوتایی ریز ریز میخندن و میگن: «حالا خوبه گفت نمیدونم کجاست!»

فسرده‌ جون

ناشا یه مدتی کم‌خونی داشت و دکتر سفارش کرده بود علاوه بر خوردن قرص آهن، حتما به وضع غذاش هم برسه. در نتیجه من شروع کردم به تشویق همه جانبه ناشا واسه خوردن غذا که اغلب ترکیبی بود از جمله‌هایی مثل «بخور مادر، این درمان کم‌خونیه»، «میگن این واسه آدمای کم‌خون معجزه میکنه»، و «بخاطر کم‌خونیت هم که شده باید به خواب و خوراکت برسی»… این اواخر هم چند باری که از دستش حرصم گرفته بود صداش کردم: «کم‌خون خانوم» و  این جریان اونقدر ادامه پیدا کرد که آخرش صدای ناشا دراومد و گفت خوشش نمیاد این موضوع رو این قدر تکرار کنم.
قطعا باید معذرت می‌خواستم. اما بجای معذرت‌خواهی، بدون اینکه خودمو از تک و تا بندازم با مهربونی بهش نگاه کردم و گفتم: «چیزی نگفتم که عزیز دلم، اسم بیماریه، حرف بد نیست که…» و بعد کلی صغرا کبرا چیدم تا سر و ته قضیه رو هم بیارم.
 البته سر و ته قضیه هم  هم اومد اما نه اون جوری که من فکر میکردم! چون عصر همون روز ناشا لبخندزنون اومد جلوم ایستاد و گفت: «افسرده خانوم، پاشین با هم بریم پیاده‌روی، میگن واسه رفع افسردگی خیلی خوبه!»

تغییرات جهانی، در کسری از ثانیه

برای خودم راحت لم داده بودم پای تلویزیون و داشتم سریال نگاه میکردم که ناشا یه چیزی بهم گفت. از کل حرفش تنها چیزی که دستگیرم شد این بود که انگار یه چیزی افتاده روم. با کنجکاوی یه نگاهی به لباسا و دستام انداختم و بعد پرسیدم: «چی افتاده روم؟» سرش به موبایلش گرم بود. شونه‌هاشو بالا انداخت و بدون اینکه نگام کنه با بیخیالی گفت: «ویدل*… یه جور کرمه… گرفتمش.»
از شنیدن کلمه کرم اونقدر ترسیده بودم که اصلا به فکرم نرسید با این فاصله‌ای که ما داریم چطوری کرم رو از روی من برداشته. وحشتزده از جام پریدم و همون طور که روی فرش رو نگاه میکردم تا نکنه پامو روی کرمه بذارم، شروع کردم به تکوندن لباسام و موهام و فریاد زدن که کجا بود؟ کجا رفت؟ افتاد؟ برش داشتی؟… که با صدای خنده شدید بچه‌ها به خودم اومدم.

,

این موجودات همه جا هستن!

 

10979664_374826252701713_2021040515_n

 

* Weedle از بازی Pokemon go

در قلب امریکای شمالی

اخبار رو زیر و رو میکنم و با صدای بلند میگم: «اوه اوه، کودتا شده.» ناشا از توی آشپزخونه سمت من میاد و به آرومی میگه: «کودتا یعنی مردم خواستن دولت رو عوض کنن؟» میگم: «نه اون میشه انقلاب، این کودتاست. ارتش علیه دولت.» سرشو تکون میده و میگه: «آهان فهمیدم، مثل شیلی.»
.
بچه برو دوچرخه سواریتو بکن. 🙂
.
.
پی‌نوشت: اصلا فکرشم نمیکردم جریان کودتای شیلی رو بدونه.

جوجه‌ها و نوشی‌شون

واسه مهمونی بعد از مراسم فارغ التحصیلی توی محوطه سرپوشیده کالج ایستاده بودم که دیدم بچه‌ها گریه‌کنان دارن میان طرفم. اول نگران شدم که چی شده اما یه کمی که نزدیکتر شدن دیدم دارن ادای گریه درمیارن. با تعجب بهشون گفتم چرا این جوری میکنین؟ هق‌هق‎کنان، اشکهای تقلبی‌شون رو با یه دستمال سفید گنده پاک کردن و بعد از یه فین کردن پر سر و صدا گفتن: «باورمون نمیشه این قدر زود بزرگ شده باشی، انگار همین دیروز بود گذاشتیمت مدرسه!» … و پقی زدن زیر خنده.
.
حالا بیا بچه بزرگ کن… 🙂
.
بعد از تحریر: اتفاق خاصی نیفتاده. من هنوز حتی نصف مدرک ایرانم رو هم نگرفتم. این وروجکها هم مجبورن از رو برن. اصلا شاید با هم دکترا گرفتیم. 🙂

