نوشی و جوجه‎هاش در وبلاگ بیلی و من

سال هشتاد و یک که شروع کردم به وبلاگنویسی فکر می‌کردم تا ابد گمنام می‌مونم و هیچکس منو نخواهد شناخت، اونقدر که سخاوتمندانه سفره دلم رو باز کرده بودم…

من ذاتا آدم محافظه‌کاری هستم و این طور شفاف نوشتن کاملا در تضاد با شخصیت منه. گاهی فکر میکنم این حد از صداقت برای من شده یه جور مبارزه منفی. یعنی انگار که از بس توی سرم خورده باشه، عصیان کنم و رو به دنیا بایستم و بگم بزن، هر چقدر میخوای بزن، من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم… و البته که همیشه چیزهایی برای از دست دادن داشتم، دارم.

و نتیجه؟ سرم بلنده. به گذشته و حال سرم بلنده. شاید به اندازه کافی خوب نبودم، اما همه تلاشم رو همیشه کردم.

ممنونم آقای علیمحمدی عزیز که ما رو به ریشه‌هامون نزدیک میکنین. مرسی که چراغ وبلاگها رو روشن نگه داشتین.

Untitled

Advertisements

دست دوستی

چهار سال پیش، همون موقع که اومدم توی فیس‌بوک بهم پیام داد و نوشت: «خیلی خوشحالم که پیداتون کردم. خیلی خوشحالم که دوباره می‌نویسین. من روزهای زیادی به شما فکر کردم. روزهای زیادی دلتنگ شما و جوجه‌ها شدم. خوشحالم که هستین دوباره. امیدوارم شاد و آروم باشین. من صاحب وبلاگ … هستم راستی. اگه یادتون باشه.»

گیج از حال بد (باید یه روز در مورد حال بد سال دو هزار و سیزده کامل بنویسم اینجا) جواب دادم: «نه یادم نیست. اما به هر حال از دوستیتون ممنونم.»

بعد گذشت و یادم رفت و تمام این چهار سال بدون اینکه به این پیام فکر کرده باشم تمام ایمیلهام رو زیر و رو کردم تا ببینم این دوست که زمانی محبت زیادی به من کرده بود و رفیق راهم بود و شاید حتی همراه من چند بار مرده بود و زنده شده بود، جایی کنار ایمیلهاش فامیلش رو هم نوشته یا نه… نبود. فقط اسم کوچیک بود و اسم وبلاگ. نشد که توی فیس‌بوک پیداش کنم. وبلاگش هم که سالها بود گرد و خاک میخورد، اسم نویسنده هم نداشت. کم کم ناامید شدم و دست از جستجو برداشتم.

حالا، نصف شبی چی باید بشه که بدون مقدمه به سرم بزنه برم پیامهای آرشیو شده رو بگردم دنبال چیزی که خودم هم نمیدونم چیه، و ناگهان پیامش رو ببینم و یادم بیاد اسم وبلاگ رو، اسم خودش رو، برم روی صفحه فیس‌بوکش و با دیدن عکسش صورت مهربونش رو به یاد بیارم…

شما میدونین توی اون روزای دادگاه، روزای نبودن بچه‌ها، روزای بعدش و دفتر وکیل و دویدنهای بدون توقف، چقدر دوستی برای من ارزش داشت؟

من یکی از دوستهامو پیدا کردم و احساس خوشبختی میکنم.

انبان پر از نوشته

سلام!
میدونم، میدونم و میدونم. بدقول شدم، کم پیدا شدم و به نظر میرسه که انبان نوشته هام ته کشیده… اما واقعا تنها دلیلش اینه که سخت گرفتارم و وقت کم میارم. فعلا تا وقتی که بتونم به تعادل مناسب زمانی توی زندگیم برسم میتونم ازتون خواهش کنم که وبلاگ گروهی ما رو تنها و ناخوانده نذارین؟
موضوعی که این هفته بچه های ما بهش خواهند پرداخت خیانته که انتشار متنهاش از شنبه صبح به وقت ایران شروع میشه. برخلاف همیشه این بار تصمیم گرفتیم که با متن مهمان هفته شروع کنیم و بعد متنهای خودمون روبذاریم و در نهایت با متنهایی که از راه ایمیل به دستمون رسیدن موضوع رو ببندیم.
این طوری ما میتونیم برای نویسنده مهمان کامنت بذاریم و همزمان از ایشون هم خواهش کنیم که ما رو به چالش بکشه. البته این کار اصلا اجباری نیست، یعنی نه زنان رقصنده و نه مهمان هیچ تعهد و اجبار و الزامی برای این کار ندارن، اما من امیدوارم که شاید از این راه بتونیم همیاری و همراهی مهمان هفته رو بیشتر جلب کنیم و شاید فضای گفتگو فراهم بشه.
ما رو تنها نذارین، فکر میکنم شما هم به اندازه من از خوندن متنهای خیانت خوشتون بیاد. بچه ها خیلی خوب کار کردن.

