خستگی

ساعت یه ربع به هشت شب داشتم تلفنی حرف میزدم، دیدم ناشا که روی مبل خوابش برده بود با دلخوری تکون میخوره که مثلا ساکت. رفتم توی اتاقم.

تلفنم که تمام شد گفتم یه دقیقه دراز بکشم کمرم صاف شه! حالا که بیدار شدم میبینم ساعت سه نصفه شبه!

کار نداشتم بدم نمی اومد تا خود صبح بخوابم. 🙂

Advertisements

هفت خان رستم به خاطر یک مشت دلار

من زمان دانشجویی میدونستم که توی قسمت شغل باید بنویسی دانشجو یا دانش‌آموز، با این حساب که درس خوندن خودش یه کار تمام وقته. چند سال پیش هم رسیده بودم به این موضوع که مادری به اندازه چند تا کار تمام وقت زمان میبره و اگه کسی از من بپرسه چند سالی که کار نکردی مشغول چه کاری بودی، باید بگم مادری میکردم… اما هیچوقت حساب باز نکرده بودم که کار پیدا کردن هم یه کار تمام وقت باشه. کاری که من این روزها درگیرش شدم.

اینکه اول بگردی آگهی کار رو پیدا کنی، بعد خط به خط بخونی ببینی چی ازت میخوان، کدومهاش رو میتونی انجام بدی. اونایی که با ضریب بالاتری به تو و تواناییهات میخورن کنار بذاری، بعد دونه دونه جستجو کنی ببینی که محل کار کجاست. چقدر از خونه فاصله داره، چند تا اتوبوس باید عوض کنی، ساختمانش چه شکلیه، کوچه و خیابونش چطوره، محلش امن هست که مثلا زمستون ساعت شش عصر بخوای ده دقیقه پیاده روی کنی تا برسی به اولین ایستگاه یا نه، چند سال سابقه کار داره، چند نفر اونجا کار میکنن. بری توی وبسایتشون. ببینی دارن چه میکنن اونجا…

بعد برسی به مرحله بعدی، رزومه بفرستی، یعنی اول بشینی رزومه‌ت رو بر اساس اون چه در آگهی دادن تغییر بدی و همراه با نامه بفرستی… و بعد انتظار. عین دخترای چهارده ساله که هر آن منتظرن دوست پسرشون بهشون زنگ بزنه، تلفن همراهت رو بچسبونی ور دلت و به همه تماسها (توی وقت کاری) جواب بدی. (من به صورت طبیعی از اونام که سال به دوازده ماه اصلا نمیدونم تلفن همراهم رو کجا انداختم.) تا بلاخره از یکی از جاهایی که رزومه فرستادی بهت زنگ بزنن.

کاری که من میکنم استخدامش با یه مصاحبه حل نمیشه. یعنی نمیشه با یه مصاحبه سر و تهش رو هم آورد. امتحان هم داره. برای من این قسمت البته سخت نیست. همیشه از سد امتحان میگذرم (به جز یه بار)، یعنی برام آسونه، امتحان تشکیل شده از کمی حسابداری، کلی کار با کامپیوتر یعنی ورد و اکسل و اکسس و بسته به نوع کمپانی باقی نرم افزارها، نامه‌نگاری بر اساس سناریویی که بهت میدن، کمی طراحی (مثلا بروشور، پوستر) و در مواردی تایپ (من اغلب جایی که تایپ سریع ازم بخوان رزومه نمیفرستم. با اینکه سرعت تایپم بالاست اما به دلیل استرس دقیقا وقت امتحان گند میزنم. اونایی که با من چت کردن حتما حضور ذهن دارن، وقتی بحثی در جریان بوده اونا اغلب به سرعت بالای تایپ من اعتراض داشتن.)

و فکر میکنین تموم شد؟ نه… بعد انتخاب میشی برای مصاحبه. اونوقته که تمام معلوماتی که تمام مدت دانشجویی یاد گرفتی یادت میره. اینکه چطوری لبخند بزنی، دست بدی، در رو باز کنی، در رو ببندی، با کدوم دست دماغت رو بگیری… میشی یه انسان طبیعی تربیت نشده با رفتارهای غریزی! که اگه من مدیر بودم برام بسیار قابل احترام بود، اما این طرف دنیا میشه نقطه ضعف. پس باید کلی وقت بذاری و دوباره همه جزوه‌ها رو بخونی و تمرین کنی. هم حالت و رفتارت رو، هم سئوال و جوابها رو. اون موبایلی هم که در حالت عادی خیلی بی‌مصرف به نظر میرسید و اغلب فقط باهاش «زامبی علیه گیاهان» بازی میکردی، میشه دوربین فیلم‌برداری و هی از خودت فیلم میگیری تا ببینی لحنت خوبه؟ ژستت خوبه؟ جوابهات خوبه؟

بعد میرسیم به قسمت بعدی ماجرا، اینکه بری برای مصاحبه. این قسمت کار به نظرم یه کمی وضع بهتر میشه. یعنی میشه پنجاه پنجاه، چون توی همون نگاه اول، همون اول که در رو باز میکنی تا بگی برای مصاحبه اومدی دوزاریت می‌افته که امکان داره تو رو انتخاب کنن یا نه، یا برعکس، تو دوست داری اونجا کار کنی اصلا یا نه!

از کجا میفهمی؟ از تیپ آدمایی که اونجا کار میکنن، از رفتارهاشون و خود محیط. از این نظر که تیپ لباس پوشیدنشون چطوریه، سن و سالشون چطوریه، نظم دارن یا نه، باهات چطوری برخورد میکنن، بیشتر سفید هستن یا مهاجر نسل اول هم میونشون هست (یعنی با لهجه خاورمیانه ای شما کنار میان یا نه)، فقط دنبال مرد میگردن (و نمیتونن توی آگهی بنویسن اینو، اما این معیار اصلیشونه) یا دنبال دختر جوونن (بله، دقیقا عین ایران، گاهی حتی سایز لباس در استخدام مهمه و از استانداردشون خارج باشین امکان نداره استخدام کنن) و کلی فاکتور دیگه.  ولی در واقع فقط این شما نیستین که مصاحبه میشین، اگه احتیاج شدید به پیدا کردن کار نداشته باشین این میشه نیاز دو طرفه، شما هم دارین اونا رو میسنجین. برای خود من تمیزی محل مهمه، لحن و برخورد اونی که مصاحبه میکنه مهمه، اینکه بهت بگن باید هر روز دفتر رو هم تمیز کنی (مرتب کردن نه، تمیز کردن یعنی دقیقا گردگیری و جارو و شستن دستشویی)  یا نه برای این کار یکی دیگه هست هم مهمه! شاید خنده‌دار به نظر برسه اما برای من رنگ محیط هم مهمه. از جاهایی که آدمای خاکستری دارن توی یه محیط خاکستری کار میکنن فراریم. البته بستگی به اینم داره که کجا داری میری. طبیعت کار توی محیطهای دولتی و نیمه دولتی با محیطهای خصوصی کاملا متفاوته. بزرگ و کوچیک بودن کمپانی هم مهمه. یعنی باید بدونی که طبیعت کار در هر محیط با اون یکی چه فرقهایی داره.