سفرهای دور و دراز هلمز و واتسون

به دوستی گفتم: «کلا نگرانم، حالا باز ناشا بهتره. آلوشا با زندگی واقعی خیلی فاصله داره. افکار عجیب و غریب به سرش میزنه. شغلای ترسناک پیدا میکنه. این همه کار تر و تمیز! موندم چرا باید فکرش سمت این چیزا بره…» دوستم سری تکون داد و گفت: «تو عادت کردی نگران باشی. بذار خودم باهاش صحبت کنم.» و آلوشا رو صدا زد و ازش پرسید: «آلوشا چی میخوای بخونی؟ این مامانت خیلی نگرانته.» آلوشا بدون اینکه خم به ابرو بیاره گفت: «با هم کنار اومدیم. مامان گفت حقوق، من قبول کردم. تصمیم گرفتم همینو بخونم. بعدشم با پلیس کار کنم. راجع به آدم کشی و این چیزا… از همون مدلا که دنبال جنازه ها راه میفتن و رمزشو کشف میکنن. حالا شایدم اینی که میگم وکیل نباشه، نمیدونم… آهان، کاراگاه…» و بعد چنان در وصف انگیزه های قتل و نیم رخ و تمام رخ جسد صحبت کرد که رنگ از روی دوست من پرید و با تردید بهم نگاه کرد و زمزمه کرد: «گفتی ناشا معقولتره؟» و بلند یه جوری که ناشا بشنوه گفت: «یعنی ناشا میخواد چکاره بشه؟» ناشا بیخیال شونه هاشو بالا انداخت و گفت: «دکتر دیگه.» دوستم یه نگاهی به آلوشا انداخت و لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت: «دکتر چی؟» ناشا یه کمی مکث کرد و گفت: «راستش فارسیش یادم نیست… چیز خوبیه. یعنی هیجان انگیزه… چی بود اسمش؟ چی بود مامان؟ آهان خودم یادم اومد… از همینا که میرن جنازه و جسد نگاه میکنن: پزشک قانونی!»
.
.
تقصیر خودمه. هی گفتم شرلوک هلمز نگاه کنین. هی گفتم جرمی برت… حالا یکیشون احساس شرلوک هلمز بودن بهش دست داده، اون یکی که دیگه اصل واتسون شده، نویسنده هم که هست! 🙂

خ خ خ

سرشو آورد جلو و با یه لحن نامطمئن پرسید: «مامان اخی یعنی چی؟» گفتم: «از کجا بدونم مادر، به چه زبونیه؟» گفت: «فارسی.» گفتم: «بعضی وقتا بچه کوچیکا که یه چیزی دهنشون میذارن مامانشون میگه اخه، تخه، تف کن.. اونو میگی؟» چنان بی غم خندید که خوشم اومد. گفت: «نه مامان، شمام بعضی وقتا این کلمه رو میگین.» با خودم فکر کردم خب خدا رو شکر انگار من زیاد اخ و تخ و تف نمیگم. بعد سرمو خاروندم و گفتم: «نکنه آخی منظورته؟ مثل وقتی که آدم دلش برای یکی میسوزه، آخی بیچاره…» نذاشت حرفمو تموم کنم. گفت: «نه، اینم نه.» دیگه عقلم به جایی نمیرسید. گفتم: «من میگم این کلمه رو؟ کجا؟ به کی گفتم؟» گفت: «زنگ زدین به آرایشگاه بهش گفتین با اخی میرسین. اخی یعنی چی؟»
 .
تاخیر مادر جان. تاخیر!

جوجه ها

اینو ناشا برام فرستاده! یادداشت زیرش هم نوشته خودشه. هی هم غش غش میخندید و به قیافه گربه توی عکس سمت راست اشاره میکرد.
روز مادر کی بود؟

