جنبش سیبیل

کیفشو انداخت زمین و هیجان‌زده گفت: «مامان فردا باید روی صورتم سیبیل بکشم برم مدرسه.» از توی آشپزخونه سرک کشیدم: «واسه چی؟» کفشاشو درآورد و گفت: «واسه موومبر* دیگه، معلممون گفت پسرا که خودشون سیبیل دارن اما دخترا اگه دلشون بخواد میتونن نقاشیش کنن.» گفتم: «آهان، باشه، مداد آرایش منو بردار.» و از تصور یه ناشای سیبیلو لبخند زدم.
اما هنوز رومو برنگردونده بودم که آلوشا یهو پرید وسط اتاق و بلند گفت: «یه دونه‌م واسه من بکش!» و با دیدن قیافه متعجب ناشا زد زیر خنده و گفت: «واسه همدردی با پسرای کلاستون دیگه… فکر کنم بیشترشون مجبور باشن فردا با سیبیل نقاشی‌شده بیان مدرسه!»
.
پی‌نوشت بی‌ستاره: حالا انگار خودش چقدر سیبیل داره!
پی‌نوشت ستاره‌ای: *Movember ترکیبی از کلمه‌های سیبیل به انگلیسی (Moustache) و ماه نوامبره. آقایون سیبیلشون رو برای جلب توجه جامعه در مورد سرطانهای مربوط به آقایون (خصوصا پروستات) اصلاح نمیکنن.

Advertisements

بخاطر یک مشت دلار

داشتیم شام میخوردیم که آلوشا بدون مقدمه گفت: «شایدم لامبورگینی بخرم.» ناشا که نمیدونم حرصش از کجا دراومده بود سریع جواب داد: «خییییلی، با اون سه دلاری که ته حسابته شاید بتونی یه لامبورگینی اسباب‌بازی* بخری.»   آلوشا بدون اینکه خم به ابرو بیاره بی‌خیال گفت : «اونم نمیتونم. بعد از بستنی امروز فقط یه دلار برام موند.»
.
.
نتیجه اخلاقی:  همیشه راهی هست که نذارین کسی جفت پا بره توی آرزوهاتون.
.
*Hot Wheels

درگیری‌های خانه ما

دیدم داره کفشاشو میپوشه دنبالش دویدم که: «مادر پس صبحونه؟» گفت: «دیرم شده.» با عجله یه لقمه دادم دستش، گفتم: «حداقل اینو توی راه بخور گرسنه نمونی.» برگشتم دیدم دخترک هم داره کیفشو جمع میکنه. نگاه به بشقابش انداختم، خالی بود. میخواستم لبخند بزنم که چشمم به لیوان پر از شیر افتاد. داشت در رو می بست که بلند گفتم: «شیرتو نخوردی که.» بدون اینکه حتی نگاهم کنه گفت: «وقتی برگشتم میخورم.» دروغ نگفته باشم حتی نصف فعل میخورمش رو هم از پشت در بسته شنیدم. یعنی حتی صبر نکرد جمله‌ش تمام بشه بعد در رو ببنده..

.
خب! حالا من میدونم و این دو تا از فردا صبح اگه صبحونه‌نخورده، صبحونه‌ناقص‌خورده، صبحونه‌باعجله‌خورده یا هرچیز ناخوشایند دیگه‌ای راجع به صبحونه، بخوان برن مدرسه. 🙂

خانواده شمعدانی

یه زمانی به سرم زد نام خانوادگیمون رو عوض کنم. با خودم فکر کردم این جوری کمتر قابل ردیابی هستیم*. اما از اونجایی که مادر بسیار آزاداندیشی(!) هستم، موضوع رو به بحث و بررسی گذاشتم و ضمن توضیح دادن اینکه چرا بهتره فامیلمون رو عوض کنیم، به جوجه‌ها این فرصت رو دادم که اسامی پیشنهادیشون رو اعلام کنن.
نتیجه؟ آلوشا فامیل ماشین‌دوست رو انتخاب کرد، ناشا هم انتخابش پری‌دریایی بود و من مستاصل از همه جا گفتم باشه، پس منم میشم نوشی اصغرترقه!

در نهایت هیچ نام خانوادگیی حد نصاب لازم رو پیدا نکرد و در نتیجه ما توی اون سالها همچنان ترسون و لرزون باقی موندیم. 🙂
.
*شاید نتونم درست توضیح بدم که چقدر این موضوع برای من مهم بود و چقدر باعت وحشتم میشد. فقط همین رو بگم که وقتی نقاشی آلوشا توی یکی از مجله‌های ترکیه چاپ شد با وحشت به معلمش تلفن زدم و خواهش کردم دیگه هیچوقت نقاشی بچه‌ها رو به هیچ مجله‌ای نفرسته و از اون دردناکتر وقتی بود که آلوشا توی مسابقات علمی کشور (در ترکیه و به زبان ترکی) مقطع سوم دبستان، مقام اول رو آورد و من اولین چیزی که با ترس پرسیدم این بود که اسم آلوشا توی اینترنت هم منتشر میشه یا نه.