مصاحبه که تمام میشه تازه وارد بدبختی آخر میشی، اینکه. بتونی سد آخر رو بشکنی و کار رو بگیری و بذارین بهتون بگم: اگه رزومه فوق‌العاده‌ای داشته باشی، اگه امتحان خیلی خوبی بدی، اگه مصاحبه‌ت عالی برگزار شده باشه، اگه محیط کاری که انتخاب کردی دوست داشته باشی و اونها هم روی تو نظر مثبت داشته باشن هم، باز شانس اونی که آشنا داره توی اون محل، برای گرفتن کار از تو خیلی خیلی بیشتره! چون به قول دوستی ونکوور یه ده خیلی بزرگه که هنوز خصوصیت ده بودنش رو داره، اما بیخود و بیجهت بزرگ شده. اینجا هنوز به شیوه قبیله‌ای و معرف و آشنا استخدام میکنن. یعنی آشنا نداشته باشی سخت کار گیرت میاد…

شک ندارم الان عده ای میان مینویسن که اصلا این جوری نیست، ما بدون آشنا کار گرفتیم و…، من میگم عالیه. امیدوارم همیشه خوش‌شانس باشین. اما از استثنا که بگذریم، حکایت بدون ذره ای اغراق، همینیه که من نوشتم. آدمایی مثل من که منزوی زندگی میکنن، روابط اجتماعی خوبی دارن اما ذاتا کمرو و محجوب و حتی مغرور هستن و نمیتونن خودشون رو توی چشم کسی مداوما فرو کنن که منو استخدام کن، یا نمیتونن خودشون رو وصل دیگران کنن که کمک کن کار پیدا کنم، و هنوز نتونستن با رفتار غالب جامعه همگام بشن، اغلب از این کاروان جا میمونن.

.

پی‌نوشت: مدتیه این موضوع توی گلوم گیر کرده که بنویسمش و شاید الان بهترین موقع باشه. چند وقت پیش شخصی ازم سئوال کرد که بابت کار ویکی‌پدیا از جایی فاند میگیرم یا نه. صادقانه نوشتم نه. جواب گرفتم که باور نمیکنن. دقیقا زمانی بود که توی دو تا مصاحبه، دو تا کاری که فکر میکردم شانسم برای گرفتنشون بالای نود و هشت درصد باشه رد شده بودم و داشتم دو دستی توی سرم میزدم که من قول داده بودم برای پسرم روز اول دانشگاه ماشین بخرم و حالا معلوم نیست وضعم چی میشه. تداخل زمانی تهمت گرفتن فاند بابت کاری مثل ویکی‌پدیا و وضعیت احمقانه معیشتی من، اونقدر دردناک بود که تا چند هفته بعد از اون وقتی یادم می افتاد اشک توی چشمام جمع میشد.

و بله، امروز اولین روز دانشگاه آلوشا بود. ما نه ساله که توی این کشور زندگی میکنیم و هیچوقت ماشین نداشتیم. به خودم باشه، من راحتم، اما دلم میخواست برای این پسر کاری انجام بدم که دوست داره. چیزی بخرم که دوست داره. نتونستم. نتونستم… این نتونستن آخرش منو از پا درمیاره.

.

لطفا منو از حرف زدن پشیمون نکنین… من فقط تجربه این روزهامو با شما در میون گذاشتم. فقط همین.

 

 

اپرای نامها

چند وقت پیش همکارم که معلوم بود اون روز خیلی خسته شده ازم خواست یه کمی به جاش توی اطلاعات بشینم. بعد خیلی تند تند گفت: «نمیدونم بلدی یا نه، اما به هر حال این جوری تلفن وصل میکنن، این جوری جواب مراجعه‌کننده رو میدن، اگه کسی با فلان قسمت کار داشت این جوری میشه، اگه کسی در پارکینگ رو زد آیفون تصویری دستگاهش اینه…» و مسلسل‌وار ادامه داد.

میخواستم بهش بگم با همه چیز آشنام که یهو یه بی‌سیم هم از زیر میز کشید بیرون و گفت: «اگه مشکل خاصی پیش اومد با بچه‌های تاسیسات با این تماس بگیر. خیلی وقتا موبایلشون رو جواب نمیدن… بلدی دیگه؟» گفتم: «اگه در حد تاکی‌واکی اسباب‌بازی باشه آره!» خندید و گفت: «دقیقا تا همون حد باهاش کار داری.» و رفت.

کار خیلی راحت داشت پیش میرفت که مدیرم تماس گرفت و گفت: «به سایمن بگو بیاد دفتر من.» منم خیلی خونسرد بی‌سیم رو برداشتم و گفتم: «سایمن!» جواب نداد. دوباره گفتم: «ســایمـــن!» بازم جواب نداد. بعد از چند بار صدا کردنش، چند ثانیه صبر کردم و دوباره بی‌سیم رو برداشتم و این بار با دقت گفتم: «ســایـمــــن؟» بازم جواب نداد. مونده بودم باید چکار کنم. با دقت دکمه‌ها رو نگاه کردم و این بار با دقت بیشتری دکمه رو فشار دادم و گفتم: «ســـــــــــایمــــــــــــــــــــن؟» اما جوابم سکوت کامل بود. خلاصه داشتم از نگرانی پس می‌افتادم که به ذهنم رسید به موبایلش زنگ بزنم. خوشبختانه جواب داد و مشکل حل شد.

وقتی داشت برمیگشت، صداش کردم و با لبخند گفتم: «خیلی سعی کردم صدات کنم اما انگار دستگاه کار نمیکرد.» با تعجب نگاهم کرد و گفت: «صداتو میشنیدم، فقط منتظر بودم حرفات تمام بشه.» و سری تکون داد و رفت.

دوزاریم ده دقیقه بعد افتاد! من یادم رفته بود آخر جمله‌م بگم تمام. بیچاره ده دقیقه نشسته بود سایمن سایمن منو گوش کرده و حتما ته دلش گفته بوده این دیگه چه خلیه!

.

* وقتی با بی‌سیم کار میکنین آخر هر جمله باید بگین تمام، مثلا:
توی طبقه دوم مشکلی پیش اومده، تمام»
«الان میام، تمام»!
توی انگلیسی میگین Over! (الان شک کردم، باید بگیم تمام دیگه؟)

** از نظر من کاناداییا خیلی سرراست فکر میکنن. مغزشون مثل ما اونقدر پیچیدگی نداره که اون بی‌سیم لعنتی رو بردارن و بگن «چته، کشتی خودتو از بس صدام کردی! حرفتو بزن!» مودبانه منتظر میمونن تا جمله‌ت تمام بشه.

*** برای ناشا که تعریف کردم، غش کرده بود از خنده. میگفت لابد فکر کرده داری براش اپرا میخونی! 😀

ترنم

از وقتی بچه‌ها بزرگ شدن زندگی منم داره تغییر میکنه. من عاشق بچه‌داری، آشپزی و خونه‌داری بودم و راستش همه این کارها رو هم با لذت و خوشی انجام میدادم. اما حالا که بزرگ شدن و دیگه نه زیاد برای غذا تو خونه هستن و نه کاری به کار من دارن، با تعجب میبینم که دارم برمیگردم به همون حال و هوایی که سالهای قبل از بچه‌دار شدن داشتم.

این اتفاق یه بار دیگه هم برای من افتاده. سال هشتاد و یک وقتی میخواستم شروع به وبلاگنویسی کنم و اولین وبلاگم راجع به کتابخوانی بود… دیدم دستم به نوشتن راجع به کتاب نمیره. نمیشد. تمام زندگی من پر شده بود با بچه‌های سه ساله و یازده ماهه‌م و دادگاههایی که پشت سر هم تکرار میشد. من دیگه خود قبلیم نبودم. یا اگه بودم، اونقدر از زندگی قبلیم فاصله گرفته بودم که شناختن خودم برای خودم هم به سادگی ممکن نبود. این بود که توی اولین پست وبلاگ نوشی و جوجه‌هاش نوشتم راجع به احساس مادریم و بچه‌هام خواهم نوشت.

ناشا آخرین حلقه ارتباطی من با دنیای کوچیکترها بود. از وقتی اونم خانمی شده برای خودش، تقریبا همه ارتباط من قطع شده. دوست هم ندارم در مورد بچه‌های مردم بنویسم. نه به دل خودم میچسبه و نه دیگران.

