کمدی کتاب

اول از هر چیز باید بگم کمدی کتاب امروز آقای فرجامی جلسه خیلی مفرحی بود. یعنی راستش دو ساعت تمام خندیدیم و آخرش هم ملت دل نمیکندن برن و هر چقدر سیما جان و دیگر دوستان میگفتن لطفا سالن رو خالی کنین هیچکس گوشش بدهکار نبود. خلاصه اونقدر شلوغی و ازدحام و اشتیاق حضار، خصوصا خانمها برای بگو بخند و امضا گرفتن و عکس گرفتن زیاد بود که تازه به حکمت پیشنهاد چند روز پیش آقای فرجامی پی بردم! یعنی فهمیدم که عمرا بشه توی این جلسه بیشتر از سی ثانیه آشنایی داد.
.
قضیه از این قراره که چند روز پیش آقای فرجامی زنگ زد که نوشی من فلان جا هستم. میخوای بیای همدیگه رو قبل از کمدی کتاب یه جایی ببینیم؟ و من بدون فکر قبول کردم و راه افتادم، و تازه وقتی به محل قرار رسیدم به این فکر افتادم که خب ما که اصلا همدیگه رو ببینیم نمیشناسیم!  دلیلش هم خیلی ساده‌ست، من حالا به دلیل سالها وبلاگ‌نویسی یا هر چی، خیلی از شماها رو میشناسم، با خیلی از شماها هم به شدت احساس دوستی و نزدیکی دارم، اما نکته دور مونده از چشم اینه که من واقعا بیشتر شماها رو نمیشناسم! یعنی خدا میدونه در طول روز ما چند بار از کنار هم توی خیابون رد شدیم و همدیگه رو نشناختیم. این شد که من و این آقای نویسنده توی فاصله چند متری هم ایستاده بودیم و هی با تلفن میپرسیدیم شما کجایین، من اینجام، من اینجام، شما کجایین (یواش یواش داشت به سرم میزد بگم من چی پوشیدم و موهام چه شکلیه!)
.
نکته قابل توجه دیگه این بود که من رفتم جایی که ایشون آدرس داد اما برای اولین بار، یعنی معروفترین جای ونکوور که بهش میگن Canada Place و من تمام نه سال سکونتم توی ونکوور فقط از دور دیده بودمش. مکافات دوم دیگه این بود که با پیشنهاد بیا بریم FlyOver Canada مواجه شدم که وقتی متصدی فروش بلیط ازم پرسید محلی هستین یا برای سفر اومدین میخواستم بگم من محلی هستم اما به جان خودم این دوست توریستم بود که نشونی اینجا رو به من داد.
.
و ضایع‌ترین قسمت ماجرا میدونین کجا بود؟ اینکه ما کلی خندیدیم ازغیبت پشت سر سیما جان و هومن خان و قضیه گیاهخواریشون و اینکه به آقای فرجامی پیتزای گیاهی دادن و بعد در حالی که من سعی میکردم به جبران ناواردیم در بخش اولیه، خودم رو خیلی مسلط به محله Gastown جا بزنم، قصه غریبی تن‌تن توی کانادا رو تعریف کردم و ذوق‌زده گفتم اما اینجا یه مغازه هست که مجسمه‌های تن‌تن رو گذاشته توی ویترینش و توی مسیر همون فروشگاه ناگهان پیچیدیم توی یه کوچه و مواجه شدیم با یه رستورانی که اصلا توی چشم نیست و یکهو تصمیم گرفتیم همونجا همبرگر بخوریم و به برنامه گیاهخواری بخندیم، که امشب معلوم شد اون رستورانی که رفتیم یکی از معروفترین رستورانهای گیاهخوارای ونکوور بوده و ما تمام مدت همبرگر گیاهی خوردیم و نفهمیدیم! و اینو من کی فهمیدم؟ همین امشب که لابلای همه جوکهای دیگه، آقای فرجامی اینم تعریف کرد که یه خانومی مثلا اومد منو از دست گیاهخوارا نجات بده، بعد خودش ناخواسته سر از کجا درآورد؟ رستوران گیاهخواری!
.
ختم کلام اینکه کتابها به سرعت مور و ملخ برده شد، و احتمالا من آخرین کتاب باقیمونده روی میز رو خریدم و بعد توی صف عریض و طویل خانمهایی که دل از گفتگو نمیکندن، مظلومانه منتظر نوبتم ایستادم و آخرش تونستم امضا بگیرم.