اخلاق در خانواده

فکر کنم دو ساعتی میشد که آلوشا داشت چت میکرد. نه حاضر بود بره توی اتاقش، نه تن صداشو پایین می‌آورد. بلند صحبت کردنش اونقدر ناشا رو عصبی کرده بود که بلاخره از اون سر اتاق داد زد: «آلوشا خفه شو!» هرچند حق با ناشا بود اما بدون واکنش نموندم. با اخم نگاهش کردم و گفتم: «با برادرت درست صحبت کن. مودب باش.» بی‌حوصله و آروم گفت: «باشه.» و بعد بدون معطلی داد زد: «آلوشا لطفا خفه شو!»

قورباغه‌ها جدی جدی می‌مردند

با رنگ پریده اومد خونه و گفت: «مامان اگه کسی بدونه من دختر شمام چی میشه؟» اونقدر سئوالش غیرمنتظره بود که جا خوردم: «یعنی چی اگه بدونه تو دختر منی؟ خب هستی دیگه!» بغض داشت: «یعنی اگه بدونه من جوجه‌ی نوشی هستم خیلی ناجور میشه؟*» نفسم توی سینه‌م گره خورد. نشستم کنارش و پرسیدم: «درست تعریف کن ببینم.» گفت یکی از همکلاسیاش بهش پیشنهاد کرده بیشتر کتاب بخونه تا فارسیش بهتر بشه. گفتم: «خب من ربطشو نمیفهمم!» تقریبا جیغ کشید و گفت: «آخه مامان، دوستم میگفت برو نوشی و جوجه‌هاشو بخون!»
.
توی یه موقعیت دیگه حتما میزدم زیر خنده و کیف هم میکردم که چه خوب، نوشته‌ها خونده میشن و طرفدار هم دارن. اما توی اون حال فقط یه چیز توی سرم بود؛ ما سالها با وحشت شناخته شدن زندگی کردیم، پنهان شدیم، سکوت کردیم… ترسیدیم. فکر میکردیم تمام شده، اما ترس هنوز توی جون ما مونده بود.
.
موهاشو نوازش کردم و گفتم: «اشکالی نداره کسی بدونه تو ناشایی. خودت نگو. اما اگه کسی شناختت هم سرت رو بالا بگیر. نگران نباش. شما کلی دوست و رفیق دارین.»**

.
پی‌نوشت:
* اسم بچه‌ها ناشا و آلوشا نیست. این اسامی مستعارن.
** برای نوشتن این متن بیشتر از یکسال صبر کردم.

شورای گسترش زبان فارسی

صدای خنده از یه حدی که بیشتر شد گوشای منم تیز شد تا بفهمم موضوع صحبت چیه. دیدم ناشا هی به آرومی میگه تـــر – شــــی – ده، بعد به انگلیسی به مخاطب پای تلفن اصرار میکنه که کلمه رو تکرار کنه و شاد و سرخوش میزنه زیر خنده، و دوباره از اول. به سختی خودمو نگه داشتم تا صحبتش تموم بشه، بعد به یه بهونه‌ای نشستم کنارش و بااحتیاط پرسیدم: «چی میگفتین پای تلفن؟» با شیطنت نگاهم کرد و گفت: «لیزا بود. داشتم بهش میگفتم ترشیده‌ شدم.» با تعجب نگاهش کردم و گفتم: «تو ترشیده‌ای؟ اصلا بلدی ترشیده یعنی چی؟» بی‌خیال سرشو به مبل تکیه داد و گفت: «بلدم. آخه همه دوستام تا حالا چندتا دوست پسر عوض کردن. دیدم هی داره کنجکاوی میکنه، بهش گفتم من یه دختر ترشیده‌م که تا حالا دوست پسر نداشته.»
.
پی‌نوشت: این جوری چپ چپ نگاهم نکنین، من این کلمه رو یادش ندادم! 🙂

ضمنا، ناشا کمی کمتر از سیزده سالشه.

دلداری

تازه یه نیمکت خالی برای نشستن پیدا کرده بودم که ناشا دوان دوان اومد و گفت: «مامان، وقتی من رفتم روی اون پل چوبیه همه پرنده ها در رفتن.» گفتم: «خب پل چوبیه که تو روش راه میرفتی تکون میخورد و اونا ترسیدن.» هیجان‌زده اعتراض کرد: «اما آلوشا که اومد همه پریدن طرفش، اونقدر که آلوشا ترسید. اون که از من سنگینتره.» تا اومدم یه جواب خوب براش پیدا کنم، آلوشا که خودشو به ما رسونده بود دستشو روی شونه خواهرش گذاشت و گفت: «آخه با خودشون گفتن آخ جون یه مرد چاق و گنده. حتما هر روز مک دونالد میخوره، شاید یه چیزی هم واسه ما ته جیبش داشته باشه!»

«بی‌بهانه شاد بودن»

مطابق معمول اینجا مدرسه‌ها باید نوزده روز پیش باز میشدن، اما معلما اعتصاب بودن و مدرسه‌ها تعطیل.
حالا من هیجان زده‌م فقط به یه دلیل کوچیک: فردا اولین روز مدرسه‌س و این اولین باره که جوجه‌های منم اول مهر مدرسه میرن.*
.
.
*ما قبل از ورود بچه‌ها به دبستان از ایران خارج شده بودیم.