حالا مدتیه میبینم دارم دوباره همون جوری رفتار میکنم که قبلا، وقتی بچه نداشتم، رفتار میکردم. انگار که نوشی توی یه یخبندون طولانی‌مدت، یخ زده باشه و حالا یخش وا رفته، بدون اینکه بفهمه چه زمان طولانیی گذشته. انگار که از خواب بیدار شده و خیلی خونسرد، دوباره داره کارهاشو انجام میده.

نمیدونم به چشم شما این تغییر خوبه یا نه، برای من هر دوش خوبه. من یا کاری رو قبول نمیکنم یا اگه قبول کنم درست انجامش میدم، و اگه کاری رو قبول کنم قطعا با تمام قلبم انجامش میدم. بنابراین چیزهای جدیدی که از نوشی میبینین هم همراه با احساس درونیم خواهد بود.

حالا این همه حرف زدم که بگم اگه ازتون بخوام هرچند وقت یه بار یه موسیقی به انتخاب من گوش کنین قبول میکنین؟
من همیشه گفتم سلیقه فاخری ندارم. گاهی گوشم صداهای پشت صحنه فیلمی رو میشنوه، دوستش داره، دنبالش میکنه، و از شنیدنش شگفت‌زده میشه. گاهی هم گذری، در بساط موسیقی دوستی یه چیزی میشنوه و دوست داره. خلاصه این که دنبال این نیستم ببینم چی الان طرفدار داره، دنیای کوچیک خودمو دارم… سلیقه خاص کج و کوله خودم رو.

دوست نداشتم موسیقی با این صفحه قاطی بشه. همچنان ترجیح میدم اینجا خونه نوشی و جوجه‌هاش باقی بمونه. اما نشونی اون صفحه رو براتون میذارم. شاید دوست داشته باشین بیاین گاهی چیزی بشنوین. 🙂

 

نفس عمیق

بعد از اون دفعه که بچه‌ها رو بردن، این اولین شبه که توی خونه تنها موندم. اما حال من اون موقع کجا و حال امشبم کجا…

حالا من نشستم اینجا، بعد از دیدن سه تا فیلم سینمایی مختلف، سکوت خونه رو توی ریه‌هام میکشم. خب البته آلبالو هم خریدم. میخوام برم یه کاسه پر از آلبالوی نمک‌زده بخورم، یه فیلم دیگه نگاه کنم، توی این فاصله لباسا رو بریزم توی لباسشویی (ساعت یک و نیم شبه، یه کمی شک دارم) و اگه حوصله‌م کشید یخچال رو تمیز کنم.

بچه‌ها بزرگ شدن. حالا دیگه مهمونی میرن، شب خونه دوستاشون میمونن و خوشبختانه عین خیالشونم نیست که مامان تنهاست.
دقیقا همون جایی ایستادم که از وقتی مادر شدم دلم میخواست بایستم.

هلندی سرگردان

ساعت سه و چهل دقیقه صبحه. همزمان هم روی پرونده‌های ویکی کار میکردم، هم ایمیلها رو میخوندم، هم داشتم به دایرکت دوستان جواب میدادم و هم میخواستم یه کاری انجام بدم که ناشا اومد بالای سرم (خواب بود، نمیدونم چطوری بیدار شد) و شروع کرد دم صبحی راجع به پروژه درسیش حرف زدن… اصلا یادم رفت چه غلطی میخواستم بکنم.

حالا ده دقیقه‌ست دارم عین هلندی سرگردان بین صفحات ویکی و آرامگاه زنان رقصنده و نوشی و ایمیلهام بالا و پایین میرم بلکه یه نشونه‌ای پیدا کنم از کاری که باید انجام میدادم… پیداش نمیکنم!
.
ساعت سه و پنجاه دقیقه صبح… فهمیدم! باید یه متن رو میخوندم.

هنگام که گریه می‌دهد ساز

نشستم اینجا و دارم در شب سرد زمستانی محمد نوری رو گوش میکنم. کاستی که توی تموم سالهای جوانیم، تنها چیزی بود که توی هر شرایطی آرومم میکرد و آرامشم رو بهم برمیگردوند.

بعد یکهو مثل همه روال سالهای گذشته، مثل همه این دوازده سالی که ایران بیرونم، بلند بلند از خودم پرسیدم من چرا اینجام، من اینجا چکار میکنم، اینجا که جای من نبود… چرا بیرونم.

بچه‌های من چی میدونن از حس من وقت گوش کردن به صدای احمدرضا احمدی، چی میدونن از اشکهای من وقت خوندن شعرهای نیما، چی میدونن از سرمستی بعد از شنیدن صدای محمد نوری…

من خواستم مادریمو تمام کنم، اما خودم ناتمام موندم… و شاید تا آخر عمرم همین طور نیمه‌تموم و بیقرار دنبال تکه‌های جداافتاده خودم بگردم.

بی‌حوصلگی

من این چند وقت خیلی بی حوصله بودم، زیاد هم سر به دنیای مجازی نزدم. گذشته از دلایل شخصی، یه بخشی از بی حوصله بودنم برمیگشت به دلزدگی من از دعوای بین ما. یه متن هم نوشتم و نوشتم که من اگه میتونستم رای میدادم، اما پست نکردم و متن همچنان منتشر نشده باقی مونده.
حالا دارم فکر میکنم سوای بحث های انتخابات، ماجرایی که تعریف کردم هم خنده داره و هم دردناک… یه بخشی از ماجرای پرپیچ و خم من از وقتی از ایران خارج شدم، تا وقتی کانادا اومدم… روزهای ترکیه.
احتمالا منتشرش میکنم.

این مدت وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده هم برای یک هفته توی مرخصی بهاری بود.
امروز دوباره شروع کردیم. موضوعی که این هفته در موردش مینویسیم پدوفیلیه. موضوعی که در عین اتفاق نظر، میتونه واکنشهای متفاوتی رو هم به دنبال داشته باشه.
به نظرم اغلب بچه ها خوب کار کردن. خوشحال میشم بخونین و شما هم نظرتون رو بنویسین.