Untitled

یکی داستان است پر آب چشم

ای بابا، سر صبحی ناشا چنان چیزایی راجع بهم گفت که اگه صد سال به زندگی خودم فکر میکردم این قدر سخت به نظرم نمی اومد!
تازه میخواستم صبحونه آماده کنم که اومد کنارم ایستاد و پرسید: «به نظر خودتون چطور آدمی هستین؟» بلند خندیدم و گفتم: «بی نظیر!» اما تا جشمم به دفتر و دستکش افتاد پرسیدم جریان چیه و گفت قراره ده تا صفت از یه آدمی که میشناسه بنویسه و بعد به زبون شعر اونو به یه چیزی تشبیه کنه.
اینو که گفت منم شروع کردم به شوخی کردن در مورد خودم و خوب که خنده هامونو کردیم بهش گفتم: «حالا بنویس مامانم عین سگه. هم سال سگ به دنیا اومده و هم صفات معقول سگانه داره، ضمنا مبارز و وفادارم هست.» گفت: «اما من نوشتم شما دونه قهوه هستین.» بعد خیلی جدی سرشو تکون داد و گفت: «اول قهوه رو از گیاهش جدا میکنن؛ مبسوزوننش، له و خوردش میکنن، برای پول میفروشنش* و بعد تو  آب میجوشوننش، ولی آخرش میشه یه فنجون قهوه و دنیا بدون قهوه یعنی هیچی.»
.
زندگینامه م رو به اولین فیلمساز هندی در حال گذر، میفروشم!
D=
.
.
* همیشه گفتم از همه سختیهای دنیا یه فساد بوده و یه اعتیاد که من دچارش نشدم، اینم دخترم دستی دستی بهم چسبوند!
.
.
پی نوشت: از دیروز که به طور اتفاقی چند ثانیه صدای ضجه زدن اون سگ رو شنیدم تا الان حالم هیج خوب نیست. آدم بودن پیشکش، کاش حداقل مثل سگ صفت داشتیم.

همیشه چیزی برای شادمانی وجود دارد

بی‌مقدمه میگه: «مامان از بس با ماژیکای رنگی‌رنگی* روی نکته‌های مهم خط کشیدم دوستام بهم میگن انگار یونیکورن روی جزوه‌ت استفراغ کرده.» میگه و غش‌غش میخنده. میدونم چی میگه، اما خودمو میزنم به اون راه و میگم: «کی استفراغ کرده؟» میگه: «یونیکورن، از اونایی که شاخ دارن.» شیطنتم میگیره. میگم: «گاو رو میگی؟» بلندتر میخنده و میگه: «نه مامان، اسب. از این اسبا که یه دونه شاخ دارن.» رسیدم به همون جایی که میخواستم. میگم: «آهان تک شاخ رو میگی.» میگه: «آره از همین تخ شاخا.» سعی میکنم جدی باشم: «از چیا؟» میگه:»تخ شاخ. خودتون الان گفتین.» اصلاح میکنم: «تک شاخ.» تکرار میکنه: «تک چاخ»… دیگه نمیتونم جلوی خنده‌مو بگیرم. حالا هر دومون داریم ریسه میریم. هی میگم چی و اون هی سعی میکنه درستش کنه. بلاخره به سختی خودمو کنترل میکنم و بهش میگم: «دختر جون، تک شاخ، تک یعنی یه دونه، توی ورقای بازی به ورق یک میگی تک، درسته؟ همونه… شاخم که دیگه معلومه.» خودشو حمع و جور میکنه و به آرومی میگه: «تــک – شــاخ!»
تا آخر شب هر بار ازش کلمه رو میپرسم همین جوری تکرار میکنه اما من شک ندارم اگه بهش بگم تند بگو بازم میگه تخ شاخ، تک چاخ و همه کلمه‌های احتمالی دیگه.
.
*Highlighter Pen
tak shaakh

جوجه‌های آخرالزمان

باید خودم توی اینترنت دنبالش میگشتم اما نمیدونم چی شد که تا رسیدم خونه پرسیدم تای‌چی چیه و وقتی معلوم شد جریان از چه قراره، بساط خنده و شوخی چند ماهشون رو فراهم کردم!
جریان از این قراره که چند وقت پیش به دکتر گفتم دیگه حتی نمیتونم دنبال اتوبوس بدوم. دکتر که انگار از جمله من فقط دویدنش رو شنیده بود و برداشتش این بود که لابد منم مثل خیلیای دیگه میرم میدوم، سرش رو تکون داد و با تاکید گفت: «دیگه دویدن رو بذار کنار. تای‌چی جانشین مناسبیه.» منم که نمیدونستم اینی که میگه چیه، به سختی کنجکاوی خودمو کنترل کردم تا برسم خونه و ته توی جریانو دربیارم.
خب نتیجه معلومه! از وقتی به بچه‌ها گفتم چون نمیتونم دنبال اتوبوس بدوم دکتر پیشنهاد کرده به جای دویدن برم سراغ تای‌چی، مدام ادای منو درمیارن که تای‌چی‌کنان سعی میکنم خودمو به ایستگاه اتوبوس برسونم.
.
Yang-single