دختر متکی، مادر متکا

تازه دیدن فیلم رو تموم کردیم که ناشا با تمام وزنش بهم تکیه میکنه و میگه: «من میدونم شما توی زندگی قبلیتون چی بودین مامان.» حدس میزنم باید یه بازی جدید باشه، پس به خیال خودم دنبال خنده‌دارترین جوابای ممکن میگردم و میگم: «یه مرد بدجنس و بداخلاق؟» میگه: «نه!» بدون معطلی میگم: «خروس؟» غش‌غش میخنده و میگه: «نـــه!» آه میکشم و میگم: «خر نبودم؟» ابروهاشو بالا میندازه که نه و بعد سرشو به بازوم فشار میده و با شیطنت میگه: «یه بالش گنده نرم.»

ای لعنت به هر چی که آدم رو شبیه بالش میکنه، اونم از نوع گنده.

وجه مشخصه

از روز اول غر زدم خطرناکه بذار باهات بیام. *حالا غرور بود، لجبازی بود یا ادعای استقلال که گفت نه و همچنان سر نه گفتن خودش موند. دو سه ماهی که گذشت یه روز صبح دیدم این پا اون پا میکنه، سر صحبتو که باز کردم فهمیدم هر روز صبح سر یه ساعت معین یه ماشین میاد توی راه مدرسه یه گوشه پارک میکنه و راننده‌ش مشکوکه و سیبیلاش از دور مثل سیبیل آدمای پدوفیل. حالا اینو بذارین کنار اخطار همزمان پلیس که یه دختری رو میخواستن توی راه مدرسه بدزدن و عکس چهره‌نگاری شده فرد مظنون رو هم ضمیمه کرده بودن و گفته بودن مراقب باشیم.
طبعا نگران شدم، چند باری صبح باهاش رفتم مدرسه، چند باری هم با دوستاش فرستادمش تا بلاخره دوباره صداش دراومد و دلیل آورد این ماشینه هر روز صبح اونجاست و تا حالام هیچ مشکلی پیش نیومده. هر چیم اصرار کردم که ناشای مامان، دخترگلم، آهای بچه جان، فایده ای نداشت که نداشت. دم آخرم گفت که راهشو یه کمی طولانی‌تر میکنه و از جایی میره که آدمای بیشتری در حرکتن و خونه‌های بیشتری هست و به حساب خودش خیال خودشو و منو راحت کرد.

حالا امروز از مدرسه برگشته و با خنده میگه: «مامان همون ماشینه بودا… همون که ازش میترسیدم، امروز بلاخره رفتم جلو تو ماشین سرک کشیدم ببینم راننده‌ش چه شکلیه. فکر میکنین کی بود؟ بیچاره آقای آلبرت معلم هنرمون بود که هر روز صبح همون ساعت میاد اونجا و ماشینشو یه کمی دورتر از مدرسه پارک میکنه.»

ظاهرا داستان ختم به خیر شد و این میون کلی به معلومات من اضافه شد که سیبیل پدوفیلی و عینک پدوفیلی و ماشین بچه‌دزدی و اینا چه شکلین.
البته خیلی واسه آقای آلبرت خوشحالم که نه سواد فارسی داره و نه خواننده وبلاگ منه چون اگه بود احتمالا همین امشب میرفت سیبیلاشو کلا لیزر میکرد.

 

* صبح زود کلاس موسیقی داشت توی مدرسه‌شون.

حق دلاکی

موهاشون که خوب خشک شد، یه پتوی گنده روی زمین پهن کردم و سه تا بالش انداختم و گفتم: «بیاین با هم بخوابیم.» و فکر کردم این طوری زودتر میخوابن و خوابشون که برد بغلشون میکنم و میذارمشون روی تخت. این شد که یکی این طرفم خوابید و اون یکی اونور.
اون روز خیلی خسته بودم. اونقدر خسته که حتی آلوشا هم فهمید و گفت: «خسته نباشین مامان جون.» لبخندی زدم و گفتم: «سـلامت باشین آقـــا.» و چشمامو بستم  یعنی که خوابم به این امید که بچه‌ها هم دیگه حرف نزنن و زودتر خوابشون ببره، اما آلوشا ادامه داد: «مــــامان…» زیر لب گفتم: «هوم؟» گفت: «من هر وقت بزرگ بشم میرم سر کار.» همون طور که چشمام بسته بود من‌منی کردم و گفتم: «باشه.» و آلوشا ادامه داد: «بعد پول میگیرم.» زمزمه کردم: «خب.» و داشتم فکر میکردم خدا به خیر بگذرونه، باز دوباره چی توی سر این بچه‌س که آلوشا دستشو انداخت دور گردنمو و گفت: «میخواستم بگم نگران نباشینا، راحت بخوابین، من قول میدم پول که گرفتم همون اولش هشت هزار تومن واسه همه حمومایی که منو بردین بهتون بدم.»*
خب بحث همین جا تموم نشد که… چون مطابق معمول ناشا هم عین فنر از جا در رفته از جاش پرید و عین طوطی تکرار کرد که اونم هشت هزار تومن بابت حمام بردن به من میده و آلوشا اعتراض کرد که اون باید ده هزار تومن بده چون موهاش بلندتره و ناشا جواب داد نخیرم و دخترا تمیزترن و باقی حکایات و نتیجه اینکه رسما خواب بعد از ظهر به فنا رفت.