ونکوور که فرصتش تمام شد، اما به دوستان تورنتویی توصیه میکنم کمدی کتاب رو از دست ندن.
.
پی‌نوشت:
* برای من آسون نیست. شاید برای شمایی که نوشی رو به واسطه نوشته‌هاش میشناسین این دور از ذهن باشه، اما سالها زندگی در انزوا، ترس، تردید و تنهایی از من یه آدم مچاله، بدون اعتماد به نفس، منزوی و مردد درست کرده. از نظر خودم خیلی شجاعت کردم که دیدن کسی رفتم که تا به حال ندیده بودمش اما نوشی رو میشناخت.
.
* من توی اون جمع به جز شش نفری که منو میشناختن و سلام و علیک کردیم، یه چهره آشنای دیگه رو هم شناسایی کردم که آشنایی ندادیم. دیگه نمیدونم کدومهاتون بودین، کدومهاتون نبودین. اگه از این ورا گذر کردین یه حضور و غیاب بکنین ببینم کی بوده و من پیداش نکردم.
.
*عکسهای تن‌تن رو یه روز دیگه گرفته بودم.

Advertisements

جوابیه

پاسخ سایت لینک‌زن

سلام

ای کاش قبل از درج این مطلب نگاهی به بخش «قوانین نشر مطلب» و «درباره لینک‌زن» می‌کردید. ما بارها این رو برای خوانندگانمون توضیح دادیم که طبق قانون نمی‌تونیم به وبلاگ‌های فیلتر شده لینک بدیم و این متاسفانه نه تنها شامل وبلاگ شما که شامل همه‌ی وبلاگ‌های وردپرس و بلاگ اسپات می‌شه. از دست ما در این مورد کاری به جز ذکر نام وبلاگ برنمیاد چون آوردن لینک وبلاگ فیلتر شده برامون طبق قانون دردسرهایی ایجاد میکنه که ساده ترینش فیلتر شدن خود سایت هست.
با این حال اگر راضی به انتشار مطالبتون بدون لینک و صرفا با نام نیستید اعلام بفرمایید تا وبلاگتون از این به بعد در لینک زن بازنشر داده نشه.

قلمتون روان
بامهر
لینک زن

====

جواب و درخواست من:

ضمن تشکر از توجه شما لطفا اگر طبق قوانین قادر به دادن لینک به وبلاگهای فیلتر شده نیستید، پس مطابق قوانینی در همان سطح از درج نوشته‌ این وبلاگها هم خودداری کنید و بله، همانطور که نوشتم نه تنها مایل به انتشار مطالبم در سایت شما نیستم، بلکه مصرانه درخواست حذف دو یادداشت قبلی خود را دارم.

با احترام
نوشی

لینک‌زن

وبسایت محترم لینک‌زن

به درج نوشته‌هایم در سایت شما معترضم، من در مورد این نوشته‌ها حقوقی دارم که توسط شما زیر پا گذاشته شده. مصرانه درخواست میکنم از این به بعد نوشته‌های وبلاگ نوشی و جوجه‌هایش  را در لینک‌زن بازنشر نفرمایید و دو نوشته قبلی نوشی را هم که بدون دادن لینک مستقیم و تنها با اشاره به نام وبلاگ منتشر کردید، حذف کنید.