خون سگ با طعم میوه‌های جنگلی

چند روز پیش که رفته بودم خرید، بدون هدف وارد یه سوپرمارکت شرقی شدم که از حروف روی مواد غذایی متوجه شدم فروشگاه کره‌ایه. طبعا من هنوز هم با احتیاط با محصولات خاوردور برخورد میکنم و هر چند فرهنگ سوشی‌ خوری و علف‌دریایی خوری به بچه‌های منم سرایت کرده، من هنوز از بوی علف‌دریایی حالم بد میشه و اگه یه زمانی بخوام سوشی بخورم، فقط سوشی گیاهی انتخاب میکنم.
.
به دسته موز برداشتم که قیمتش خوب بود… بعد یه کمی توی فروشگاه تازه‌ باز شده که به نظرم فروشگاه به نسبت بزرگی هم بود قدم زدم و دم یخچال برخوردم به یه بطری پلاستیکی پر از یه چیزی مثل آب انار (البته با عکس میوه‌های جنگلی یا همون بری) که همراه یه دسته شش تایی لیوان پلاستیکی رنگارنگ بسته‌بندی شده بود. لیوانها خوشرنگ، جمع و جور و کاربردی بودن. شکل و رنگشون وسوسه‌م کرد تا بخرمشون و وقتی اومدم خونه هر چی سر و ته بطری رو گشتم دیدم دریغ از یه خط توضیح به انگلیسی که بفهمم اصلا این چی هست. تنها چیزی که برای من قابل خوندن بود عددها بودن و البته یه اسم هم پیدا کردم که با حروف انگلیسی نوشته شده بود و حدس زدم باید اسم محصول باشه و بعد در حالیکه زیر لب به خودم بد و بیراه میگفتم که «حالا اومدیم خون سگ بود، تو باید هر چی میبینی بخری؟»، و از طرف دیگه به خودم دلداری میدادم که «عکس میوه روشه، حتما آب‌میوه‌ست» و دوباره غرغر وجودم سرازیر میشد که «لابد خون سگ با طعم میوه‌های جنگلیه»، شروع کردم به جستجو توی اینترنت و فهمیدم که سرکه‌ست! و این تمام ماجرا نبود، فهمیدم که سرکه از نوع نوشیدنیه، یعنی جماعت اینو مثل نوشابه میخورن و این شروع یه ماجرای دلپذیر بود.
.
من احتمالا یکی از اون معدود آدمایی هستم که شیرینی و شکلات و بستنی دوست ندارم و فقط گاهی که فشارم می‌افته سراغشون میرم و در عوض تا دلتون بخواد عاشق چیزای ترش و دهن جمع کن هستم. یادمه بچه که بودم یکی از عصرونه‌های خوشمزه‌م، ریختن سرکه توی یه استکان و قاشق قاشق خوردنش بود! اونم سرکه وردا که انگار داشتی خود اسید رو میخوردی. (بچگی من توی جنگ گذشت و کمبود مواد غذایی… اصلا مگه به جز وردا اون موقع انتخاب دیگه ای هم بود؟)
.
تجربه مخلوط کردن این سرکه با آب معدنی گازدار، ساختن یه نوشیدنی عالی بود. یعنی بهترین نوشیدنی که بعد از دوغ آبعلی توی تمام عمرم خوردم. هم ترشی سرکه رو داشت، هم اصلا ترش نبود با کالری بسیار پایین و مزه‌ای هزاران بار بهتر از نوشابه.
خلاصه از من به شما نصیحت، اگه امکانش رو دارین، حتما تجربه‌ش کنین.
.
پی‌نوشت:
(من هنوز اون داروی بومپ چینی رو نخوردم! لطفا سئوال نکنین! 😀 )

عنصر منطقی

دیشب بازم همون خواب همیشگی رو دیدم. سنگین شدن نفس و تقلای کمک خواستن. چشمهامو به زور نیمه باز کردم دیدم آلوشا سمت راستم خوابیده و ناشا سمت چپم. گفتم: «کمک… نمیتونم نفس بکشم.» آلوشا که هیچ، اما ناشا چسبید بهم و دستاشو انداخت دور گردنم و با گریه گفت: «نترس مامان، خواب دیدی، الان بیداری.» با تعجب نگاهش کردم و گفتم: «اما من هنوزم نمیتونم راحت نفس بکشم.» محکمتر بغلم کرد و گفت: «نه این وزن دستای منه! تکون نخور، بخواب.» گفتم: «با این وضع بخوابم که میمیرم… حالا تو چرا داری گریه میکنی؟» گفت: «به خاطر این که دختر خوبی برات نبودم. یه چای ندادم دستت. هر وقت که خواستم چای دم کنم اونقدر کتری رو پر کردم که نصف آب توی کتری ریخت روی گاز.»
یه لحظه فکر کردم حرفهایی که میشنوم یه عنصر منطقی توش کمه. اونم اینه که ناشا اصلا چای درست نمیکنه که بخواد کتری رو پر آب کنه، و یه تکون به خودم دادم و گفتم: «این خوابه. تو هم اصلا دختر من نیستی!» و از خواب پریدم…
.
صبحی کم مونده بود برم دستبوس ناشا که چای دم نمیکنه، اگه نه من توی خواب باورش کرده بودم و خفه شده بودم! 😀

پر

ترکیه که بودم هیچ کار خاصی برای انجام دادن نداشتم. دقیقا هیچ کاری. برای همین برای خودم کار میتراشیدم. یه مدتی تصمیم گرفتم کتاب آشپزی بنویسم. پس شروع کردم به پختن غذاهای متفاوت و سرگرم شدن با ادویه‌ها و ترکیب‌های جدید. یا یه مدت طولانی شروع کردم به مطالعه در مورد موضوعاتی که به ایران مربوط میشد: کتاب، فیلم، نقاشی، مینیاتور، موسیقی، جهانگردهایی که به ایران اومده بودن… و شروع کردم به فرستادن لینک به بالاترین (نه به اسم نوشی، به یه اسم دیگه)، حتی شروع کردم به طور جدی زبان یاد گرفتن از راه فیلم دیدن. ترکی یاد گرفتم. بعد نوبت خیابون‌گردی رسید. برای من امکان سفر به شهرای دیگه نبود. پس توی فصلهایی که توریست کمتر بود شروع کردم به قدم زدن توی کوچه پس‌کوچه‌های شهر خودم و خریدن چیزای ریز و سبک و ارزون. جوری که بعدا بتونم با خودم به کانادا بیارمشون… این سومی لذت‌بخش‌ترین قسمت زندگی توی ترکیه بود. قدم زدن، نگاه کردن، نشستن یه گوشه‌ای و قهوه نوشیدن، فکر نکردن…

امروز رفته بودم دکتر، حالم مدتیه زیاد خوب نیست. بدتر این که الان مدتهاست احساس یه زن شصت ساله رو دارم که توی یه بدن چهل و شش ساله گیر افتاده.

از مطب دکتر که بیرون اومدم منگ بودم. بعد یهو به خودم گفتم فکر کن هیچ کار خاصی نداری. انگار که بازم داری توی همون انتظار کشنده‌ی نامطمئن سالهای ترکیه دست و پا میزنی. دقیقا همون حس هیچ کاری برای انجام دادن نداشتن… پس به روال سالهای پر اضطراب گذشته، شروع کردم به قدم زدن، نگاه کردن، نشستن یه گوشه‌ای و قهوه نوشیدن، فکر نکردن، و باز هم نگاه کردن و خریدن چیزهای ریز و سبک و ارزون…

حالا بهترم.

و اما بعد…

یه کمی حالم بهتر بشه یه تصمیم جدی میگیرم. شاید خاطرات ترکیه رو نوشتم، شاید روایتهای بچگی بچه‌ها رو که هنوز منتشر نکردم اینجا گذاشتم، شاید به همین روال روزمره‌نویسی ادامه دادم، شاید هم کرکره رو پایین کشیدم و نوشی رو تمامش کردم.

نه

یکی از سخت ترین تصمیمهای زندگیمو گرفتم. مطمئن نیستم هنوز از عواقبش رها شده باشم اما بلاخره تونستم خودمو از شرایطی که دوست نداشتم دور کنم.
باید صریح تر و رک تر با زندگی خودم رفتار کنم. اخلاق خوبی نیست. من جایی که مربوط به حقوق دیگران باشه، پای خانواده م و یا دوستانم در میون باشه، حق مشترکی در بین باشه، خیلی صریح و بی پروا و رک میرم جلو و دفاع میکنم. وقتی فقط پای خودم در میونه، کوتاه میام، هیچی نمیگم، گذشت میکنم و البته گاهی موضوع حل نمیشه و تبدیل میشه به شرایط ناخوشایندی که گاهی کشنده ست.
باید یاد بگیرم عین همون صراحتی که در مورد کارهای گروهی دارم، در مورد کارهای شخصی و زندگی خصوصیم هم داشته باشم.