 

*هشت هزار تا تک تومنی، اشتباه نکنین یه وقت!

بعد از تحریر:
این جریان مال وقتیه که آلوشا پنج و ناشا سه ساله بود.

ویدئوی روز مادر

امروز اینجا روز مادره. راستش من میون روزای مادر گیج و گم شدم. نمیدونم بلاخره روز مادر کی هست و کی نیست. مهم هم نیست، مهم ویدئویی بود که جوجه‌ها برای من ساخته بودن و من آرزو میکردم کاش میتونستم اون رو به شما هم نشون بدم. مطمئنا شما هم مثل من از اول تا آخر ویدئو یه سره میخندیدین.

 

3849117

گلهای خندان ایران

 

اینو ناشا وقتی کلاس دوم بود از روی توصیفی که از پرچم شیر و خورشید کرده بودم کشیده. البته به نظر میرسه فراموش کرده بودم در مورد جای قرار گرفتن شیر و خورشید و این جور چیزا بهش توضیح کافی بدم!

مجبور شدم پای اثر هنری دخترم امضا بذارم!

IMG_2061 - Copy

جنگلای باران‌خیز استوایی*

یه لیوان قهوه گذاشتم کنار دستم و آماده شدم تا بلاخره بعد از عمری فیلم مورد علاقه‌مو ببینم. هنوز تیتراژ فیلم شروع نشده بود که ناشا اومد تمام قد جلوی من ایستاد و گفت: «یه خبر خیلی بد براتون دارم.» با کنجکاوی سرم رو کج کردم و گفتم: «چی شده؟» گفت: «خب میدونین مامان، تروپیکال رین فورستها* قبلا چهارده درصد زمین رو میپوشوندن، حالا شده شیش درصد.» وقت گفتن شش درصد چنان تحکمی توی صداش بود که ناخودآگاه از سرک کشیدن از پشت هیکل ناشا برای دیدن فیلم دست کشیدم و از سر ناچاری و تسلیم  فیلم رو نگه داشتم. ناشا ادامه داد: «و میدونین این یعنی چی؟ این یعنی این جنگلا دارن از بین میرن. یعنی تا چهل سال دیگه هیچی ازشون باقی نمیمونه و این یعنی قهوه، شکلات، برنج، سیب زمینی، گوجه و خیلی چیزای دیگه رو هم از دست میدیم.» بی ‌حوصله نگاهش کردم و گفتم: «این خبر بدت بود؟ چنان گفتی خبر بد برات دارم فکر کردم حالا چی میخوای بگی.» و میخواستم دکمه پخش فیلم رو بزنم که گفت: «باشه مامان، حالا هر وقت سیب زمینی سرخ کرده واسه خوردن نداشتین اونوقت میبینمتون.» و در حالیکه دور میشد یه نگاهی به میز کنار دستم انداخت و با صدای بلند گفت: «همین طورم قهوه.»

.

بعد از تحریر: کلی توی اینترنت جستجو کردم تا بتونم مطلبی بهش نشون بدم  که اطمینان خاطر میده ممکنه قهوه و برنج و … کاهش پیدا کنن اما مسلما با نابودی اون جنگلها از بین نمیرن. بعدم کلی وقت گذاشتم تا به سخنرانیش در مورد جنگلای باران‌خیز استوایی گوش کنم…  و البته هیچکدوم اینا از تقصیر من کم نکرد!

.

Tropical rainforest

** این بچه جدی خواب دیده تا چهل سال دیگه من هنوز دارم نفس میکشم؟

 

مادران قالبی

ناشا واسه مجلس رقص مدرسه* کفش پاشنه بلند خریده. این اولین باره که میخواد لباس رسمی بپوشه. دیروز داشتم کابینت دیگ و قابلمه‌ها رو مرتب میکردم که اومد بالای سرم ایستاد و گفت: «نمیدونم چرا این کفشه یه کمی به پام فشار میاره.» از جام بلند شدم و کمرم رو صاف کردم و گفتم: «خب شاید چون همیشه کفش بدون پاشنه پوشیدی اینجوریه…  نگران نباش جا باز میکنه.» اخماشو تو هم کشید و پرسید: «چطوری جا باز میکنه؟ کاریش نمیشه کرد؟ آخه راحت نیست.» گفتم: «تو ایران کفش رو قالب میزدن. اینجا نمیدونم چکار میکنن. اما مشکلی نیست که، یه مدت بپوشیش درست میشه، پا کار همون قالب رو میکنه.» و میخواستم برگردم برم سر کارم که با خوشحالی پرید توی بغلم و گفت: «آخ عالیه مامان. فکر میکنی اگه روزی دو سه ساعت اینو برام بپوشی تا وقت مهمونی جا باز میکنه؟»

.