نوشته هایی که بدون دادن لینک مستقیم در سایت لینک زن  درج شدند اینها هستند: حواس پرنی و مرگ را زندگی کردن

امیدوارم فراموش نفرمایید گاهی آدمها برای نوشتن همین چهار خط هم خون دل خورده‌اند و محترمانه تر است برای بازنشر نوشته دیگران، پس از کپی و پیست، یک لینک هم به سایت یا وبلاگ اصلی بدهید.

من به اعتراضم تا لحظه حذف نوشته‌هایم از سایت شما  ادامه خواهم داد.

با احترام
فرنوش مهرفروزانی
وبلاگ نوشی و جوجه‌هایش

پی‌نوشت:  بجای توضیح بیشتر توجه شما را به کامنتی که زیر یکی از مطالبم نوشته شده جلب میکنم: «بااجازه ی لینک زن من بعضی پست هاتون رو لینک میکنم و به دوستام معرفی میکنم حالا بعضی هارو با آدرس خوده وبلاگ نویسنده بعضی هارو ثل [مثل] اینکه لینک وبلاگ نویسنده رو نداره با لینک زن لینک میکنم خیلی ام جالبه اینجا«

پی نوشت دوم برای اینکه خودمون هم یادمون بمونه: این حداقله که کسی بعنوان یه نویسنده آنلاین از یک رساله آنلاین، توقع لینک مستقیم به نوشته‌ش داشته باشه. از کتاب که نقل نشده، این نوشته‌ها و نویسنده‌ها حضور آنلاین دارن.

دوست

من یه دوست رو گم کردم. یعنی اول من گم شدم، همون موقع که شماها منو گم کردین، بعد من پیدا شدم و دونه دونه پیداتون کردم یا پیدام کردین، موند یه نفر که به هر دری زدم پیداش نکردم.
کسی از هوشنگ خبر داره؟ هوشنگ وبلاگ روزانه؟ هوشنگ دودانی؟

من یه دوست رو گم کردم.

پازل خوشبختی

از وبلاگ همه اطرافیان من: یه روزایی حسابی شاد هستی؛ از دیدن تک تک اعضای خانواده ات حس شادی تزریق میشه توی رگ و پی و روحت؛ انقدر شادی که حتی فکرش رو هم نمی کنی که شاید یک روز بعدش دو روز بعدش یکی از این عوامل شادی حذف بشه از زندگیت و یه غصه هر چقدر هم کوچولو بیاد عیشت رو خراب کنه.

امروز از اون روزاست؛ از اون روزا که بعد یه مدت که همه چی خوب بود همه چی شاد بود و لذتبخش و تنها مشکلی که سر راهم بود سرفه های شبانه ام بود که اون رو هم تازه دیروز رفته بودم دکتر و فهمیده بودم آلرژیه، یهو صبح بیدار میشی و می بینی یه چشم دختر کوچیکه کلی چرک کرده و کوچیکتر از اون یکی شده و تازه دختر بزرگه هم با گریه گوشم گوشم از خواب بیدار میشه! و این دقیقا حذف یکی از عواملی خوشبختیت یعنی سلامتیه!

حالا امروز دفترچه بیمه به دست راهی نزدیکترین درمانگاه هستیم تا باز روزهایمان را با آنتی بیوتیک و شربت استامینوفن بگذرانیم تا دوباره آن قطعه خراب شده پازل خوشبختیمان برگردد سرجایش و پازل کامل شود و این بار بیشتر از بار قبل قدرش را بدانیم و شکرگزار خدایی باشیم که آن را به ما هدیه کرده.

خواهشمندست…!

دوست عزیز
ببین! وبلاگ نوشی و جوجه هاش رو توی بلاگ اسپات به دلیلی که هیچ وقت نفهمیدم چرا برداشتین فیلتر کردین. (یا شایدم فیلتر کردن و شما خبر نداشتین) اون یکی دومین رو هم، نوشی دات نت رو عرض میکنم، بله! اون رو هم با لطایف الحیل از چنگم در آوردین و بعد نمیدونم چرا و اصلا به چه نیتی تبدیل کردین به یه سایت پورنو که باعث ناراحتی خیلی از خواننده هام شد. (ممکنه از این موضوع هم تا حالا خبر نداشتین.) خلاصه اونا رو گذاشتم به حساب اقتدار و مادرانگی م. حالا کار به گذشته ها ندارم که هر چی بود گذشت، اما الان که قراره عنوان عنصر خود فروخته* به من و جوجه هام چسبونده بشه!!! (شماره 396) محض رضای خدا این لینک ما رو درست بدین مبادا بعدا پیدامون نکنین.