بند

حدود دو سه هفته‌ست خواب میبینم تختم به شدت تکون میخوره. گاهی حس میکنم یه موجود وحشتناک توی اتاقه و داره تخت رو تکون میده. به سختی با خودم تکرار میکنم که این یه خوابه و باید بیدار بشم. زور میزنم و چشمهام رو باز میکنم. اما تخت، اتاق و همه چیز همچنان داره میلرزه. بدنم توان نداره، صدا از گلوم درنمیاد. با بدبختی خودمو به در اتاق میرسونم. تقریبا چهاردست و پا خودمو روی زمین میکشونم. بعد میرم اتاق یکی از بچه‌ها… اوایل اتاق آلوشا، تازگی ناشا… کمک میخوام. بچه‌ها کمک میکنن تا توی تختم برگردم. تازه اون موقعست که احساس میکنم عضلات بدنم از گرفتگی خارج شدن، میتونم نفس بکشم… با همدیگه تکرار میکنیم حتما من خواب دیدم… حتما خواب بد دیدم. سرم رو روی بالش میذارم و … بعد تازه از خواب میپرم. کسی توی اتاق نیست. انگار دو تا خواب تو در تو دیده باشم…
توی تاریکی نیمه شب میشینم سر جام و وحشتزده به صدای سنگین نفسهام گوش میدم.
.
اگه قرار باشه یه روزی وابسته بچه‌هام بشم، ترجیح میدم بمیرم.

معتاد دست دوم

میگم: «امشب توی مرکز شهر حسابی ماری‌جوانا کشیدم.» بچه‌ها با چشمای گرد شده نگاهم میکنن. زهرخند میزنم و میگم: «نیم ساعت پیاده‌روی کردم، به اندازه یه بسته کامل دود ماری‌جوانای ملت توی ریه‌م رفت.»
.
من اعتراضم رو کجا باید اعلام کنم؟ اگه نخوام دود مصرف دیگران وارد ریه‌م بشه کی رو باید ببینم؟

جن‌زده

مریض شدم. آخرین باری که این قدر حالم بد بود وقتی بود که توی سی و هشت سالگی آبله مرغون گرفتم. اتفاقا اولین واکنشم هم همین بود که بدنم رو زیر و رو کنم مبادا زونا گرفته باشم که خب نبود.
شب اول نتونستم یه ثانیه راحت بخوابم. تا صبح کابوس دیدم. کابوسم هم چی بود؟ مدام نعره های دختر جنزده توی فیلم جن گیر توی گوشم میپیچید. جوری شد که یه جایی نصفه شب پاشدم چراغ اتاقم رو روشن کردم و تا صبح با چراغ روشن خوابیدم. هر چند بازم کابوس دیدم و باز هم نعره بود و ناله بود!
روز اول، سر کار سعی کردم خودمو سرپا نگه دارم. از ساعت سه با خودم جدال داشتم که برم خونه.. اما تا آخر ساعت موندم. حالم اونقدر نزار بود که خودم هم باورم نمیشد. شب که رسیدم خونه یه شام سردستی درست کردم و روی مبل خوابم برد. یه جایی دخترم تکونم داد و گفت مامان پاشو ناله هات ترسناکه، عین فیلم جنگیر شدی.
فهمیدم اون چیزی که شب اول خودمو از خواب میپرونده صدای ناله های خودم از شدت تب بوده. اونقدر تب داشتم که داشتم میمردم. صبح فقط تونستم خودمو چاردست و پا تا کامپیوتر بکشونم، متن زنان رقصنده رو پست کنم، به محل کارم ایمیل بزنم که نمی تونم بیام و برم یه گوشه بیفتم به امید اینکه شاید خوب بشم.
ساعت یک یادم افتاد الان سه هفته ست میخوام به یه اداره دولتی زنگ بزنم اما اونقدر کار سرم ریخته بوده که نتونسته بودم تماس بگیرم. زنگ زدم… حالا هرچی دارم سئوالمو توضیح میدم خانمه توی حرفهام میپره میگه حالت خوبه؟ چی باعث ناراحتی شما شده؟ به کمک نیاز دارین؟ چرا این قدر درهم شکسته و غمگین هستین!
حالا خوبه اولش عذرخواسته بودم که ببخشید بخاطر گرفتگی صدا، من سرما خوردم و حالم خوب نیست. اما ظاهرا اونقدر وضع صدا و نفس کشیدنم بد بود که گفت زبان شما فارسیه؟ من الان به مترجم وصل میکنم. گفتم نمیخواد خانم، دارم حرف میزنم خب..
مترجم هم کلی اول منو زیر و رو کرد که بدونه خطری منو تهدید میکنه یا نه.
فهمیدم وضعم خیلی خرابه.
اگه به خودم بود دلم میخواست فردا رو هم توی خونه بمونم. اما مجبورم برم سر کار. خیلی حالم بد بشه، نصفه روز مرخصی میگیرم برمیگردم.
امیدوارم امشب توی خواب ناله نکنم. باید بخوابم. باید بخوابم.

گردنۀ ناتوانی

میدونین وحشتناکترین قسمت مادری کجاست؟ وقتی بچه تون غمگینه و نمیتونین کمکش کنین. نمیتونین دردش رو به جونتون بخرین. آرزو میکنین هنوز همون کوچولویی بود که با در آغوش گرفتنش گریه ش قطع میشد. همون کوچولویی که وقتی زمین میخورد، یا میترسید صداتون میکرد…
اگه حرفی بوده، قبلا زدین. اگه کاری بوده، قبلا کردین. وقتی کار به اینجا میرسه فقط باید آروم کنارش بشینین. حرف نزنین، سئوال نکنین، چیزی نخواهین… فقط آروم بشینین و همراه باهاش به دوردست خیره بشین و امیدوار باشین آسمون دلش زود آفتابی بشه.

وقت فرار

اینو دیشب نوشته بودم، الان پستش میکنم:
دارم فیلم واکنش پنجم رو نگاه میکنم. قبلا ندیده بودمش. بدنم یخ زده… یاد دست و پا زدن خودم افتادم وقت فرار از ایران.
ترسناکه، انگار ته دره افتاده باشی و حتی صدای نفس کشیدن خودت هم برات ناآشنا باشه… اونقدر ترسناک که حالا بعد از گذشت نزدیک به دوازده سال، هنوز با دیدن کوچکترین مشابهتی توی فیلم بدنت یخ بزنه.
هنوز این خاطرات لعنتی درد دارن.
هنوز قلبمو میسوزونن.

سامانه موقعیت‌یاب یخچالی»

میپرسن لواشکا کجان. بدون اینکه سرم رو بلند کنم میگم: «نمیدونم… توی یخچال نیست؟… طبقه دومشو نگاه کن، سمت چپ، پشت ظرف هندونه، بغل تخم مرغا. اول نونا رو از جلوش بردار…»
همون طور که سرشون توی یخچاله دوتایی ریز ریز میخندن و میگن: «حالا خوبه گفت نمیدونم کجاست!»

مناجات میانسالی

یعنی همه وقتی به سن و سال من میرسن* کارشون به جایی میرسه که یه شب مثل پریشب، از فرط بیچارگی و بیخوابی دست به دامن خدا بشن و تا خروسخون دعا کنن که میخوام بخوابم و یه روز مثل امروز صبح، از فرط ذوق زدگی خواب کامل و خوش شب قبلش، شکرگذار بشن که تونستم بخوابم!؟
.
.
.
*چند روزی تا چهل و شش سالگی وقت دارم هنوز!

سلامی دوباره خواهم داد

اوه!

به نظر میرسه تمام شد… همه آرشیو رو منتقل کردم. فقط میدونم چند تا متن اینجا کمه… باید بگردم پیداشون کنم. عکسهای زیادی رو هم از دست دادم. همه تلاشمو میکنم که اونا رو هم پیدا کنم. و البته اگه بتونم لینکها رو هم مرتب کنم خیلی خوب میشه.

سلام وبلاگ، من تازه اومدم!