.
*مجلس رقص توی سالن ورزش و توی ساعات مدرسه‌ برگزار میشه. یه مراسم صاف و ساده و معمولیه، نه اون چیزی که ممکنه در ذهن ما تداعی بشه.

خروش پس از بیداری

ساعت شش صبح پا میشی، ناهار بچه‌ها رو آماده میکنی و توی کیف غذاشون میذاری، صبحونه رو روی میز میچینی و سر ساعت هفت صد و پنجاه و پنج دفعه صداشون میکنی:
بچه‌ها بیدار شین.
بچه‌ها صبح شده، پاشین دیگه.
آلوشا، مدرسه‌ت دیر شدا.
ناشای مامان خواب نمونی.
مامان جان چقدر به هر دوتون گفتم شب زودتر بخوابین!
با خودم: اصلا به من چه، مگه مدرسه منه؟… اما دلم نمیاد که!
آلوشا جانم صبحونه‌ت یخ کرد.
ناشا گلم بیدار شدی؟
و ادامه مکالمه:
آلوشا یه شونه به این موهات میزدی مادر.
ناشا جان بجای سه ساعت ایستادن جلوی آینه بیا یه لقمه بخور ته دلت رو بگیره.
آلوشا بازم کیف غذاتو جا نذاری.
ناشا شیرت رو نخوردی که…
آلوشا برگه‌ای که معلمت میخواست توی کیفت گذاشتی؟
ناشا نمیشه نامه‌های مدرسه رو شب قبل بدی امضا کنم؟
آلوشا واسه چی چتر نمیبری؟
ناشا کت گرم بپوش، این چیه پوشیدی؟
آلوشا اگه سیر نشدی میخوای یه ساندویچ کوچولو برات درست کنم تو راه بخوری؟
ناشا صبحونه‌ت رو تموم کردی؟
آلوشا…
ناشا…
آلوشا…
ناشا…
بچه ها…

و البته بازم این سه نقطه‌های معروف.

 

صبح

صبح بعد از اینکه ناهار بچه‌‌ها رو توی کیف غذاشون گذاشتم، صبحونه رو روی میز چیدم و یه لیوان چای برای خودم ریختم و نشستم، ناشا از پشت سر موهامو نوازش کرد و گفت: «یه سال گذشت مامان، خوشحالم که هستی، خوشحالم که خوبی، بهترم میشی. مطمئنم.»

پارسال این موقعها حالم بد بود و داشتم بین مرگ و زندگی دست و پا میزدم. فکر کنم عشق بچه‌ها منو از روی تخت لعنتی بیمارستان به خونه برگردوند. امسال بجز حجم گلوله شده غم که دیگه به سنگینی کردنش روی دلم عادت کردم مشکل خاص دیگه‌ای ندارم.

یه سال گذشت، خوشحالم که هستم، خوشحالم که خوبم، بهترم میشم. منم مثل ناشا مطمئنم.

تذکر شایسته

زندگی توی ترکیه دردسرای خاص خودشم داشت. مثلا اینکه بچه‌ها بزرگتر شده بودن و بعضی چیزا رو دیگه نمیشد ازشون پنهان کرد. یکی از اون چیزا بد و بیراه بود که به هر حال از دست آدم در میرفت و نتیجه‌ش چند وقت بعد معلوم میشد!
بد و بیراه اون زمان منم گاومیش بود که نمیدونم چطوری و از کجا به زبونم افتاده بود و وقتی از دست یکی (مثلا راننده تاکسی طماع، فروشنده هیز و سمج، یا همسایه فضول) کفرم دیگه خیلی در می‌اومد، حرص میخوردم و زیر لب زمزمه میکردم: «عجب گاومیشیه!»
یکی از بعد از ظهرای گرم تابستون، خسته از سر و صدای بچه‌ها، گشتم توی اینترنت یه برنامه به فارسی پیدا کردم راجع به جک وجونورا. یه چیزی مثل راز بقا که همیشه توجه آلوشا رو جلب میکرد و ناشا هم به تبعیت از داداشش می‌نشست به تماشا و صداش در نمی‌اومد. صداشون کردم بیان برنامه رو نگاه کنن و خودم تازه پامو دراز کرده بودم و چشمام داشت گرم میشد که با صدای هیجان‌زده آلوشا از جام پریدم که با لحن کشداری فریاد میزد: «ااااااا… مامان پاشو، پاشو… گاومیش که فحش نیست، حیوووونه.»

پی‌نوشت: من دوست ندارم غمگین بمونیم. خب؟

ماهی قرمز مردنی

چندساله ماهی قرمز تنگ نخریدیم. چند سال پیشا که ماهی میخریدیم، به محض اینکه میمردن عزاداری توی خونه ما شروع میشد و چند روزی هم ادامه داشت. یه عادت بدی هم بچه‌ها پیدا کرده بودن که روی ماهیا اسم خودشونو میذاشتن و یکی مال این میشد، اون یکی مال اون. روزی ده بار به تنگ ماهی سر میزدن و بر حسب اینکه این زودتر میمرد یا اون، داد میزدن: «این داره میمیره!» یا با گریه میگفتن که: «اون مرد.» و البته به جای «این» و «اون» اسم خودشون رو میگفتن که من حتی دلم نمیاد تکرارش کنم.