* واسه اینکه خواننده گرامی بعد از صد و بیست سال با خوندن این متن دچار سردرگمی نشه توصیه میکنم به آرشیو بقیه وبلاگها هم سر بزنه و یه نگاهی به نوشته های این چند روزشون بندازه. متجاوز از چهارصد وبلاگ در معرض این عناوین قرار دارن که خیلیهاشون واکنش نشون دادن.

بعد از تحریر:
!- ممکنه خواهش کنم که همه لینک این وبلاگ بینوای نوشی و جوجه هاش رو درست کنن؟ دقیقا بنا به همون مواردی که در بالا عرض کردم.
2- ممکنه خواهش کنم لینک وبلاگ نوشی و جوجه هاش رو درست کنین؟
3- ممکنه خواهش کنم؟
….

بازسازی خاطرات

دیروز ایمیلی دستم رسید که از سوت و کور بودن خونه و خالی بودن آرشیو گله داشت. با تعجب به وبلاگ سر زدم و دیدم همه چیز سرجاشه. بعد یادم افتاد به پرشین بلاگ. من از پرشین بلاگ به بلاگ اسپات اومدم. یکروز به سرم زد کل آرشیو وبلاگ رو به بلاگ اسپات بیارم. آرشیو پرشین رو دیلیت کردم و هرگز وقت نشد متنا رو اینجا منتقل کنم.
امروز داشتم فکر میکردم بد نیست یه قسمتی از آرشیو پرشین بلاگو اینجا بذارم تا دوستایی که ما رو اون موقع نمیشناختن بتونن متنا رو بخونن. اگه اجازه بدین میخوام تو نحوه نگارش دست نبرم. متنا رو درست با همون نگارش و انشایی بخونین که همون موقع نوشتم. فقط یه نکته، همه متنا رو منتقل نمیکنم. بعضیاش اونقدر شخصی هستن که موندم چرا اون موقع نترسیدم از نوشتنشون!

پرچم سفید!

تسلیم! خب اگه من مطمئن بودم که با اون قالب جدید راحتم یکهو میگفتم برین اونجا و نمینوشتم که نظرتون رو بگین. باشه. همین قالب فعلی خوبه. فقط میمونه این که بتونم اون نوشی و جوجه های بالاشو عوض کنم. که راستش به طور موقت اون بالا قرار گرفته. و شاید رنگ نارنجی بشه صورتی، یا قرمز روشن، یا چه میدونم… هر چیزی.
منم مثل شما قلبها رو دوست دارم، و لوگوها رو… منم مثل شما از رنگ زمینه اون قالب خوشم نمیاد. من هنوزم دنبال عکس یه جفت جوجه ناز میگردم واسه اینکه کنار دست اون خانومه بذارمش…. خب، نشده دیگه!
شاید یکی از شماها بتونه یه نوشی و جوجه هاش ناز واسه من طراحی کنه که بذارمش بالای همین صفحه… شاید اونوقت اصلا نیازی به تغییر قالب نباشه… هان؟
تا وقتی اون وبلاگ با این قالب آماده بشه همین جا مینویسم.

امداد!

در مورد سیستم نظرخواهیم به سه مشکل برخوردم… میون شما کسی هست که بتونه منو راهنمایی کنه تا:
یک- فونت فارسی نظرخواهیم بشه tahoma ؟
دو – سایز این فونت بزرگتر از اینی بشه که هست؟
سه- از راست به چپ نوشته بشه؟
یک تشکر اختصاصی از مستر ایکس نازنین، بابت حل مشکلات مطرح شده بالا!

