سیاهه آرزوها

امشب ناشا ازم میپرسید برای کریسمس چه هدیه‌ای میخوام، گفتم من که مسیحی نیستم. دلیل آورد که سال نو ربطی که به مسیحی بودن نداره. بعد حرفشو عوض کرد که واسه سال نو چی میخوام.

از سر شب تا حالا فکر کردم اگه میخواستم یه چیزی به عنوان کادو از یکی بخوام چی میخواستم… تازه الان به ذهنم رسید. حیف که نمیتونه بخره.

پی‌نوشت:
نخیر، دوچرخه نیست! یه کتابه، مشخصا یه کتاب شعره. (لطفا نپرسید که نمیگم.)

Advertisements

آسمون پر ستاره

میون همه خبرهای بد، یه خبر خوب هم برای من بود. میدونم در میون خبرهای زلزله و از دست دادن همه چیز ممکنه جریان من خیلی احمقانه به نظر برسه، اما باید جای من باشین تا متوجه بشین چه حس خوبی دارم.

دوستی که از ایران به ونکوور می اومد، حاضر شد یه چمدون کتاب، چیزی حدود هجده کیلو از کتابهام رو برام بیاره. به جز یه تعداد از کتابهای خودم (نوشی و جوجه‌هاش)، خیلی از کتابهایی که تا مرز جنون دلم میخواست دوباره بخونمشون هم توشون هست: سونات کرویتسر تولستوی، پیشگویی آسمانی جیمز ردفیلد، وراجی سرشب سامرست موام، ئی‌چینگ، نامه‌های زندان آنتونیو گرامشی و البته پایان یک پیوند گراهام گرین (دفعه بعد باید بگم کارلوس کاستانداها رو هم بفرستن، دوباره بخونمشون بفهمم چی فکر میکردم توی پونزده سالگی که عاشق اون کتابها بودم). اما از همه اینها مهمتر یه کاسه و بشقاب هم کنار کتابهام بود که وقتی کوچولو بودم توشون غذا میخوردم و بعدا توی همون ظرفها به بچه هام غذا دادم… یه چیز دیگه هم بود که باید خیلی خوشحالم میکرد اما آه از نهادم بلند کرده فعلا… یه قاب عکس کوچولو، اولین بار که موهای دخترم رو کوتاه کردم یه دسته کوچیک از اون موها رو قاب کردم و نگه داشتم. کاری که در مورد پسرم هم انجام داده بودم. به من گفته بودن این قابها گم شدن، حالا قاب موهای دخترکم اینجاست… از قاب پسرم خبری نیست… فقط خدا خدا میکنم گم نشده باشه.

گاهی آرزو می‌کنم کاش هر کسی که از ایران به ونکوور می‌اومد، یه چمدون از کتاب‌های منو با خودش می‌آورد، باور کنین آسمون من امشب چند تا ستاره بیشتر داره.

پی‌نوشت:
دوتا چیز دیگه هم بود که توجهم رو جلب کرد. خط خطیهای دو سالگیم روی کتاب فندق شکن خواهرم… که کتاب رو البته نگه داشتن توی بزرگی نشونم بدن خجالت زده بشم.
و اولین رونویسیم از اسمم. مال موقعی که سواد نداشتم و یکی نوشته فرنوش و من از روی اون نوشته روی کتابم اسمم رو نوشتم.

 

Nooshi

Nooshi 1

Nooshi 3

میزبان ناخوانده

حس خوبی نیست، انگار که وقتی خونه ت شلوغه، یه عالمه مهمون که باهاشون رودروایسی داری، بی خبر بیان خونه ت.
حس خوبی نیست. باید نوشی باقی میموندم. باید همون جا، سر جای خودم باقی میموندم…

با خودم میگم اینم میگذره، نه اینکه برام مهم باشه کسی به اسم واقعیم صدام کنه، یا از چیزی نگران باشم، برعکس، من همه چیزایی رو که دارم دوست دارم. اما تغییر شرایط اونم با این سرعت… خودتون رو جای من بذارین، متوجه میشین که چی میگم.

اینا رو نوشتم که چند سال دیگه، وقتی که به شرایط جدیدم خو کردم، یادم نره چقدر سختم بود، و اگه کسی تو موقعیت من قرار گرفت، بتونم براش بنویسم: حس خوبی نیست، انگار که وقتی خونه ت شلوغه، یه عالمه مهمون که باهاشون رودروایسی داری، بی خبر بیان خونه ت…

فروش پستی

توجه: این نوشته قدیمیه. دیگه نه اون صندوق پستی مال منه و نه اون حساب بانکی و نه از کتابهام برام چیزی باقی مونده. فقط برای تکمیل آرشیو اینجا گذاشتمش.