یک سه‌گانه‌ی بی‌ارتباط

یه غلطی کردم به ناشا گفتم تا تو از مدرسه برگردی من قوطی وسایل کاردستیت رو مرتب میکنم. فکر کردم مثل قوطی خودمه، یه دستی به سر و روش بکشم تمومه. اما دقیقا پنج ساعت تمامه که دارم منجوق از پولک جدا میکنم و بر اساس رنگ و اندازه توی قوطی‌های جدا میچینم؛ هنوزم تموم نشده.
از وقتی تعطیل شدم افتادم به کارای خونه، عین خونه‌تکونی. تا همین دیروز دلشوره خفه‌م کرده بود که وقتم کمه، باید بجنبم، دیر شد. دیشب یهو به خودم گفتم چته!؟ فهمیدم هنوز توی حال و هوای امتحانام و فکر میکنم هر کار اضافه‌ای که بکنم از وقت درس خوندنم کم کردم. حالا از امروز صبح صبورتر شدم… فکر کنم قضیه پولک و منجوق و اینا از اینجا ناشی بشه!
=
یادمه توی یکی از متنهای خیلی قدیمیم نوشته بودم که آلوشا شیطونی میکرد و من بهش گفتم: «آلوشا الان میام برات.» یکی از خواننده‌هام برام نوشته بود: «آخ نوشی، وقتی اینو به پسرت گفتی یاد مادرم افتادم، اونم همیشه وقتی من شیطونی میکردم همینو میگفت.» ازش پرسیدم: «مادر شما خوزستانی هستن؟» نوشت: «آره از کجا فهمیدی؟»…. خب فکر کنم حالا که همه به لطف جناب خان میدونن میام برات یعنی چی و مال کدوم منطقه‌ست زیاد هم عجیب نباشه خوندن یا شنیدنش از زبون من.
نمیدونم کدوم نوشته‌م بود، ایمیل رو هم پیدا نکردم هنوز. اما از امشب که دوباره میشینم به مرتب کردن آرشیو، متنها رو هم میخونم. اگه پیداش کردم به شما هم نشونیش رو میدم.
=
عمه شدم. خوشگله، خیلی خوشگله.
این اولین بچه‌ی تنها برادر منه.
🙂

محافظات و مخاطرات

برگشته بود خونه و بیخیال لم داده روی مبل که رفتم طرفش و ازش پرسیدم: «فیلمش خوب بود؟ به درد میخورد منم برم ببینمش؟» سرشو آروم آورد بالا و گفت: «آره خوب بود… راجع به یه مردی بود که خاطره‌شو از دست میده…» پریدم توی حرفش و گفتم: «یعنی چی خاطره‌شو از دست میده؟» یه کمی فکر کرد و گفت: «یعنی این جوری که تصادف میکنه خاطره‌ش رو از دست میده.» لبخند زدم و گفتم: «آهان، اون میشه حافظه، حافظه‌شو از دست میده… خب؟» یه کمی جابجا شد و گفت: «آره همون، حافظه‌شو از دست میده و بعد از اون دیگه هیچ کدوم از حافظه‌هاش یادش نمیاد.» باید سکوت میکردم تا صحبتش تموم بشه، اما بازم طاقت نیاوردم و گفتم: «مامان جون خاطره… خاطراتش یادش نمیاد.» ناشا که این بار دیگه حسابی عصبانی شده بود، چپ چپ نگام کرد و گفت: «مامان میشه تصمیمتونو راجع به Memory بگیرین؟»
.
.
* یه کمی که توضیح دادم متوجه فضیه شد. البته فکر میکنم شاید بهتر بود در مورد حافظه و محفظه و حفظ و خاطره و خطور کردن و …. زیاد سخنرانی نمیکردم. طفلکی بیشتر گیج شد. 🙂
*خودمم تازه فهمیدم از نظر لغوی خاطره یه موضوع قلبی و حافظه یه موضوع ذهنیه. برام جالب بود. (شایدم اشتباه میکنم؟)
*مشابه این مشکل رو با فعل شناختن و دونستن هم داشتم. اینجا برای هر دو از Know استفاده میشه. نتیجه اینکه وقت حرف زدن میگفتن: من فلان فروشگاه رو میدونم (بجای میشناسم).

گل صورتی مامان

باید برم. حتی اگه یه سوم کارهام رو هم بتونم تا قبل از خواب انجام بدم برنده شدم. اما دیدم خیلی نامردیه اگه ننویسم امروز تولد ناشا بود.
تنها کاری که تونستم براش بکنم آماده کردن صبحانه مخصوص بود. بعد طفلک یه سری با یه تعداد از دوستای مدرسه جدیدش رفت گردش، شب هم با دوستای مدرسه قدیمی رفتن سینما. اولین سالیه که براش تولد نگرفتم.
آلوشا هم عصررفت برای خواهرش کیک خرید. ناشا هنوز خونه نیومده. منتظریم بیاد تا براش تولدت مبارک بخونیم و اون آرزو کنه و شمع فوت کنه و بعدش همگی کیک بخوریم.
یه روز باید یه متن درست و حسابی از به دنیا اومدن ناشا بنویسم. دختر کوچولوی خوشگلی که فکر میکنم بدون اون دنیا برای من و آلوشا، جای تاریکی بود.