احوالات عجیب و غریب بلاگرها

میدونم این موضوعی رو که میخوام مطرح کنم ممکنه باعث بحث بشه. خیال نداشتم راجع بهش بنویسم. اما صحبتی که دوستی دیشب با من کرد، باعث شد که واکنش نشون بدم. البته سعی کردم از طریق دوستانی که اسمشون در ادامه این مطلب نوشته میشه قضیه رو ختم به خیر کنم. چون نتیجه نگرفتم مجبور شدم خودم مطلبی در این مورد بنویسم.
حتما همه تون یادتونه که چند وقت پیش در وبلاگ زیتون مطلبی نوشته شد و در اون من و وبلاگم زیر سئوال رفتیم. هر چند که غیر منصفانه و توهین آمیز بود اما من سعی کردم به آرومی از کنار این جریان بگذرم. سعی کردم با جنجال آفرینی بهونه دست کسی ندم. حالا ایشون چرا این کار رو کردن من نمیدونم. اما واسه من حداقل این حسن رو داشت که کامنتهاشون نشون داد ظاهرا عده زیادی از وبلاگ نوشی خوششون نمیاد و عده خیلی زیادی هم دوستش دارن. هر چند من از اون مطلب که بیشتر به ترور شخصیت میمونست بسیار آزرده شدم، اما در جواب دوست خیلی عزیزی که از من خواسته بود به توهینهای این خانوم جواب بدم نوشتم که باید به زمان واگذار کرد و منتظر گذر روزها شد و اینکه زمان بهترین داور و قاضیه. اون موقع من نمیدونستم که این زمان این قدر زود میرسه. شاید فکر میکردم که این بار برای همیشه دریچه توهینهای ایشون به روی من بسته ست. اما خب، اعتراف میکنم که اشتباه کرده بودم.
از اینکه خانمی که وبلاگ معروفی به اسم زیتون رو مینویسه، هر روز کلی تحلیل سیاسی و اجتماعی صادر میکنه و همه رو به گفتگو در محیطی سالم دعوت میکنه، راجع به من و بچه هام چنین کامنت کثیفی در یکی از مطالب وبلاگ آبی (لینک مطلب کار نمیکنه. منظورم نظرخواهی مطلب بیست و شش جولای ه.) بذاره، خیلی خیلی تعجب میکنم. من هرگز مناسبات شخصی با این خانم نداشته و ندارم. ما نه همدیگه رو میشناسیم و نه با هم برخوردی تا حالا داشتیم. هیچ سابقه درگیری هم -بجز همونی که خودشون توی وبلاگشون شروع کردن- تا حالا نداشتیم.
نمیدونم شما اگه جای من بودین چه میکردین. شاید اگه دوست عزیزم دیشب با گفتن این جملات که: «تو بخاطر اینکه ایشون دوباره به خودش جسارت توهین به بچه ها رو نده باید سکوت کنی و تو بلاخره ازش ده سالی بزرگتری و این بزرگتری وادارت میکنه که ساکت بمونی.» بیشتر منو مصمم نمیکرد، من هرگز وبلاگم رو به این درگیری های مزخرف آلوده نمیکردم.
اولین واکنش من ایمیل زدن واسه شبح و مهشید بود. شبح خودشو پدر وبلاگی زیتون معرفی میکنه و مهشید رو هم که یه فمینیست فعال میدونم. نتیجه هر چی که هست با مراجعه به وبلاگ آبی و بررسی کامنتهاش معلوم میشه. خوب من از همراهی این عزیزان نتیجه نگرفتم. (صادقانه بگم، مطمئنم هر دو تا جایی که میشد تلاش کردن.) اما میخوام همه شما رو شاهد بگیرم به این چیزی که میخوام بگم. خب؟
من عاشق بچه هام هستم. هیچ دلم نمیخواست زندگیم به جدایی بکشه. سعی خودمو هم کردم. نشد… اما من اونقدر جسارت داشتم تا حالا که یه تنه و با بردباری زندگیمو به اینجا رسوندم. بخاطر عشق به بچه هام، بخاطر مشکلات زندگیم و بخاطر وبلاگم هم به هیچکس باج نمیدم. خانوم زیتون، شما نمیتونین با دادن القابی مثل زن بیوه (به معنای خاص) و همردیف کردن اسم وبلاگ من با وبلاگهای فاحشه و سکس هستی و نامیدن بچه هام با عنوان توله از ارزشهای من و خانواده ام چیزی کم کنین. باور کنین شما هیچ سنخیتی با من ندارین. اجازه بدین بدون درگیری هر کدوم سرمون به کار خودمون گرم باشه.
شما نه یکبار نه دوبار بلکه سه بار، حداقل سه بار، نه بخاطر همه جسارتها و توهینهایی که به من کردین، بلکه فقط بخاطر همین کامنتتون به من بدهکار هستین.
باز هم مثل دفعه قبل قضاوت رو به بقیه واگذار میکنم. امیدوارم اردلان کامنت زیتون رو از وبلاگش پاک نکنه. جهت اطمینان من کامنت رو اینجا تکرار میکنم و راستی در نظر داشته باشین که این کامنت با آی پی خانم زیتون گذاشته شده… در صحتش شکی نیست.