و اما خرید کتاب:
چند روز پیش که دفتر ناشر بودم به من گفتن که به زودی پخش کتاب در کتابفروشی های عادی شروع میشه، میگم عادی بخاطر اینه که نوشته کتابدار منو یه کمی به فکر انداخته بود که مبادا کتاب فقط در کتابفروشیهای درسی پخش بشه. (اندیشه سازان در واقع یه ناشر آموزشیه) بنابراین اگه براتون زیاد فرقی نمیکنه صبوری کنین تا وقت پخش کتاب.
اما من صد تایی هم کتاب گرفتم برای فروش پستی که بی تعارف بگم از همین الان نگران این برنامه هستم، چون تا حالا نه از این کارا کردم و نه به نظرم کار چندان راحتی میاد.
به هر حال برای خرید کتاب درصورتیکه مایلین کتاب با پست عادی براتون ارسال بشه، کافیه مبلغ مورد نظر رو (یعنی به ازای هر جلد 500 تومان) به شماره حساب 300042001 0909 ، عابر بانک سپه بریزین، بعد اصل فیش بانکی رو به همراه یه کاغذ از اسم یا اسامی کسایی که مایلین براشون یادگاری نوشته بشه به آدرس: کرج، صندوق پستی 1744 – 31535 ، فرنوش مهرفروزانی ارسال کنین.
قبول زحمت میکنین اگه یه ایمیل با عنوان خرید کتاب به من بزنین و اطلاع بدین که پول رو به حساب ریختین و فیش رو پست کردین.
منم بلافاصله بعد از ارسال کتاب، بهتون ایمیل میزنم و توضیح میدم که کتاب با چه شماره قبضی (در صورتی که سفارشی باشه) و در چه تاریخی براتون ارسال شده.

 

توصیه نوشی:
1- من جای شما باشم ترجیح میدم کتاب با پست سفارشی برام بیاد، فرقی نمیکنه یه جلد کتاب بخواهین یا ده جلد! به هر جهت هزینه پست سفارشی رو برای هر بسته سفارش (شامل هر تعداد کتاب) 200 تومان در نظر گرفتم، که اگه شما هم لطف کنین و این دویست تومان رو هزینه کنین خیال منم راحتتره…
2- کپی فیش بانکی رو تا زمان دریافت کتاب پیش خودتون نگه دارین. به قول چلچراغیا کار از محکم کاری عیب نمیکنه!

 

پی نوشت:
حساب عابر بانک سپه مال منه، اگه توی فیش فامیل دیگه ای اعلام شد نگران نشین.

نوشی و جوجه‌های خودمون

یادتونه وقتی کتاب خانوم پیرزاد چاپ شد خیلی از بلاگرا در مورد اون قسمت از کتاب که راجع به وبلاگ بود چی نوشتن؟ نوشتن جیران و جوجه هایش که همون نوشی و جوجه هایش خودمونه.
اون روزا خوشحال بودم که متعلق به جامعه ای هستم به اسم بلاگرها. اما حالا… 
خواهش میکنم… بسه دیگه، هی نگین خانم فلانی نویسنده وبلاگ نوشی و جوجه هایش؛ میخوام مثل همیشه نوشی و جوجه هایش خودتون باشم.

 

اطلاع‌رسانی

Cover[1]

اینم اون توضیحی که قرار بود واسه روز یکشنبه بنویسم:
پخش و فروش کتاب مطلقا دست من نیست. بنابراین این که در کتابفروشیهای معمولی بشه پیداش کرد یا نه رو نمیدونم. به من گفتن که فروش آنلاین ندارن. فروش پستی هم. حالا شاید بشه با مسئول فروش انتشارات صحبت کرد که حداقل فروش آنلاین داشته باشن.
قرار شده یه تعدادی کتاب رو خودم بگیرم و بتونم در فروشش سهیم باشم. بی رودروایسی من از این کارها بلد نیستم! میگن باید شماره حساب تعیین کنم. باید صندوق پستی معلوم کنم. باید هزینه پست و کتاب رو دربیارم و باید محاسبه کنم که از روزی که نامه شما به دست من میرسه چه قدر طول میکشه تا کتاب به دستتون برسه.
(از این بابت میتونم قول بدم که یادگاری خطی کوچولویی به اسم خودتون توی کتاب خواهم نوشت.)

اما راحتترین راه برای خرید کتاب اینه که برین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران، سالن سی و هشت A ، غرفه ناشران آموزشی، انتشارات اندیشه سازان.
فراموش نکنین:
* من شماره غرفه رو نمیدونم.
** از کتاب نوشی و جوجه هاش حتی یه دونه تا حالا به خود منم ندادن!
*** گفتن کتاب رو با کمی تردید از دوشنبه و با اطمینان خاطر از سه شنبه میتونین بخرین.
**** دوستی امروز زنگ زد و گفت که توی شناسنامه کتاب اسم منو اشتباهی نوشتن. اسم من نوشین نیست. لطف کنین و درستش کنین.