جرقه کوچک فکر کردن

پرونده این هفته وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده اختصاص داره به موضوع «همجنس‌گرایی و پرسشهای کودکان».
برای ما نوشتن در این مورد سخت بود. بعضی از نویسنده ها دو تا سه بار متنشون رو عوض کردن. ما در موردش کمی با هم حرف زدیم. نمیدونستیم چطوری باید بنویسیمش.
شاید چون اغلب ما آموزش درستی در این باره نداریم. یعنی واقعا نمیدونیم چی باید بگیم. یا که قلبا از این موضوع کراهت داریم اما بخاطر فشارهای اجتماعی نمیتونیم یا نمیخواهیم بیانش کنیم و یا شاید بدون اینکه حتی خودمون متوجه باشیم باورهای درونی ما، با اون چه که فکر میکنیم بهش معتقدیم در تضاد هستن و این تضاد خودشو توی نوشته نشون میده.
توی نسخه اولیه خیلی از ما اغلب با احتیاط تمام از کنار موضوع اصلی رد شده بودیم، به مواردی اشاره کرده بودیم که اصلا همجنسگرایی به حساب نمیان، یا اونقدر متضاد نوشته بودیم که توی متن، خودمون مچ خودمون رو گرفته بودیم.
جالبتر اینکه نویسنده هایی که خارج از کشور زندگی میکردن خیلی راحتتر با موضوع کنار اومده بودن و در موردش نوشته بودن.
ما سعی خودمون رو کردیم. بیشتر از هر چیزی قرار گذاشتیم صادق باشیم و گمان کنم که بودیم.
وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده قصد آموزش دادن نداره، قصد ارائه متنهای سلیس از نویسندگان ممتاز نداره. یه حوضچه کوچیک از جامعه ست. قرار نیست شما همه متنها رو دوست داشته باشین. قرار نیست همه نظرات درست باشن. قصد ما فقط نشون دادن کسانیه که مثل ما فکر نمیکنن و  امیدواریم در گیر و دار نشون دادن آرای مختلف، جرقه فکر کردن زده بشه. بعد از اون باقیش دیگه کار ما نیست.  🙂
منتظر شما هستیم، بخونید و لطفا کامنت بذارید.

آرامگاه زنان رقصنده

آرامگاه زنان رقصنده، این اسم وبلاگ روزانه و گروهیه که ما توش می نویسیم. هر یازده روز راجع به یه موضوع مشترک. ده روز ما ده زن رقصنده، و یک روز نویسنده مهمان آقا.
هیچ کدوم از ما، نه ما که نویسنده ثابت وبلاگیم و نه نویسنده مهمان، از نوشته دیگری خبر نداره. ما نوشته‌مون رو همزمان مینویسیم، اونها رو ذخیره میکنیم و بعد بدون هیچ تغییری توی وبلاگ منتشرشون میکنیم. هر روز برای هر نوشته.
ده نوشته با اوقات مختلف روز شناخته میشن: سحرگاه، سپیده‌دم، صبح، نیمروز، بعد از ظهر، عصر، شامگاه، شبانگاه، نیمه‌شب، بامداد. ما ده زن، کنار هم یک شبانه روز رو میسازیم.
ما قصد آموزش یا نصیحت نداریم و مدعی هیچ چیز نیستیم. ما آدمای مختلفی هستیم با شرایط مختلف، انتخابای مختلف، از گوشه و کنار دنیا. حتی راستش رو بخواهین ما همدیگه رو از نزدیک نمیشناسیم، همه ما رو ققط یه چیز به هم نزدیک کرده: نوشتن.
نوشته ها اسم هیچ نویسنده ای رو به دنبال نمیکشن. بجز نویسنده مهمان که به خواست خودش اسمش ذکر میشه یا اسم مستعار براش در نظر میگیریم، شما از ما هیچ نامی پای هیچ نوشته‌ای نخواهید دید.

ما از امروز شروع کردیم. نویسنده هر روز با روز قبل فرق میکنه. این اولین نوشته اولین موضوع ماست: وقتی زن قدم اول را برای انتخاب برمیدارد.
همراه ما باشید.