بازیابی

دارم آرشیو 2002 وبلاگ رو تکمیل میکنم که به لطف پرشین بلاگ همه ش پریده و البته به لطف و مهربونی گیله مرد عزیز و با کمک Internet Archive دارم بازیابیشون میکنم.
رسیدم به این یادداشت و قلبم تیر کشید.
==
چهارشنبه، چهارم بهمن 1381
«شانه هایی که نبودند»
بعضيا منو متهم کردن به دروغگويی. خوب راستش من خيلی راجع بهش فکر کردم… اينکه من راست ميگم يا دروغ… و يا اينکه چند درصد حرفام منطبق بر واقعيته. خوب من همیشه هم راست نمیگم… ميدونين چرا؟
چون براتون نمينويسم که روزی چند بار با کج خلقی بچه‌ها رو از خودم ميرونم و دعوا ميکنم.
چون براتون نمينويسم که روزی چند بار از دست بچه‌هام اشکم در مياد.
چون براتون نمينويسم که روزی چند بار بچه‌هام از دست من گريه ميکنن.
چون براتون نمينويسم که وقتی مريضم و حتی حوصله خودمو ندارم چقدر حالم بد ميشه وقتی بچه‌ها واسه نشستن توی بغلم همديگه رو هل ميدن.
چون براتون نمينويسم که وقتی با کسی دارم تلفنی حرف ميزنم که باهاش رودروايسی دارم، چند بار بايد با اشاره و اخم کردن و …. يا حتی پرت کردن چيزی طرفشون، بدون اينکه صدام در بياد تا کسی که پای تلفنه بشنوه، بهشون هشدار بدم که با هم دعوا نکنن.
چون براتون نمينويسم که وقتی برای تهيه چيزی براشون با مشکل مواجه ميشم، انگار ته دلم رو چنگ ميزنن.
چون براتون نمينويسم که هنوز مشکل پوستيم برطرف که نشده هيچ… حادتر هم شده. چون هنوز نتونستم دکتر برم.
چون براتون نمينويسم که چقدر از ريخت افتادم و پير شدم. و چقدر بچه‌هام خصوصا پسره غرغرو شده.
چون براتون نمينويسم که چقدر خسته‌م…. اينکه من توی يه منطقه‌ايی زندگی ميکنم که برای خريدن يه کيلو ميوه يا گوشت کلی راه تازه اونم با ماشين باید بری…
شما از غصه‌های من فقط اينو ميدونين که بچه‌هامو دوست دارم و نميخوام ازشون جدا شم و اينکه دارم مبارزه ميکنم.
مدام از من ميخواهين براتون از مشکلاتم با سرجيو بگم. تو فيلما ديدین که ميگن هر چی بگی بر عليه خودت تو دادگاه ممکنه ازش استفاده بشه؟ منم همينم. کوچکترين حرکت حساب نشده من ممکنه برام دردسر ساز بشه.
ميگين به سرجيو بگو که چقدر بچه‌ها رو دوست داری… مگه ميشه اون ندونه؟ ميدونين چقدر سخته تک و تنها ۲ تا بچه فسقلی رو تر و خشک کردن؟ اونم بدون کمک؟ ميدونين من ۴ ماه ۴ ماه هم نميتونم ابروهامو بردارم؟ ميدونين سرجيو حتی گاهی حس مادرانه من نسبت به جوجه‌هامو زير سوال ميبره؟
ميگين از مشکلاتت بگو. باور کنين من وقت فکر کردن به مشکلات رو ندارم. يعنی اين قدر کار از صبح سرم ريخته که وقت نميکنم يه کمی به خودم فکر کنم. تازه وقتی هم که دارم توی ذهنم با خودم کلنجار ميرم يه خط در ميون يا بايد اونو بشورم يا غذای اينو بدم. سوالای اونو جواب بدم (که تموم شدنی هم نيستن) يا با اون يکی دالی موشه بازی کنم.
همه چی واسه من شده قسطی… حتی نوشتن وبلاگ. ده بار وسطش بايد بلند شم و بنشينم…
راستی يه از خدا بی خبر هم با فرستادن يه مشت عکس بچه، منو ويروسی کرده. اگه از طرف من ميلی به شما رسيد که بيشتر از ۲۰ کيلو بايت بود يا ضميمه داشت لطفا اصلا بازش نکنين.
به طور کلی… من غالبا ميلهای رسيده رو reply ميکنم و اين بهترين راه شناختن ميل که ويروسی هست يا نه… البته من تا آخر هفته قضيه رو حل ميکنم.
ضمنا اگه فکر میکنین حرفام دروغه، خوب… باشه، فرض کنين حکايت ميخونين…

دو خاطره، دو پیام

دو تا کامنت توی فیس بوک زیر نوشته هام گذاشته بودم که به نظر میرسه مورد توجه بقیه قرار گرفته بودن و از اونجا که کمی رگه طنز دارن تصمیم گرفتم اونا رو توی وبلاگ هم بذارم و ثبتشون کنم. قطعا بهشون به عنوان یه نوشته مستقل نگاه نمیکنم و بیشتر به پیامهایی میان که در  حال و هوای پس از خوندن یه نوشته و  مابین یه گفتگو شکل گرفتن. اما خب…. بد هم نیستن.

اولی:  این کامنت وقتی نوشته شد که دوستی به اشتباه منو نوشین نامید. من هم مثل همیشه تاکید کردم که اسم من نوشین نیست، منو نوشی صدا کنن. بعد  منو یاد این خاطره انداخت که بدون کم و کاست به همون شکلی که توی کامنت نوشته بودمش، اینجا هم منتقلش میکنم: «یه زمانی جایی کار میکردم، رئیسم صدام میکرد خانم مهرفروزان. یکی دو بار تصحیح کردم «مهرفروزانییییی!»، نشد، آخرش بیخیال شدم تا یه روز دیدم معاونش صدام میکنه خانم فروزان، دیگه زدم زیر خنده، گفتن چته؟ گفتم با این وضع پیش بریم یواش یواش همکارا صدام میکنن فی فی و بعدشم که دیگه هیچی، میگن اوهوی 
چند روز بعد معاونمون رو توی محوطه دیدم صدام کرد مهرنوش خانم خوبی؟ گفتم اسمم مهرنوش نیست که، گفت مگه مهرنوش فرفروزانی نیستی؟ گفتم نه، من فرنوش مهرفروزانیم. یه دفعه زد زیر خنده و گفت آخه اینم شد اسم؟ هر روز یه جاش تصادفی میشه!»

دومی: این یکی پای مطلب تغییرات جهانی البته توی فیس بوک نوشته شده بود… همونی که من از کرم خیالی ترسیدم و از جام پریدم: «بیست و چند سال پیش من معلم کامپیوتر بودم، یه بار به یکی از شاگردام که خانم سن و سال داری هم بود گفتم دیسکتی که همراه دارین ویروسی شده، چنان با ترس دیسکت رو پرت کرد رو زمین که اگه ویروس تبخال هم بود، در جا متلاشی و منقرض میشد 🙂 زمانه س… میگذره دیگه.»