نوشیی که دلش برای نوشی ماندن تنگ خواهد شد

Cover[1]

بعد از چند وقت؟ فکر میکنم تقریبا بعد از دو سال. چند بار رفتم و اومدم؟ راستش حسابش از دستم در رفته و الان راضیم؟ اینو هم نمیدونم.
یه چیزایی هست که آدم سعی میکنه در موردش صحبت نکنه، نه اینکه دوست نداشته باشه، اما دلهره داره که موضوع مورد علاقه بقیه نباشه. این کتاب هم از اون حکایت هاس.
فقط قبل از هر صحبتی دلم میخواد اینو بگم که من بابت نوشتن این وبلاگ بارها تهدید شدم. بارها سعی شد با استفاده از قضیه وبلاگ نویسی به من ضربه قانونی زده بشه، برای کتاب هم حکایت کم نداشتم… کم نبوده زجری که کشیدم. پس لبخندی که امروز میزنم نه بخاطر چاپ کتاب نوشی و جوجه هاش بلکه بخاطر اینه که حداقل اینجا جواب صبوریم رو گرفتم.

روز اول که آقای امیرحسین مهدی زاده پیشنهاد چاپ نوشته هام رو دادن زیاد باورم نشد قضیه میتونه جدی باشه. بعدها که آقای علیرضا حسینی (که حق استادی گردن من دارن) به من گفتن که کتاب رو چاپ کنم موضوع رو جدی گرفتم، اما با این شرط که من هیچ مداخله ای در پیدا کردن ناشر نمیکنم. نه وقتش هست، نه اعصابش، نه آشنایش…
و به این طریق آقای حسینی (هر جا هستن خدا حفظشون کنه) منو به آقای وقفی پور معرفی کردن و از اونجا سر از انتشارات اندیشه سازان درآوردم…. و دو سال، دو سال من و جوجه ها هی رفتیم و هی اومدیم و ته دل گفتیم عجب دردسری برای خودمون درست کردیم!
بچه ها رو به آقای آروین فولادی فر نشون دادم و خواستم طرحها به بچه ها نزدیک باشه. آقای شهریار وقفی پور هم کار ویراستاری رو انجام دادن. کارها رو خودم تایپ کرده بودم اما مسلما گروه بیشماری در انتشارات اندیشه سازان روی این کتاب کار کردن که من اسامی اونا رو نمیدونم.
کتاب در صفحات کم چاپ شد: 56 صفحه. قیمتش هم شد 500 تومان که به نظرم کاملا مناسب بود. من فکر میکنم نوشته های نوشی کشش حتی صد صفحه رو نداشت. خود من حوصله م نمیکشه بشینم دویست صفحه از کتابی رو بخونم که نه رمانه و نه داستان کوتاه. نه حکایته و نه شعر.
قرار بود اگر این کتاب جواب داد تجدید چاپ بشه، و نوشی های بعدی هم از چاپ در بیاد. شاید با خوشبینی ته دلم به تن تن و میلو فکر میکردم!
توی کتاب مطلقا به دغدغه ها و زندگی شخصیم اشاره نشده. اصلا اشاره ای به تلاش من برای گرفتن حضانت بچه ها نشده، ایفاگران کتاب بچه ها هستن و بس. بنابراین اگه از مشکلات من تا امروز چیزی متوجه نشدین توی کتاب هم دنبالش نگردین.
شاید تا حالا متوجه شدین که نوشته های آرشیو از نیمه راه شروع میشن. درست حدس زدین، من آرشیو 5 ماه رو به کل از این وبلاگ حذف کردم چون فکر میکردم بهتره تا چاپ کتاب در دسترس قرار نگیره. حالا که کتابش چاپ شد میتونم اونا رو هم دوباره احیا کنم. نوشته های کتاب نوشی و جوجه هاش فقط چند ماه اول وبلاگ نویسی رو در برگرفته که طبیعیه ناشا در اون سهم کمتری داره. نوشتم ناشا؟ آهان… اسم واقعی من روی کتاب هست. کتاب هم به بچه هام تقدیم شده، با اسم واقعی شون…
حالا دیگه میتونم بنویسم، هرگز در این وبلاگ دروغی ننوشتم که حالا با افشای نام واقعیم و تطابقش با اون چیزی که نوشتم دچار هراس بشم**. متاسفانه قصه غمگین زندگی من واقعیه.

کتاب رو احتمالا میتونین از نمایشگاه بخرین. شاید بهتر باشه به خود ناشرش سر بزنین. اگه یه کمی صبوری کنین من تا یکشنیه دقیقا مینویسم چه باید کرد. شاید بتونم برای بچه هایی که ساکن تهران نیستن ترتیب خرید پستی رو بدم. بی تعارف، من در فروش این کتاب هیچ عایدی ندارم بجز حق تالیف مقرر که ثابته و رقم دندون گیری هم نیست. اما اگه بتونم کاری بکنم دریغ نخواهم کرد.

حتی حالا هم که پرده ها کنار رفته و معلوم شده من کی هستم دلم میخواد بنویسم: دوستتون دارم، همه تون رو که با نگرانی زندگی منو دنبال میکنین و ازتون صمیمانه میخوام برامون دعا کنین.

پی نوشت
*عکس کوچک شده روی جلد کتابم رو از وبلاگ هاله برداشتم.
**حداقل حالا دیگه مجبور نیستم به ایمیلی جواب بدم که اسمم جیران نیست! زویا پیرزاد هم نیستم!!