اینهم کامنت ایشون: آبکشي ها هم زن بيوه دوست دارن :))) از وبلاگ فا …. و هستي سکس و نو… و توله هاش خوششون مياد :))

نکته اول: احتمالا فکر چنین توهینی بعد از خوندن مقاله آبکش به سر این خانوم زده. قابل درکه! بد نیست شما هم مثل من آبکش رو بخونین و بخندین… اما برام عجیبه که چرا زیتون منو به توهین بسته، یعنی فکر میکنه آبکش رو من مینویسم؟
نکته دوم: حتی اگه به این متن جوابی از طرف ایشون داده بشه هم، من بحث رو تموم شده میدونم و ادامه ش نمیدم. ایشون اشتباه کردن، توهین کردن و فقط میتونن عذرخواهی کنن. همین. (چرا یه کار دیگه هم میتونن بکنن. میتونن به کل انکار کنن و بگن منظورشون مطلقا من نبودم!)

بعد از تحریر: چون حدس میزنم یه عده از این وضعیت سو استفاده کنن، خواهش میکنم اگه جایی کامنتی از من دیدین که نسبت به کسی یا شخص شما توهین شده بود، اون رو پاک کنین. روال کار من دقیقا همونیه که تا حالا بوده: مبتنی بر درک و تفاهم و توام با احترام دو جانبه…. ممنونم.

طبق قولی که به دوستی داده بودم، صبر کردم تا مبادا خشمگین، از سر گرفتن حقم، ناروایی نسبت به این خانوم ببندم.حالا که 24 ساعت از مقاله انتقادی ایشون گذشته مینویسم.
زیتون گرامی
تا اینجا که بازی خوردین. یعنی درگیر بازیی شدین که براتون هیچ اعتباری بوجود نیاورد. براتون متاسفم که من به بازی شما هیجان ندادم و درگیر نشدم. در خوشبینانه ترین حالت میگم که میخواستین شمارنده کنتورتون از شدت مراجعه کننده منفجر بشه. خوب این خیلی خوبه. منهم به شما کمک کردم. فکر کنم لینکی که دادم کارساز بود.
خوش باشین.

نوشی و همسایه ها

خب… من نوشته زیتون رو خوندم. شما هم اگه دوست دارین، برین و بخونین. من دفاعی از خودم نمیکنم، چون همه نوشته هام توی آرشیو هستن و میشه به اونا مراجعه و مطالعه شون کرد.
….
خوندن این مطلب یه حسن داشت و اونم اینکه تا یادم نرفته، از همه دوستای خوبی که به وبلاگ نوشی لینک دادن صمیمانه تشکر کنم
آرشیو مطالب این وبلاگ دم دسته دیگه!