 

فسرده‌ جون

ناشا یه مدتی کم‌خونی داشت و دکتر سفارش کرده بود علاوه بر خوردن قرص آهن، حتما به وضع غذاش هم برسه. در نتیجه من شروع کردم به تشویق همه جانبه ناشا واسه خوردن غذا که اغلب ترکیبی بود از جمله‌هایی مثل «بخور مادر، این درمان کم‌خونیه»، «میگن این واسه آدمای کم‌خون معجزه میکنه»، و «بخاطر کم‌خونیت هم که شده باید به خواب و خوراکت برسی»… این اواخر هم چند باری که از دستش حرصم گرفته بود صداش کردم: «کم‌خون خانوم» و  این جریان اونقدر ادامه پیدا کرد که آخرش صدای ناشا دراومد و گفت خوشش نمیاد این موضوع رو این قدر تکرار کنم.
قطعا باید معذرت می‌خواستم. اما بجای معذرت‌خواهی، بدون اینکه خودمو از تک و تا بندازم با مهربونی بهش نگاه کردم و گفتم: «چیزی نگفتم که عزیز دلم، اسم بیماریه، حرف بد نیست که…» و بعد کلی صغرا کبرا چیدم تا سر و ته قضیه رو هم بیارم.
 البته سر و ته قضیه هم  هم اومد اما نه اون جوری که من فکر میکردم! چون عصر همون روز ناشا لبخندزنون اومد جلوم ایستاد و گفت: «افسرده خانوم، پاشین با هم بریم پیاده‌روی، میگن واسه رفع افسردگی خیلی خوبه!»

تغییرات جهانی، در کسری از ثانیه

برای خودم راحت لم داده بودم پای تلویزیون و داشتم سریال نگاه میکردم که ناشا یه چیزی بهم گفت. از کل حرفش تنها چیزی که دستگیرم شد این بود که انگار یه چیزی افتاده روم. با کنجکاوی یه نگاهی به لباسا و دستام انداختم و بعد پرسیدم: «چی افتاده روم؟» سرش به موبایلش گرم بود. شونه‌هاشو بالا انداخت و بدون اینکه نگام کنه با بیخیالی گفت: «ویدل*… یه جور کرمه… گرفتمش.»
از شنیدن کلمه کرم اونقدر ترسیده بودم که اصلا به فکرم نرسید با این فاصله‌ای که ما داریم چطوری کرم رو از روی من برداشته. وحشتزده از جام پریدم و همون طور که روی فرش رو نگاه میکردم تا نکنه پامو روی کرمه بذارم، شروع کردم به تکوندن لباسام و موهام و فریاد زدن که کجا بود؟ کجا رفت؟ افتاد؟ برش داشتی؟… که با صدای خنده شدید بچه‌ها به خودم اومدم.

,

این موجودات همه جا هستن!

 

10979664_374826252701713_2021040515_n

 

* Weedle از بازی Pokemon go

آدم خونگی

چند روز پیش یه گفتگوی کوتاه داشتم با هفته‌نامه شهروند بی‌سی. لینک هفته‌نامه و صفحه اسکن شده رو میذارم اینجا.
اون گل بنفشه رو خودم کاشتم، خودم هم عکسشو گرفتم… یه روز که تگرگ باریده بود. (اگه روی لینک کلیک کنین عکس رنگی رو میشه دید)
http://shahrgon.net/…/shahrv…/2016/1404/flipbook/index.html…

پی‌نوشت:
صبح رفتم آزمایشگاه. برای نفس تنگیم یه دستگاهی بهم وصل کردن تا اوضاع رو برای بیست و چهار ساعت رصد کنن و فردا قراره برم درش بیارم. یعنی همون نیمچه نفسم هم الان دیگه درنمیاد… این چیه دیگه. 🙂
.
.
123

در رابطه با «چرا به سر نمیشود»

به نظرم بیشتر دوستان ارتباط با نکته اصلی اون نوشته رو از دست داده بودن. ایراد احتمالا به شیوه نوشتن من برمیگرده. فکر کنم اونقدر صادقانه حالم رو توصیف کرده بودم که وقتی خواننده به پاراگراف آخر میرسید که دیگه تصمیمش رو در مورد متن گرفته بود.
پای یکی از متنهام دوستی نوشته: خوش به حالت که حوصله داری به خودت برسی، یه جای دیگه دوست دیگه‌ای نوشته: خوش به حالت که بچه‌هات کنارت هستن. یا پای یه متن دیگه دوستی نوشته: بازم خوش به حال تو که خودتو رسوندی کانادا، ما الان چند ساله واسه مهاجرت اقدام کردیم هنوز منتظریم.
من بعد از خوندن این کامنتها از خودم میپرسم اگه اون آدما میدونستن که من گاهی حتی توان مسواک زدن ندارم، بازم به حال من غبطه میخوردن؟ یا اگه میدونستن من با چه سگ دو زدنی تونستم ثانیه ثانیه زندگی با بچه‌هام رو رقم بزنم بازم در مورد حضور بچه‌ها چیزی میگفتن؟ یا اون خانمی که خدا کنه الان دیگه کارهای مهاجرتشون جور شده باشه، تصوری دارن از فرار از ایران اونم از وسط کوه و کمر با دو تا بچه کوچیک، پناهندگی توام با انتظار و سکوت و ترس توی ترکیه با اون شرایط روحی و مالی و جسمی؟
من قصد نداشتم که یه موج همراهی در مورد افسردگیم راه بندازم. فقط خواستم نشون بدم که با وجود این که این قدر حالم بده اما شما از چهار تا پست قبلتر یا بعدترش متوجه حال بد من نشده بودین. میخواستم بگم واقعا نمیشه همه زندگی یه آدم رو از لابلای نوشته هاش پیدا کرد و در موردش حکم داد.
..
مهرنوش متنی نوشته بود، یکی بهش توپیده بود. بعد تهمت زده بود. متحیر موندم. ما آدما چطور میتونیم با خوندن چهار خط از دیگران قضاوتشون کنیم؟ ما چطور میتونیم در حق همدیگه این قدر بیرحم باشیم؟ ما از کجا میدونیم آدما چقدر خوشحالن یا ناراحت که پیمونه ببندیم به زندگیشون و از الک قضاوتمون ردشون کنیم؟ ما مگه کی هستیم؟
.
«بی مقدمه نوشته، جوونامون مردن، تو جک می نویسی؟ خوشی؟
نمی شناسمش، ۲۰ پست آخرم رو چک می‌کنم، هیچ رد پایی از حضورش نیست، جواب می دم: نمی دونستی بی شعورم وقتی درخواست دوستی می فرستادی؟
جواب می ده: یه مشت الاغین همتون که باباهای دزدتون با پول ماها فرستادنتون اونور که حالا بیاید برا ما قیافه بگیرید. نه خانم جینگیلی، متنهات رو تا امروز می خوندم دوست داشتم ولی مردن هم‌ وطنت که برات مهم نیست دیگه برام ارزش نداری.
و قبل از اینکه خانم جینگیلی که نمی دونم دقیقن چه فحشیه جواب بده، بلاک شد.
من البته جملاتش رو با کمی جرح و تعدیل نوشتم، روی همه‌مون به دیوار.«