نمیدونم این مردن هر ساله ماهیا بود که منو از فکر خرید ماهی عید درآورد یا شکنجه شنیدن خبر مرگ ماهیا به اسم خاص.
دور از جونشون، دور از جونشون.

خب ماهی نمیخریم، نمیمیریم که!

عظمت از دست رفته

یکی بیاد به این بچه‌های من بفهمونه که خوردن «جوانه آلفالفا»* هیچ اشکالی نداره! حداقل از خوردن کله‌پاچه که بهتره!

.

*ظاهرا Alfalfa رو یونجه ترجمه میکنن! 😀

پی‌نوشت:
حداقل شما دیگه پیشنهاد لیلیکی** (لیلکی) ندین. :))

.

بعد از تحریر:
**این یکی راستی راستی خوراک دام محسوب میشه.  🙂

هر چیزی منطق خودشو داره

بچه‌ها با تعجب میپرسن آخه مامان از کجا میفهمی، هرچند من هیچوقت جواب درستی به این سئوالشون ندادم اما این که اونا در غیاب من چکار کردن چندانم علم غیب نمیخواد.

اگه نزدیکیای خونه دستشویی‌شون گرفته باشه، هر لنگه کفششون یه گوشه افتاده. اگه تو راه برگشتن چیزی خورده باشن آشغالش حتما روی میز دم در خونه هست. اگه حین صحبت با موبایل خونه رسیده باشن از دم در ورودی تا هال تمام مسیر پر شده با کاپشن و کیف و جوراب و شال گردن و کلاه (یه چیزی تو مایه نون خرده‌هایی که هنسل و گرتل برای پیدا کردن راه برگشتشون ریخته بودن). اگه تمام مدت مشغول اینترنت بازی بودن، وقتی میرسم خونه هنوزم لباس مدرسه تنشونه. اگه سر کشوی لباسای من رفته باشن حتما یکی دو تا از تی‌شرتامو بدون تا کردن گلوله کردن یه گوشه کشو انداختن (کلا از نیمه باز بودن در هر کمد و کشویی میشه فهمید سراغ کدومش رفتن). اگه از انباری چیزی برداشته باشن قطعا چراغشو خاموش نکردن. (این موضوع در مورد تمام جاهایی که سرک کشیدن صدق میکنه) اگه چیز خاصی اتفاق افتاده باشه یا بخوان بابت کاری ازم موافقت بگیرن قبل از اومدنم حتما چای دم کردن. ضمنا  با توجه به شواهدی مثل آشغالای روی میز مونده، ظرفای کثیف یا باقیمونده چیزی که دوباره به یخچال برش نگردوندن هم میشه  لیست کاملی از چیزایی که خوردن ارائه داد.

شما برای تکمیل این لیست چیزی به نظرتون میرسه؟

بعد از تحریر: یه چیز دیگه الان یادم افتاد که ربطی به غیبت من از خونه نداره، اما به هر جهت رد پاست! اگه در خمیر دندون بسته نشده باشه یعنی اونشب آلوشا آخرین نفری بوده که مسواک زده!

رتبه خداوندگاری

متن پیام رو که میخونم، رومو به سمت ناشا برمیگردونم و میگم: «گلم، یه دوستی برام نوشته که از تو خیلی خوشش میاد و به شوخی پرسیده میتونه پدرخوانده تو بشه؟» ابروهاشو بالا میبره و با چشمای گرد شده میپرسه:»یعنی Stepfather؟» میگم: «نه، اون میشه ناپدری، ایشون میگه پدرخونده.» لبخند آرومی میزنه و ابروهاشو پایین می‌اندازه و میگه: «اوه، منظورش گادفادره*؟ اشکال نداره، بهش بگو میتونه… اما ترسیدما، گفتم نکنه دوباره** بخاطر ما ندیده نشناخته بری زن یکی بشی!»

*Godfather
**این «دوباره» حکایت داره، من با همسر سابقم بدون آشنایی قبلی ازدواج کردم. بچه‌ها بارها از من پرسیدن: «آخه یعنی ندیده نشناخته؟» (منظورشون ازدواج بدون عشق و عاشقیه) منم جواب دادم: «بله، یه چیزی توی این مایه که چندان هم غریب نبود اون موقع توی ایران.» بعد هر وقت تاسفشون رو دیدم، لبخند زدم و گفتم: «اما من پشیمون نیستم، چون شماها رو دارم. هر چیزی به خاطر شما، میتونه منو خوشحال کنه، حتی اگه یه خاطره تلخ باشه.»

بعد از تحریر: ظاهرا علاوه بر اطرافیان که باید براشون توضیح بدم دردم چیه که تنها موندم، باید یه جلسه توجیهی هم برای بچه‌ها بذارم که اصولا لزومی نداره اونا نگران ازدواج من به شیوه ندیده نشناخته یا دیده و شناخته بشن.

