بزرگمرد کوچک

به پسر کوچولو میگم: «زود عادت میکنی، مدرسه میری، انگلیسی یاد میگیری، دوست پیدا میکنی… خیلی زود همه چی خوب میشه.» میگه: «آره مامان بزرگمم همینو گفت.»
میخوام لبخند بزنم اما به صورتش پر غم میشه یهو. بهش میگم: «دیدی؟ مامان بزرگتم همینو گفته. دلش تنگ هم بشه اما بازم خوشحاله که تو راحتی.» ته چشماش ناباوری هست. سرشو میاره بالا و میگه: «خوشحال میشه بلاخره؟ خوب میشه؟ آخه شب آخری منو برد حموم. بعد بهم گفت که کمرشو لیف بکشم. اما من فهمیدم… پشتشو کرد به من، بعد گریه کرد. فکر کرد نمیبینم اما من فهمیدم. صدای گریه‌شو شنیدم… دیدم بدنش میلرزید.»
.
پی‌نوشت:
این پسر کوچولو به طور اتفاقی همصحبت من شد. به کانادا پناهنده شده.
Advertisements