رتبه خداوندگاری

متن پیام رو که میخونم، رومو به سمت ناشا برمیگردونم و میگم: «گلم، یه دوستی برام نوشته که از تو خیلی خوشش میاد و به شوخی پرسیده میتونه پدرخوانده تو بشه؟» ابروهاشو بالا میبره و با چشمای گرد شده میپرسه:»یعنی Stepfather؟» میگم: «نه، اون میشه ناپدری، ایشون میگه پدرخونده.» لبخند آرومی میزنه و ابروهاشو پایین می‌اندازه و میگه: «اوه، منظورش گادفادره*؟ اشکال نداره، بهش بگو میتونه… اما ترسیدما، گفتم نکنه دوباره** بخاطر ما ندیده نشناخته بری زن یکی بشی!»

*Godfather
**این «دوباره» حکایت داره، من با همسر سابقم بدون آشنایی قبلی ازدواج کردم. بچه‌ها بارها از من پرسیدن: «آخه یعنی ندیده نشناخته؟» (منظورشون ازدواج بدون عشق و عاشقیه) منم جواب دادم: «بله، یه چیزی توی این مایه که چندان هم غریب نبود اون موقع توی ایران.» بعد هر وقت تاسفشون رو دیدم، لبخند زدم و گفتم: «اما من پشیمون نیستم، چون شماها رو دارم. هر چیزی به خاطر شما، میتونه منو خوشحال کنه، حتی اگه یه خاطره تلخ باشه.»

بعد از تحریر: ظاهرا علاوه بر اطرافیان که باید براشون توضیح بدم دردم چیه که تنها موندم، باید یه جلسه توجیهی هم برای بچه‌ها بذارم که اصولا لزومی نداره اونا نگران ازدواج من به شیوه ندیده نشناخته یا دیده و شناخته بشن.