کفر ابلیس

نشستم پشت میز، یه جایی که قبلا نبودم و قرار هم نیست بعدا بمونم. مثل یه مهمون موقت. صحبت از تطابق با جامعه میشه. میگم: «وضع برای پناهنده ها سختتره. آمادگی ندارن، یکهو از جاشون کنده میشن و نمیتونن توی جامعه میزبان به این سادگی جا بیفتن.» خانمی که پشت میز روبرویی نشسته میگه: «فرقی هم نداره. مهاجرت یا پناهندگی بلاخره زمان میخواد تا آدم جا بیفته.»
من قطعا به پناهنده هایی فکر نمیکنم که حساب شده از ایران بیرون اومدن. وسایلشون رو جمع و جور کردن. ساکشون رو بستن. خداحافظی هاشون رو کردن، یه کیس مناسب جور کردن و از ایران اومدن بیرون.
به دوست میز روبرو میگم: «خیلی فرق میکنه. برای مثال در مورد خود من، تصور کن با دو تا بچه کوچیک یه شب ساک دستت بگیری و بری از خونه ت بیرون، یه مدتی توی یه دهی قایم بشی تا یه راهی برای خروج پیدا کنی، بعد از میون کوه خودتو برسونی ترکیه، با هزار بدبختی….»
میخوام ادامه بدم که دوست میز روبرو، با چشمای گرد شده، نفسشو حبس میکنه و بعد یکهو میگه: «نگو که تو همون وبلاگ نویس معروفی…»
جای حاشا نداره. عین مجرم سرم رو کج میکنم و میگم: «چرا خودشم. من همونم.»
.
پی نوشت اول : بهش میگم آخه از کجا به این سرعت فهمیدی اون منم… میگه مگه چند نفر مثل تو بودن؟
دفعه دیگه توی زندگی واقعی وقتی دارم داستان زندگیمو میگم، میگم با شیش تا بچه از ایران زدم بیرون! جهت ناشناس موندن. 🙂
پی نوشت بعدی: این اولین باره که با گفتن چند جمله از زندگیم کسی فهمیده من کی هستم.

پی نوشت آخر: اون معروف رو من ننوشتم، دقیقا عین صفتی بود که ایشون به کار برد. خود من معروف هستم یا نیستم رو نمیدونم. اما میدونم زندگیم عین کفر ابلیس معروفه. 😦
پی نوشت آخر آخر… اینو الان یادم افتاد! میگفت من فکر میکردم شما یه خانوم پیری، اما خیلی جوونتری.
به جان خودم من هنوز پیر نشدم! ببینم، نکنه عین مامان بزرگا مینویسم؟

آخرين پيام پرشين بلاگی! 

قبل از رفتن چند تا نکته رو یادآوری کنم:
*اين آخرين يادداشت من در پرشين بلاگ عزيزه، که با روش کار ساده‌ش به من امکان نوشتن داد. از مسئولین پرشین بلاگ صمیمانه سپاسگزارم.
*دارم اين وبلاگ رو پاک ميکنم. اما قطعا آرشيو رو به آدرس ديگه‌ايی منتقل می‌کنم تا قابل دسترسی باشه. علتش هم ساده‌ست. کار کردن با آرشيو پرشين بلاگ خيلی‌خیلی وقت‌گيره.
*از اون دسته دوستان گلی که نظرخواهی رو با محلی جهت فحاشی، تبلیغات، یا شرلوک هلمز بازی اشتباه گرفته بودن جدا عذر می‌خوام که نون‌بری کردم. چون ممکنه حالا حالاها نخوام واسه بلاگ اسپات نظرخواهی بذارم.
*از دوستان عزیزی که لوگو و یا لینک منو در وبلاگ خودشون قرار دادن خواهش میکنم ایمیل بزنن تا از این موضوع اطلاع داشته باشم. بقیه دوستان هم اگه لینک رو جایی دیدن، لطف کنن و به من اطلاع بدن.
*آدرس جديد اینه: www.nooshi.blogspot.com

نوشی هست… هنوز هست. 

اينا رو مينويسم چون فکر نمیکنین مرگ وبلاگی نوشی جدای از مرگ کسیه که با اسم مستعار نوشی داره از بچه‌هاش مينويسه. مطابق رسمی که یاد گرفتم بايد شونه‌هامو بالا بندازم و بگم يه قهرمان قصه کم شد. مگه چيزی ميشه؟ مهم اينه که ميون صدتا توت‌فرنگی و بچه توت‌فرنگی يه نوشی هم سبز بشه. نوشی که سهله، خدا کنه صد تا وبلاگ بياد که صد تا از نوشی مادرتر توش حرف بزنن.

اومدم بهتون بگم که فکر ميکنم ميخوام خونه‌مو عوض کنم. نميدونم چرا. نميدونم چه فرقی ميکنه… نميدونم کی. مهم هم نيست. فقط يهو ديدين فردا اينجا نوشتم.

پيوست: خير… به دليل اسباب کشی نبود که نمينوشتم… ببخشيد اونقدرها هم نسبت به شما بی‌اعتنا نيستم. همين هم که نوشتم يعنی نميخواستم نگرانتون کنم…. من بايد فکر کنم. به من فرصت بدين. به من فرصت بدين.