نوشی و جوجه‎هاش در وبلاگ بیلی و من

سال هشتاد و یک که شروع کردم به وبلاگنویسی فکر می‌کردم تا ابد گمنام می‌مونم و هیچکس منو نخواهد شناخت، اونقدر که سخاوتمندانه سفره دلم رو باز کرده بودم…

من ذاتا آدم محافظه‌کاری هستم و این طور شفاف نوشتن کاملا در تضاد با شخصیت منه. گاهی فکر میکنم این حد از صداقت برای من شده یه جور مبارزه منفی. یعنی انگار که از بس توی سرم خورده باشه، عصیان کنم و رو به دنیا بایستم و بگم بزن، هر چقدر میخوای بزن، من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم… و البته که همیشه چیزهایی برای از دست دادن داشتم، دارم.

و نتیجه؟ سرم بلنده. به گذشته و حال سرم بلنده. شاید به اندازه کافی خوب نبودم، اما همه تلاشم رو همیشه کردم.

ممنونم آقای علیمحمدی عزیز که ما رو به ریشه‌هامون نزدیک میکنین. مرسی که چراغ وبلاگها رو روشن نگه داشتین.

Untitled

Advertisements

پرونده وبلاگنویسان

دیشب تونستم یه تعدادی از متنهایی که توی ایران، بخاطر فشارهایی که بهم آورده بودن از دسترس خارجشون کرده بودم (پاکشون کرده بودم) دوباره بازیابی کنم و به وبلاگ برشون گردونم.
امروز عذرخواهی سعید مرتضوی رو خوندم… من نمیدونم مرز وقاحت کجاست، اما میدونم که جنایتهای هشتاد و هشت رو نه میبخشم، نه فراموش میکنم.
.
ارتباط: اگه توی اون سالهای دور وبلاگنویس بودین، میدونستین قاضی مرتضوی برای یه وبلاگنویس یعنی چی.

بخونید.