چرا به سر نمی‌شود؟

این متن رو مینویسم فقط برای اینکه بگم گاهی چقدر ظاهر آدما میتونه از واقعیت روزایی که سپری میکنن دور باشه.
من در یه دوره افسردگی بسیار شدید هستم که از چند وقت پیش شروع شده و الان در بدترین حالت ممکنه. خصوصا این یه هفته اخیر که زندگیم به حالت نیمه تعطیل دراومده.. یه هفته‌ست درست نخوابیدم و نتونستم یه لقمه غذا بخورم. حالم خوب نیست و نفسم بالا نمیاد. انگار که یکی پاشو گذاشته باشه روی خرخره‌م و هم‌زمان ریه و قلبم رو زیر پا له کرده باشه. هیچ علت بیرونی هم نداره. نه بی‌مهری از کسی دیدم، نه چیزی توی زندگیم عوض شده، نه کسی رفته، نه کسی مرده، نه چیزی از دست دادم، نه جایی باختم، نه افسردگی ناشی از بیماری و زایمان و مهاجرت و پریود و طلاق و بی‌پولیه، و نه هیچ علت مشخص دیگه‌ای ذاره. من فقط حالم خوب نیست و دلم میخواست میتونستم دستم رو توی حلقم فرو کنم و این بغض خفه‌کننده رو از ریشه بکنم و بیرون بکشم.
منتها من خیلی وقته با خودم و افسردگیم و شرایطم از در دوستی دراومدم و قبولش کردم. وقتی پیش میاد توی سکوت و تنهاییم میشینم یه گوشه و خدا خدا میکنم زودتر به حال عادی برگردم. با صبوری منتظر میمونم تا بگذره و توی این فاصله سعی میکنم به جون کسی زهر نریزم، غر نزنم و ناله نکنم. اینه که دیگران از دور متوجهش نمیشن. نزدیک هم بودن فقط از آشفتگی خواب و خوراک و بهم‌ریختگیم متوجه میشدن حالم خوب نیست.
برخلاف تصور رایج، آدمای افسرده الزاما گریه و زاری نمیکنن. حتی اگه لازم باشه تظاهر میکنن که خوبن و لبخند میزنن و یه سری کارهای روزمره رو به زور هم که شده انجام میدن.
.
امروز توی نوشته های دوست نازنینی خوندم که بهش توپیده بودن چرا بخاطر فوت سربازامون داغدار نیست و متن‌هاش بوی غم نداره.
خواستم بگم ما این جرات رو از کجا میاریم که به همین راحتی همدیگه رو فضاوت کنیم؟ واسه چی کام همدیگه رو تلخ میکنیم؟ مگه ما کجای زندگی بقیه ایستادیم که به خودمون این حق رو میدیم؟
بس نیست؟
غم خود آدم بس نیست؟

خورش آلو اسفناج

دروغ نگفته باشم یواش یواش داشتم دق میکردم. شما خبر ندارین اما افسردگی من این هفته توی اوجش بود. حالا با این اوصاف که حتی دوست نداشتم شونه به موهام بکشم نمیدونین چه جون کندنی بود غذا درست کردن. اما درست کردم. حداقل پنج روزش رو غذا پختم.
اما چه فایده؟
فکر میکنم اولین نشونه بریدن بچه‌ها از خونه این باشه که وقتی از بیرون برمیگردن میگن با دوستامون شام خوردیم. حالا هر چقدرم بوی خوش غذا توی خونه راه بندازی فایده نداره. گرسنه نیستن، به حساب احترام یکی دو تا قاشق میخورن، اما ظرف غذا تقریبا دست نخورده، میره توی یخچال.
اما امروز در روی پاشنه دیگه‌ای چرخید. خوردن، خوب هم خوردن، و سفارش دادن از این غذا بیشتر براشون بپزم. 
شانس آوردم، دیگه داشتم دق میکردم.

سه اتفاق ساده

یک:
همه چیز از یه گپ فیس‌بوکی شروع میشه. بعد قرار میشه هر وقت رژیا پرهام اومد ونکوور همدیگه رو ببینیم.
مشغول کارآموزی قبل از فارغ التحصیلی هستم که وسط یه روز کلافه‌کننده کاری تماس میگیره. برای اون روز قرار میذاریم. خیلی خسته‎‌م، سعی میکنم قبل از اومدن بچه‌ها یه کمی آرایش کنم تا گودی زیر چشمام رو بپوشونم، اما با اومدن رژیا و بعدم پرستو خستگیم از یادم میره. رژیا زن مهربونیه. خیلی جدی نگام میکنه و میپرسه چطوری تونستی هشت سال سکوت کنی. پرستو همه نوشته‌های نوشی یادشه. چند ساعتی میشینیم، قهوه میخوریم، میخندیم و از همه جا حرف میزنیم.
حساب و کتاب ساعت از دستم در میره. خونه که میرسم ناشا با لبخند میگه معلومه خوش گذشته. میگم دو تا دوست قدیمی رو دیدم و اصلا حواسم نیست که امروز برای اولین بار بچه‌ها رو دیده بودم.
.
دو:
آشفته نشستم توی استارباکس و حین خوردن قهوه فکر میکنم برم خونه یا بیرون بمونم؟ صبح پیش دکتر بودم و دکتر از وضعم راضی نبود. حال جسمیم هم زیاد خوب نیست. پیام میرسه که اگه میخوای همدیگه رو ببینیم. میدونم آشفته‌م. میدونم لباسم مناسب نیست. میدونم بی‌حوصله‌م. اما خودم خواسته بودم که حالا که اومده ونکوور ببینمش. جواب میدم میام… خودمو میرسونم و چه کار خوبی میکنم.
علی عبدی موجود بی‌نظیریه. صمیمی و مهربون و توی لحظه جاری. دوتا از دوستای دیگه‌ش هم بهش ملحق میشن. طول یه خیابون رو پیاده‌روی میکنیم و من فکر میکنم کنار بعضی از آدمها میشه خوشحال بود. اونقدر که چند ساعتی حساسیت پوستی و ورم و درد رو از یاد ببری.
.
سه:
دوست نادیده‌ای رنجیده پیام میفرسته و به یکی از نوشته‌های من اعتراض میکنه که برخلاف تصورم در ونکوور فعالیت فرهنگی کم نیست. کتابخونی، نمایش فیلم و جلسات نمایش فیلم مستند هست. به نظرمیرسه گروه پرکاری باشن.
اولین نشست در پیش رو، نمایش فیلم پرویزه. با اشتیاق برنامه‌ریزی میکنم و با سیما غفارزاده به محل نمایش فیلم میریم. پرویز فیلم خوش‌ساختیه. دوست دارم یه بار دیگه ببینمش و در موردش بنویسم. فیلم تمام میشه اما ذهن من هنوز درگیر فیلمه.
وقت خداحافظی از همسر آقایی که منو به نمایش دعوت کرده بود تشکر میکنم. خودمو نوشی معرفی میکنم و میگم خیلی ممنون که منو در جریان فعالیتهای انجمن گذاشتین. هنوز چند قدم بیشتر دور نشدم که دوست جدید صدام میکنه و میگه: نوشی؟ کدوم نوشی؟ میخندم و میگم: همون نوشی و جوجه‌هاش…  منو میشناسه. کمی در مورد روزای سخت، روزایی که بچه‌ها رو برده بودن حرف میزنیم. وقت خداحافظی به دوست جدید که حالا میدونم اسمش شوراست میگم: «اگه جایی گفتین نوشی رو دیدین یه وقت نگین چاق بودا، بگین یه چیزی شبیه نیکول کیدمن بود.» میخندیم. دوست جدید میگه: «میگم نوشی یه زن قوی و با اراده بود.» دلم از حس داشتن دوست لبریز میشه.
توی راه برگشت یه سره در مورد زندگی غر میزنم. سیما مثل همیشه با صبوری به حرفهام گوش میده.
.
لطفا هر وقت یادم رفت شما یادم بیارین: «من به اندازه همه شما، توی این دنیا دوست دارم.»
دوستتون دارم.
نوشی
 .
.
.
پی‌نوشت:
ایران که بودم نوشته‌هام چک میشد و من از روی نوشته‌هام کنترل میشدم. به تجربه فهمیده بودم هر وقت کسی به من نزدیک میشه مورد اذیت و آزار قرار میگیره. فرق هم نمیکنه این نزدیکی و دوستی توی عالم واقعیت باشه یا مجازی. به مرور یاد گرفته بودم توی نوشته‌هام اسمها رو عوض کنم، زمانها رو جا به جا بنویسم و به مکان خاصی اشاره نکنم. تمام این سالها این ترس و پنهانکاری چنان در من درونی شده بود که حتی دیگه خودمم متوجهش نبودم. با من بود، بدون اینکه بفهمم. مثل ترس انسان اولیه از تاریکی که هنوز همراه ماست.
این یادداشت اولین تلاش جدی من برای شکستن ترسهای پونزده شونزده سال اخیر زندگیمه.
نکنیم. 🙂