دستهایم را در باغچه کاشته‌ام

ناشا زنگ میزنه و با اضطراب میگه: «مامان معلممون نمره‌های کارنامه‌مون رو برامون خونده، معذرت میخوام، من حتی یه دونه A هم ندارم.» یه کم مکث میکنم و میپرسم: «مگه پایین‌ترین نمره‌ت چنده؟» میگه: «B، همه‌ش شده B.» تعجب میکنم: «این که ناراحتی نداره، B نمره بدی نیست. اینم اولین کارنامه‎س.» میخنده، معلومه از کلکی که زده راضیه، میگه: «درسای اصلیم شده A. بقیه هم همه‌شون خوبن،… خوشحالی مامان؟ تو هم خوشحالی؟» پا به پاش میخندم، اما این خنده بیشتر بخاطر تصور فضای خونه توی چند روز آینده‌ست! مطمئنم کرکری‌خونی بچه‌ها موضوعات خوبی برای نوشتن وبلاگ دستم خواهد داد.

لازم به ذکر:  چند وقت پیش آلوشا یه نیمچه کارنامه‌ای آورد خونه. همه نمره‌ها خوب بودن بجز ریاضی. در نتیجه اون بازی کامپیوتری خاص تحریم شد و باقی بازیها افتادن به آخر هفته. آلوشا برای ترمیم شرایط پیش اومده به نظر مصمم میاد. منم باورش کردم. هرچی باشه بچه‌ها هم پابه‌پای من اینو یاد گرفتن که «ما زندگیمون رو خودمون میسازیم، منتظر نمیمونیم زندگی برامون تصمیم بگیره.»

با تو بودن

ناشا میوه درخت انتخاب زندگی منه. وقتی که همه قد علم کرده بودن که به دنیا آوردن این بچه کم از جنایت نیست من تصمیم گرفتم بدنیا بیارمش و هر چند همه این سالها این نگرانی با من بوده که زندگی آسونی به بچه هام هدیه ندادم، اما نمیتونم احساس واقعی خودمو پنهان کنم اگه فقط دو تا کار قشنگ توی زندگیم انجام داده باشم، به دنیا آوردن و بزرگ کردن این بچه ها بوده.

آذر ماه هیچوقت ماه خوب و آسونی برای من نبوده. به طور اتفاقی شاید همیشه توی این ماه تلخ کام بودم. الانم حالم هیچ خوب نیست. سعی میکنم خودمو خوب نشون بدم، جلوی احساس بد و منفی رو بگیرم و قوی باشم. سخته اما فکر میکنم اگه یه ذره، فقط یه ذره دیگه طاقت بیارم و تحمل کنم، شاید بتونم خودمو از چاهی که توش پرت شدم بیرون بکشم.

روی صورتم طرح لبخند میکشم، شمع رو روی کیک روشن میکنم و صداشون میکنم: «ناشای مامان تولدت مبارک، روشنی زندگی مامان تولدت مبارک، تو و داداشت عزیزترین چیزایی هستین که مامان توی زندگی داره… مرسی که کنارمی و تنهام نذاشتی، مرسی که باگذشت بودی حتی وقتی که برای بار هزارم اشتباه میکردم. مرسی که مهربون بودی و دست از همراهی نکشیدی وقتی که کم می آوردم.  مرسی که  هیچوقت محبتت رو از من دریغ نکردی و آغوشت رو به روی من نبستی، مرسی که به من فرصت دادی تا احساس بهتری نسبت به خودم داشته باشم، مرسی که با منی مادر.»

بعد از تحریر: دوازده سال پیش، در چنین روزی دختر کوچولوی من دقیقا دو سال و دو ماه بعد از برادرش به دنیا اومد.

درک درست از موقعیت

میخواستم حالت روحی جوجه‌ها رو برای یه دوستی تشریح کنم، گفتم:
«آلوشا برون‌گراست، مثل قناری. دیدی برای قناری یه ذره سوت بزنی شروع به چهچهه زدن میکنه؟ خب آلوشا همون جوره، آماده برقراری ارتباط.
ناشا درون‌گراست، مثل آهو. وقتی یه آهو نزدیکی خودت میبینی نفس هم نمیکشی، چون به کوچکترین حرکتی ممکنه رم کنه. باید بذاری خودش تصمیم بگیره میخواد بهت نزدیک بشه یا نه.»

پی‌نوشت: فکر کنم تا حالا خر داشتیم و جغد و قناری و آهو و یکی دو تا کروکودیل نانوشته. 🙂

بوف کور

ناشا: «سخت نگیر بابا، ما روی هم اسم گذاشتیم، اسم حیوون، مثلا من بهش میگم پاندا.»
آلوشا: «خب اونوقت اون چی صدات میکنه؟»
ناشا: «خودت حدس بزن! یه حیوونیه که من هر وقت میبینم یاد مامان می افتم.»»
آلوشا: «خر؟ خری دیگه… !… نه!… ببخشید… منطورم اسب بود، اسب؟ اسب دیگه، اسب.»

پی‌نوشت:
البته اینم در نظر داشته باشین که حیوان مورد نظر ناشا بدون هیچ تردیدی جغد* بوده نه خر! 🙂

*راستش من گنجشکا رو بیشتر دوست دارم. فقط طرح چند تا از وسایل شخصیم جغده.

عامل سوسکی

کار به جنازه سوسک دوم زیر تخت ناشا که کشید، تردید رو توی چشماش دیدم. سعی کردم بی‌اعتنا باشم، سرم رو به آب کشیدن لیوانای شسته‌شده گرم کردم و گفتم: «خب، چی میگی؟» بعد زیرچشمی نگاهش کردم و ادامه دادم: «یعنی خودتم میتونیا، درستشم اینه که خودت انجامش بدی، اما اگه فکر میکنی…» قبل از اینکه جمله‌مو تموم کنم بدون مکث و یه نفس گفت: «فقط زیاد دست به وسایلم نزنین.» و سریع روشو برگردوند.

این جوری بود که بهم اجازه داد هفته‌ای یه بار اتاقش رو جارو بزنم و گردگیری کنم.

.

ورود به اتاق بچه ها توی این سن نیاز به ویزا و روادید و دعوتنامه داره. 🙂

روایت‌های جدید آدم‌های قدیمی

امروز آخرین بقایای پری دریایی و پرنسس و … از اتاق ناشا جمع شد، چیزی که از چند ماه پیش در جواب به سئوال من که چرا دوستاش رو به خونه دعوت نمیکنه، با درخواست یه پرده جدید برای اتاقش شروع شده بود. بعد من متوجه جریان آرومی شدم که بدون اینکه متوجهش باشیم داشت اتفاق می افتاد: بزرگ شده بود.

این چند وقت از بچه‌ها کم روایت کردم به خیال این که توی این سن ماجرای زیادی برای نوشتن وجود نداره. جوجه‌هایی که من تا دیروز قهرمانشون بودم، الان کمی فاصله میگیرن، مدام با دوستاشون پچ‌پچ دارن، ازت میخوان در نبودشون به اتاقشون وارد نشی، دنبال استقلال هستن و هر ابراز احساسات خارج از برنامه‌ای رو با تردید نگاه میکنن.

واقعیت اینه که من هیچوقت چیز زیادی از مادری نمیدونستم. دو ماه اولی که پسرم به دنیا اومد از دردناکترین ماههای زندگی مشترک من و آلوشا بود. مدام گریه میکرد. من نمیدونستم چشه و چه باید کرد، کسی رو اطرافم نداشتم ازش کمک بخوام و حقیقتش دیگه روم نمیشد به دکتر مراجعه کنم. پس شروع کردم به ضبط صدای گریه‌ش و ثبت چیزی که گریه رو بند می آورد و در نهایت گریه‌ها رو با هم مقایسه کردم. در پایان ماه دوم، تفاوت گریه از سر گرسنگی با گریه بخاطر دل‌درد و گریه ناشی از دلتنگی رو میدونستم. فرق داشتن، ریتم گریه‌ها فرق داشت*.
من با بچه‌هام بزرگ شدم و مادری رو از اونا یاد گرفتم. یاد گرفتم کجا باید عصبانی بشم، کجا باید انعطاف نشون بدم، کجا باید توی کارشون سرک بکشم و کجا باید با خونسردیی که میتونست حتی به بی‌رحمی تعبیر بشه محکم سر جام وایسم و اجازه بدم خودشون کارشون رو انجام بدن. تمام لحظات مادری من با دقت در رفتار خود بچه‌ها گذشته. در واقع من جواب رو از خودشون گرفتم و به خودشون تحویل دادم.

.

حالا ما وارد مرحله جدیدی شدیم. ناشا رو میفهمم اما دنیای آلوشا برای من یه دنیای کاملا جدیده. من تقریبا هیچی از دنیای مردا و دوران بلوغشون نمیدونم. تصمیم گرفتم مثل دوره نوزادی که ناچار به ضبط صدای گریه بودم، حالا هم با روش خودم با دقت بهشون نگاه کنم و دقیقه‌ها رو ثبت کنم. با همون تردیدی شروع میکنم که روز اول وبلاگ نوشی و جوجه‌هاش داشتم. نمیدونم چی پیش میاد. خدا رو چه دیدین، شاید این دورانم منجر به شرح قصه‌هایی بشه که برای شما هم شیرین و جذابه**.

.

.

*هنوز اون نوار کاست رو دارم.

** طبعا نوشته‌ها اول واسه خود بچه‌ها خونده میشه بعد اینجا ثبت میشه. با آلوشا مشکل چندانی ندارم، همچنان روحیه طنز و حاضرجوابی خودش رو داره و دنیا رو آفتابی و درخشان میبینه، اما ناشا حساستره، من به حساسیتش احترام میذارم.

بعد از تحریر: نمیتونم سهم خودم رو نادیده بگیرم. از وقتی بچه‌ها بزرگتر شدن جای بیشتری برای منم باز شده و میتونم پاهام رو دراز کنم، اجازه میدین منم تو فضای وبلاگ نوشی و جوجه‌هاش بشینم؟